مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

13Reasons Why : دِرامی تسخیرکننده و کُندنما از یک تراژدی نوجوانانه

  • ۰۰:۵۱

نوارها، درون جعبه‌ی کفشی از راه می‌رسند؛ هفت نوارکاستِ قدیمی که اعداد 1 تا 13 بر روی، 13 سمتِ‌ـشان، با لاکی آبی‌رنگ، نوشته شده است. دستورالعملی که همراهِ این نوارهاست، صریح و ساده است؛ به تمامی کاست‌ها گوش کنید. سپس، جعبه‌ی کفش را به نفرِ بعدی در لیست، تحویل دهید. کاسِت‌ها را، دختری 17ساله به نامِ هَنا بِیکِر ضبط کرده است. دختری برای تمامی افرادی که قرار است این کاسِت‌ها را بشنوند، بیگانه نیست؛ او مدتی قبل، جانِ خود را گرفته بود. صوتِ صدای هَنا، از دو چیز خبر می‌دهد؛

قرار است، داستانِ زندگی‌م را برایت بگویم -یا دقیق‌تر، این‌که چرا زندگی‌م پایان یافت. اگر به این [کاسِت‌ها] گوش می‌کنی، تو نیز، یکی از دلایل آن پایان هستی.

این، ضربه‌ی خردکننده، و عامل کششِ سریالِ 13 Reasons Why است. سریالِ تازه‌ی نتفلیکس که، فیلم‌نامه‌نویسِ برنده‌ی جایزه‌ی پولیتز، برایان یورکی/Brian Yorkey، از کتابی به همین نام، برای تلوزیون اقتباس کرده است؛ سریالی که جمعی از کارگردانانِ مستقل را با هدایتِ تام مک‌کارتی، (کارگردانِ اسپات‌لایت) کنار هم آورده است. روایتِ کاسِت‌ها، طبق یک توالی زمانی، و به صورتِ منظّم پیش می‌رود؛ در سفری، طی یک سالِ بی‌رحمانه‌ی تحصیلیِ هَنا بِیکر، می‌بینیم که چطور روحش آن‌چنان آسیب می‌بیند که در نهایت، پایان دادن به زندگی خویش را، بر هر چیزِ دیگری، اَرجَح می‌داند. هر سویِ نوارکاسِت‌ها، قصه‌ی آسیب رساندن یک فرد متفاوت است؛ قصه‌ی نادیده گرفتن‌ها، و در لحظاتِ حیاتی حضور نداشتن‌ها؛ هَنا، امّا، یگانه فردِ آسیب‌دیده، نادیده گرفته‌شده، و نیازمند کمکِ تمامِ این کاسِت‌هاست.

داستان، با سررسیدنِ این جعبه‌ی کفش، پر از نوارکاسِت، جلوی درِ خانه‌ی کِلِی جِنسون/Clay Jenson، آغاز می‌شود؛ پسری خجالتی و awkward که با هَنا در سینمایی کوچک، کار می‌کرد. در تمامِ این مدت، از آن نخستین لحظه، کراشی را نسبت او، هَنا، مخفیانه در دل پرورانده بود و تا جایی که او به خاطر می‌آورد، هیچ‌‍گاه نسبت به او، چیزی جز "مهربان" نبود. او به کاسِت‌ها گوش کرد و در حالی یکی‌یکی با تمامِ جزئیاتِ غم‌انگیز مرگ هَنا آشنا می‌شد، نقش و جای‌گاه خود را نیز در این داستانِ تلخ، درمی‌یافت.

درام‌های نوجوانی وجود دارند، که در چهارچوب و باتوجه به استانداردهای ژانری، "عالی" هستند. از سوی دیگر، درام‌هایِ "عالی‌"یی وجود دارند که ازقضا راجع به نوجوانان‌اند. بلندپروازیِ 13Reasons Why برای قرارگرفتن، در میانِ امثال My So-Called Life و Friday Night Lights است؛ فیلم‌هایی که از نوع، و با کیفیتِ گروه دوم‌اند. باوجود نقص‌های ساختاری، که کارِ بیننده را گاهی سخت می‌کند، این سریال موفق می‌شود، به جای‌گاهی بسیار فراتر از چیزی که خود برای آن تلاش کرده، نائل بیاید.

بیایید نخست، نواقص و اشکالات، و "بد" ماجرا را کناری بگذاریم؛ زیرا در قیاس با "خوب"ها، وزنه‌ی سنگین‌تری است، هرچند در نهایت، [ویژگی‌های] خوب سریال آن‌چنان "خوب" هستند که از تاثیرِ نواقص نیز می‌کاهند و نهایتاً به نظر نمی‌رسد آن بخش‌های منفی، دیگر اهمیتی داشته باشند. لحنِ داستان، برای 13 ساعت متوالی، بی‌رحمانه "تلخ و جدی"ست. شوخی‌های گاه و بی‌گاه، (که عمدتاً میانِ خوش‌مزه‌ بازی‌های هَنا و کِلی در "روزهای شادتر گذشته" ردّ و بدل می‌شوند.) چون مائده‌ای آسمانی در میانه‌ی کویرِ مالیخولیاست.(*) همچنین کیفیتی تکراری و انباشته، راجع به برخی از داستان‌های شخصیِ "خردشدن روح و روحیه" هَنا وجود دارد؛ برخلاف این واقعیت که 13 سمت کاسِت‌ها، نظمِ مناسبی برای یک سریالِ نتفلیکس بوجود آورده، به نظر می‌رسد یورکی با تجمیعِ بعضی قصه‌های تکراری در 1 ساعت و پایان دادن سریال در کمتر از 13 اپیزود و یا کوتاه‌تر کردنِ مدت‌زمان هر اپیزود، نتیجه‌ی مطلوب‌تری می‌گرفت. (در کتاب اصلی، کِلِی به تمامی کاسِت‌ها در یک شب گوش می‌کند؛ اتفاقی که در سریال حداقل 2 هفته طول می‌کشد. شخصیت‌های دیگر، مکرراً و منطقاً، ناباوری خود را از "این‌قدر زیادی وقت گرفتن" کلِی، ابراز می‌کنند. باوجود واکنش‌های اعتراضیِ کلِی، که "یک‌شبه تمام کردن" کاسِت‌ها، بیش‌تر از تاب و توانِ او دشوار است، این حرکتِ کلِی، هیچ‌گاه از لحاظ احساسی، برای مخاطب موجه نیست.)

یک خرده‌ پی‌رنگ در " زمان حال"ِ داستان وجود دارد، راجع به این‌که چطور دیگر شخصیت‌های "لیست"، تلاش می‌کنند از عمومی‌شدنِ گناهانشان [در حقِ هَنا]، جلوگیری کنند. خرده پی‌رنگی که گاه و بی‌گاه، این سریال را در حدود سریال Pretty Little Liars قرار می‌دهد؛ چیزی که شاید خواست و هدفِ اصلی‌ش نباشد. همچنین این رشته داستان، شاملِ چند ایده‌ی نهایتاً غلط، راجع به چرایی حضورِ کلِی در یکی از کاسِت‌ها می‌شود؛ سرّی که اگر با چندین آدرس‌دهی غلط از ابتدا، چنین قابل‌ پیش‌بینی نشده بود، حقیقتی بسیار جان‌کاه‌تر و ثقیل‌تر می‌بود. (در این میان، تونی، دوستِ نزدیک کِلِی را نیز داریم که بسیار بیشتر از محتوای کاسِت‌ها می‌داند و اسراری در سینه دارد که افشای آنان، برایش موضوعیتی ندارد؛ ابزارِ پلاتی که تا ساعاتِ آخر، عملاً جیزی جز یک رازِ آزاردهنده نبود.) باوجود این‌که ماهیت کاملِ داستان (مرگ هَنا. پرسش‌گری کِلِی. افشای واقعیت) نوید سریالِ محدود و کوتاهی را می‌داد؛ اپیزود نهایی سریال به طرز ناشیانه‌ای تلاش می‌کند فرصتِ ادامه‌ی داستان و دوفصلی شدنِ سریال را به نتفلیکس بدهد. اتفاقی که هیچ علتی ندارد و بدان نیازی هم نیست؛ حداقل با این مجموعه شخصیت.

باوجود تمام این‌ها، "13 دلیل..." به دلیلِ این‌که اسرارِ وسیع‌تری را به تدریج، و طبقِ مفروض اصلی خود، این یک نسخه‌ی غم‌انگیز و دبیرستانی از "قتل در اورینت اکسپرس" است که "همه"، درگیرند، مرا وادار کرد در یک آخر هفته، 13 ساعت، خود را در آن غرق کنم.

عمده‌ی چنین تجربه‌ای، به خاطرِ دو نقش اصلی‌ست.

دیلِن مینِت را ممکن است از فیلم‌هایش (Goosebumps, Don’t Breathe) و یا نقش‌های مکملِ متعددش به عنوان "فرزند محکوم" شخصیت اصلی در سریال‌هایی چون Scandal و  Lost و Awake بشناسید. این‌جا، او، نجات‌یافته‌ایست که باید با عذابِ "بازمانده بودن" زندگی کند. کلِی به دلیل ذاتِ شخصیت، شروعی منفعلانه دارد؛ او خود را در برابرِ شوخی‌های رایج کلاس، که نقش قابل‌توجهی در کاسِت‌ها ایفا می‌کنند، "نامرئی" کرده است و اکثر زمان‌ـش را با گوش کردن به کاسِت‌ها و حضور در مکان‌هایی که روزی هَنا آن‌جا بوده، می‌گذارند. شخصیتِ وی، به تدریج و با آگاهی یافتن از قصه‌های تاریکِ بیشتری، بیشتر از حدّی که بتواند نادیده بگیرد، روحیه‌ای فعال‌تر در پیش می‌گیرد. این میزان از حضور در مرکزِیت تصویر و در حالِ انجام تقریباً هیچ و یا کارهایی خیلی اندک، بار بسیار سنگینی بر دوشِ هر بازیگری، خصوصاً جوان، است؛ باری که منیت به خوبی از دوش کشیدنِ آن، بر آمده است. یک نوع "آسیب‌پذیریِ مشهود و بی‌پناه"در رابطه با او وجود دارد که به سادگی و به سرعت، به ورودی ما به متنِ داستان تبدیل می‌شود؛ به چَشم و به گوشِ ما در این داستان. هَنا، پیش از این اتفاقات، برای ما ناشناخته بود، برخلاف کلِی، اما ما نیز همچون او، با سرعتی مشابه در حالِ گذار از این تجربه هستیم؛ همچون او، ما نیز مثلِ او یاد می‌گیریم تا تلخی و دردِ این اتفاقات را حس کنیم. و در آن هنگام که کلِی، دیگر صرفاً "گوش نمی‌کند" و عمل آغاز کرده، مینت بسیار باورپذیر است و همذات‌پنداری با او، بسیار ساده.

 

دختری که در مرکزیتِ تمامِ این "غیبت‌ها"ست، هَنایی نیست که والدینش، گمان می‌کردند، "می‌شناختند".

برای کاترین لانگ‌فوردِ استرالیایی، "13 دلیل..." اولین حضور جدی تلوزیونی محسوب می‌شود. هَنا حتی از کلِی هم، نقشِ "غیرممکن"تری است؛ شخصیت او، چون ابری، بر تمامی صحنه‌های زمان-حال سایه می‌افکند و هر کسی، برداشتِ متفاوتی از او، دارد. او در آغاز مدرسه، "هرزه" خطاب می‌شد، اما دختری که در مرکزیتِ تمامِ این "غیبت‌ها"ست، به هیچ عنوان، دختری نیست که کلِی می‌شناخت؛ یا با "هَنا"یی که تونی می‌شناخت، صرفاً شباهتی گذرا دارد؛ او "هَنا"یی نیست که روزی با جسیکا و اَلکس، صمیمی بود؛ و البته، او هَنایی نیست که والدینش، گمان می‌کردند، "می‌شناختند". فلش‌بک‌های سریال تماماً از زاویه‌ی دید، از نقطه نظرِ هَنا گفته می‌شوند؛ در جایی از سریال، کلِی که حال به کاسِت مربوط به نقشِ خودش رسیده، به تونی می‌گوید: "هَنا حقیقت را نمی‌گوید" پاسخِ تونی، پاسخِ نویسندگان به ما نیز هست؛ "او دارد "حقیقتِ خودش" را تعریف می‌کند." با تمامِ این‌ها، لانگ‌فورد باید همچنان به گونه‌ای باشد که در روایتِ بسیار بد دیگران، که همچون سنگی بر او سنگینی می‌کند، تطابق یافته و متناسب به نظر برسد. لانگ‌فورد، موفق می‌شود تمامِ آن هَناهای متفاوت باشد و در همان حین، هَنایی باشد که هیچ‌کس هیچ‌گاه ندید. اجرایی که چشم‌گیر است؛ و حتی از اجرای مینت نیز، بهتر "کار می‌کند" و از آب در می‌آید؛ زیرا ما باید بتوانیم، تقریباً آنی، با این دخترِ مرده‌ی ناشناس، ارتباط برقرار کنیم... به او اهمیت بدهیم؛ تا قادر باشیم ساعت‌ها قصه‌ی بی‌رحمانه تلخ‌ـش و خرابه‌ای که از "غیبت"ـش ایجاده شده را تاب آوریم.

بیشتر اجراهای دیگران نیز عالی‌ست؛ هرچند نوجوانان نقشِ پررنگ‌تری تا بزرگسالان ایفا می‌کنند. و علی‌رغم این‌که بعضی از ساعاتِ داستان‌های شخصی، کند و تکراری به نظر می‌رسند، طرح کتابِ اَشِر (نویسنده) به ساختار اپیزودیک/قسمتی کمک می‌کند؛ به گونه‌ای که بعضی اپیزودها، داستانِ کوتاهی تسخیرکننده‌ست از ناتوانی نوجوانان از دیدن/توجه به یک‌دیگر، سهواً آسیب‌رساندن به یک‌دیگر، و حتی درکِ این‌که آسیبی وارده شده. (هَنا در حالی که از "تعلق نداشتن" به هرکجایی که تلاش کرده ابراز تاسف می‌کند، می‌گوید: "بعضی دخترها، تمام شعرِ آهنگ‌های یک‌دیگر را می‌دانند. آن‌ها در خنده‌های یک‌دیگر هارمونی می‌یابند. بازوان‌شان که در هم قفل شده، نوایی کامل دارد. شاید من نمی‌توانم یک نت را هم زمزمه کنم.") در این راهِ 13 ساعته، می‌بینیم که چطور هَنا تنها کسی نبود که آزار و آسیب دید -هرچند آسیب‌دیدگی‌ـش، غیرقابل تحمل‌ترین باشد- بل یکایکِ شخصیت‌ها با  نداشتن اعتماد به نفس، افشای تمایلاتِ جنسی، ، آزار و اذیتِ دیگران، تعرض جنسی، مشکلات خانوادگی و بسیار بیشتر، کلنجار می‌روند. همه‌ی این‌ها در قالبی فکرشده و ظریف، به تصویر درآمده‌اند. و در حالی که تلاشِ محدود اپیزود نهایی در مقدمه‌چینی برای فصلی دیگر، ناامیدکننده است، پایانِ واقعیِ قصه‌ی هَنا، پایانی قاطع و خردکننده‌ست.

هَنا بیکر هیچ‌گاه موفق نشد روابطی را برقرار کند که برای جانِ سالم به دربردن از "جهنمی" که نوجوانی می‌تواند باشد، بدان‌ها نیاز دارد. کلِی و دیگران، بسیار دیر از آن زمان که باید، درمی‌یابند، آن‌چه را که "با او" و "برای او" می‌توانستند انجام دهند. داستانِ سختی‌ست؛ داستانی صادق. و داستانی، که به طرز زیبایی، 13 قصه‌ی هَنا را با شخصیت‌ها، و با مخاطب، ارتباط می‌دهد.

 

متنِ انگلیسی این نقد را در سایت uproxx و با کلیک روی تصویر، ببینید:

 *مالیخولیا: سودازدگی و غم و اندوه


پ.ن: آقا نزن! آخ.. نزن! نزن برادر! می‌دونم کندنما خیلی ضایعه‌ـست. می‌دونم! شما چرا منُ می‌زنی!؟ به فارسی سره‌ی جناب حداد گیر بده! آخ.. ... D:

مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
چه نقد خوب و کاملی بود :)
چند قسمته ؟
و اینکه.
رو هم اگه دیدید میشه نظرتونو بگید راجع بهش من خیلی دوست دارم ببینمشpretty little liars ولی نمیدونم خوبه یا نه!

کاشکی یک «اسپویلر آلرت»ـی می‌زدم اولش! می‌ترسم جذابیتِ دیدن سریال از دست رفته باشه الان! :-) کلِ سریال، 13 قسمته. ممکنه فصل دویی هم در کار باشه اما مشخص نیست.
و سریالِ pretty little liars رو من توی برنامه‌ی دیدنم دارم. خیلی زود، نقدی ازش ترجمه می‌کنم؛ اما باتوجه به چیزهایی که خوندم و شنیدم، با سریالِ قوی، چه سناریو و چه بازی‌ها، طرفیم.
:)
مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
خوبه جمع و جوره :)))
تیکه هاشو بریده بریده توی یوتیوب میبینم
بنظرم جالب اومد
منتظر نقد هستم;)
آره! :)) البته، وقتی وارد داستان بشی، به خاطرِ سنگینی جوّ، خیلی هم زود نمی‌گذره!
تیکه‌ها رو ببین برای ارزیابی ولی به نظرم اگر حجم در دسترسته، قطعاً دانلود کن و کامل ببین. با همه ضعف‌هاش، اثرِ خوبیـه.
حتما! :)
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)