مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

The Leftovers : عزیمت ناگهانی و دوزخی به نام "بازماندن" | در آستانه‌ی شروع فصل سه

  • ۲۲:۵۰

"One In the Bed" - نخستین اثر از سه‌گانه رَپچر - اثر Jan Luyken شاعر و نقاش هلندی قرن هفدهم

خداوند خود با فرمانی بلندآواز و آوای رئیس فرشتگان و نفیر شیپور خدا، از آسمان فرو خواهد آمد. آنگاه نخست، مردگانِ در مسیح، برخواهند خاست. پس از آن، ما که هنوز زنده و باقی مانده‌ایم، با آن‌ها در ابرها ربوده خواهیم شد تا خداوند را در هوا ملاقات کنیم. بدین گونه، همیشه با خداوند خواهیم بود. | 1 تسالونیکیان آیاتِ 16 و 17  (ترجمه‌ی هزاره‌ی نو)

این، توصیفی است که انجیل از «رپچر» ارائه می‌دهد؛ رویدادی در آیین مسیحیت که طی آن، زندگان و مردگان به آسمان خواهند رفت و با خداوندگار خویش ملاقات خواهند کرد و تا ابد، با وی خواهند بود. البته، نه هر "زنده و مرده‌ای" چنین سرنوشتی خواهد داشت. تنها مسیحیان، چه زندگان و چه "مردگانِ در مسیح"، خواهند توانست به آسمان و به ملاقاتِ خدای خویش بروند و باقی، تا آن‌زمان که خداوند مقدر کند، در زمین می‌مانند و سپس به دوزخ فرستاده خواهند شد. (اگر حقیقتاً دوزخی نیاز باشد. آن‌ها "بازماندگان"ند و چه دوزخی، از این، دهشتناک‌تر؟)

حالا، این روی‌داد و توصیفاتش را در ذهن نگاه دارید و تصور کنید که یک روز صبح، پس از خرید و با دستانِ پر، برای بازکردن صندوق عقب ماشین تقلا می‌کنید. فرض کنید، فرزند نوزادی دارید که در صندلیِ جلو گذاشته‌اید و در همین حین، صدایِ گریه‌اش در تمامِ پارکینگِ بیرونِ فروشگاه، شنیده می‌شود. درحالی که عصبی هستید، خریدها را در صندوق می‌گذارید. لحظه‌ای نگاهتان متوجهِ خیابانِ روبه‌رو می‌شود که یک ماشین با سرعت به دیوار فروشگاه برخورد می‌کند. بهت‌زده به سوی ماشین می‌روید اما نشانی از راننده نیست. کمک‌راننده هم زخمی و خونین و بی‌هوش است. دیگر صدای گریه‌ای به گوش نمی‌رسد. باشتاب به سمتِ ماشین خود می‌روید؛ کسی آن‌جا، و در صندلی نیست. در همین حین، صدای مهیبی به گوش می‌رسد؛ دود سیاه و غلیظی آسمان را تیره کرده و ردش را تا چند صدمتری نزدیک‌تر می‌توان دید. سقوط یک هواپیما؟

توصیفاتِ بالا، دقایقِ ابتدایی سریال Leftovers یا بازماندگان است؛ البته نه به این سادگی و بی‌ذوقی. 2 دقیقه و 50 ثانیه بیشتر نیست؛ اما در یک کلام، فوق‌العاده است. یکی از برترین سکانس‌های آغازین (سریال) که تا به امروز دیده‌ام. فریادهای مادری حیران. صداهای متوالی برخورد و تصادف. موسیقیِ زمینه‌ی آرام اما در حال اوج. (از جنس آرام‌های قبل از طوفان.)

ایده‌ی بنیادین و اصلیِ فصل یکِ سریال leftovers دقیقاً همین است؛ ناپدید شدنِ ناگهانی نزدیک به 2 درصد از جمعیت جهان؛ 140 میلیون انسان، به یک‌باره از صفحه‌ی روزگار محو می‌شوند. «چرا؟ چطور؟ واکنش‌ها چگونه خواهد بود؟ زندگی‌ها چطور ادامه پیدا خواهد کرد؟» تهیه‌کنندگان و به اصطلاح showrunnerهای سریال، لزوماً به همه‌ی این پرسش‌ها پاسخ نمی‌دهند اما حال، شما ناگزیرید به 10 ساعت از این سریال تن بدهید تا ببینید چرا؟ و چگونه؟.

اسپویل است، می‌دانم! اما بگذارید همین اول کار خیال‌ها را راحت کنم؛ هیچ‌گاه به پاسخِ "چرایی" این اتفاق دست نخواهید یافت. حداقل نه آن‌طور که تصور می‌کنید. داستان، بر «واکنش‌ها» بنا شده؛ بر «بازماندگان». و البته واکنش‌ها و زندگی‌های بازماندگان، داستان‌هایی به همان اندازه جالب را ایجاد می‌کنند. به شکلِ هر روی‌داد دیگری، تلوزیون‌های جهان، تصاویر گرافیکی «خبر فوری» را روی تصویر می‌آورند و رژه‌های کارشناسان (!) در پشتِ میزِ سی‌‍ان‌ان و بی‌بی‎سی آغاز می‌شود. احساسات و حالت چهره‌ی انسان‌ها، غیر از بهت و اندوه نیست. خانواده‌ها به معنای واقعی کلمه از هم می‌پاشند. از هر جمعی، یکی حالا نیست. نه 140 میلیون که تک‌تک انسان‌ها تحت تاثیر این روی‌داد قرار می‌گیرند. بی‌نظمی و هرج و مرج در شهرها موج می‌زند. روسای جمهوری که مانده‌اند جلسات اضطراری تشکیل می‌دهند. حالا، دنیایی وجود دارد که به ناگاه، جمعیت عظیمی از آن، "ناپدید" شده‌اند. «زندگی‌ها؛ خانواده‌ها؛ شهرها و کشورها؛ جهان را، چه خواهد شد؟» در حقیقت، پرسش اصلیِ سریالِ «بازماندگان» -همان‌طور که از اسمش پیداست- نه "چرایی" بلکه "چگونگی اثرگذاری"ست. برای درک و فهمِ چرایی، از سوی شخصیت‌ها تلاش‌های بسیاری می‌شود؛ پاسخ‌ها هم ارائه می‌شوند، اما بی‌قطعیت‌اند. از جنسِ همان پاسخ‌هایی که در موقعیتی مشابه، ما، در واقعیت، با آن مواجه خواهیم بود. بی‌هیچ قطعیت و یقین. پر از ابهام. همین است که می‌توان گفت، چرایی، برای نویسندگان آن‌چنان موضوعیتی ندارد؛ زیرا سریالی ننوشته‌اند که در آن کارآگاهی از جنسِ پوآرو به حلِ این مسئله بپردازد و یا سریال، تصویری از "مکانِ عزیمت"ِ رفتگان، ارائه نمی‌کند.

خیلی خیلی سریع به این نقطه رسیدم. انتظار داشتم کمی از نویسندگان، از شورانر اصلی سریال که معرّف حضور اکثرتان هست، و از بازیگرانِ عالی سریال بگویم، بعد این‌قدر جزئی وارد نکته‌ی کلیدیِ سوژه‌ی داستان شوم. امّا حقیقت این‌ست که روی‌کردِ نویسندگان در برخورد با ایده‌ای اصلی و محوری سریال، ناپدید شدن 2 درصد جهان، برای شخصِ من، از تمام این چیزها مهم‌تر و بسیار جالب‌تر است؛ چون تصور نمی‌کنم اگر نوشتن سناریو و سپس اجرای ایده، در دستانِ کسان دیگری بود، روی‌کرد مشابهی در پیش می‌گرفتند. داستانی چنین «جمعی» که بر تک‌تک ابعاد زندگی همه‌ی انسان‌ها تاثیر می‌گذارد، از دریچه‌هایی «شخصی» بازگو می‌شود. نکته این‌جاست. در این سریال، "چرایی" نیست که زندگی‌ها را متلاشی کرده؛ خودِ آن روی‌داد است و حالا نویسندگان با بی‌اعتنایی به سوالی که در ذهنِ همه‌مان تا لحظه‌ی آخر می‌گردد، از اشخاص می‌گویند؛ از افراد و از زندگی‌های انسان‌ها و ابعادِ شخصی‌تر آن.

یک رئیسِ پلیس شهری کوچک، شغلی که طبیعتاً بار سنگینی را بر دوشِ صاحب‌ش قرار می‌دهد، در مواجهه با این روی‌داد چه خواهد کرد؟ او هم شبیهِ دیگران خانواده‌ای «داشت». زندگی او چطور تحت تاثیرِ "عزیمت ناگهانی" (Sudden Departure) قرار می‌گیرد؟ یک کشیش چطور؟ کشیشی که «رپچر» را در ذهن دارد و می‌داند خداوند وعده‌ی اتفاقی مشابه را داده بود. آیا به دنبال حقیقت خواهد رفت؟ آیا به عنوانِ کارشناس اَمر (!)، درمی‌یابد که فی‌الواقع، «رپچر» و ملاقاتِ موعود رخ داده است؟ پس چرا او نه؟ چرا میلیون‌ها مسیحی دیگر نه؟ راجع به "تنها بازماندگان" چطور؟ آن‌ها که همه را از دست دادند. چطور به زندگی ادامه خواهند داد؟ آیا اصلاً "ادامه"ی زندگی دیگر موضوعیتی دارد؟

از میانِ پرسش‌های بالا، شخصیت‌ها و تعدادی از پی‌رنگ‌های فرعیِ سریال مشخص می‌شود؛ رئیس پلیس "کوین گاروی" (با بازیِ خیره‌کنندۀ Justin Theroux)، مسئولیت برقراری نظم را در شهر میپلتونِ نیویورک برعهده دارد؛ شهری کوچک که به دلیل همین وسعت و جمعیتِ محدودش، شورانرها قادرند تاکید بیش‌تری به افراد و اشخاص بگذارند تا میتینگ‌های سرانِ جهان (!) و کارآگاه‌های چند میلیارد دلاریِ کاشفِ حقیقت! (که شاید خواستِ اصلی مخاطب باشد.) تنها ساکنِ خانه‌ی گاروی‌ها، "جیل گاروی" دختر اوست. آن کشیش و "تنها بازمانده‌" هم، "مت جیمسون" (با بازیِ Christopher Eccleston) و "نورا دِرْسْت" (با اجرای بی‌نقص Carrie Coo) هستند.

می‌ترسم اگر سریال را ندیده باشید، چیزی را هم نگفته نگذاشته باشم (که باور کنید گذاشته‌ام.) و دیگر دیدنش جذابیتی نداشته باشد. اولاً، حتما اپیزود پایلِت را ببینید. حتماً. نظرتان و این‌که آیا سریال را خواهید دید یا نه، رابگذارید برای پس از دیدنِ یک یا دو اپیزود نخست. دوم، سریال، کم پی‌رنگ‌های فرعی و اتفاقاتِ دیدنی ندارد؛ به نسبت شخصی‌تر بودن و چرخشِ سریال بر مدارِ "اثر" واقعیت قضیه‌ست اما لزوماً به معنای خسته کننده بودن و یا خالی از تعلیق و جذابیت بودن نیست. مثلاً یکی از عناصر اثرگذار بر روندِ داستان، یک فرقه‌ی نیست‌انگارانه‌ست که پس از این روی‌داد بوجود آمده. اعضای فزاینده‌ش، «سیگار پست سیگار» می‌کشند (یا chainsmoke)، تماماً سفید می‌پوشند و حرف نمی‌زنند. یکی از آن چیزهای جالب داستان که بسیار هم بر روند آن اثرگذار است، همین فرقه‌ی عجیب است.

 بازماندگان، نخست رمانی از “تام پروتا (Tom Perrotta)” بود؛ فردی که در این اقتباسِ تلوزیونی، نقشِ نویسنده و شورانر را نیز برعهده دارد. بیشتر نوشتن‌ها را اما، دیمن لیندلوف (Damon Lindelof) انجام می‌دهد؛ شورانر این سریال، و ذهنِ خلاق و بازی‌گردانِ سریال Lost و دنیایش. دو اپیزود اول سریال توسط “پیتر برج” (Peter Burg) کارگردانی شده است. (کارگردان فیلم برجسته‌ای مثلِ Friday Night Lights)


حواشی

میم. هنوز فصل 3 را ندیده‌ام. تا یکی دو روز آینده، این فصل را هم شروع می‌کنم. خواستم هم یادآوری‌یی برای خودم باشد و هم توضیح و معرفیِ خیلی کوتاهی برای کسانی که ندیده‌اند. تابستان در راه است. (همان Winter Is Coming دی: ) وقت‌ها هم آزادتر. سریال ببینید. از پیشنهاداتِ درخشانِ من استفاده کنید و سریال ببینید. :)

جیم. تیتر، هزاران بار تغییر کرد. هنوز هم راضی نیستم! :/

الف. بازماندن: [ دَ ] (مص مرکب) باقی ماندن

رکس
اتفاقا همین دیروز داشتم میخوندم در مورد این سریال. با این که سریال رو هنوز ندیدم نمیدونم چرا توصیفاتت منو یاد لاست انداخت. اپیزود پایلت دیوانه کننده و بدتر از همه سوالای چرایی که هیچ وقت جوابی واسشون نمی گیریم. ولی اگه بخواد به شکلی که لاست تموم شد تموم بشه من یکی باید قبلش قرصای ضدحرصمو بخورم و با خیال آسوده بشینم به دیدن وگرنه این دفعه حتما سکته ای چیزی میزنم. :دی
منم لاست رو ندیده‌م.! D: یعنی الان اصلاً صحت قیاست رو نمی‌تونم تایید یا تکذیب کنم! D: ولی پایلت قطعاً کاملاً دیوونه‌کننده ست. سوال‌های چرا هم هی زیاد می‌شن! راجع به اتمامش اما.. فقط می‌تونم بگم هم به دیدنش میرزه و هم در کل بد تموم نمی‌شه. یعنی شاید یه کم اعصاب خوردکن تموم شه، اما خُب اوکیه. علاوه بر اینکه، هر سیزن یه کمی تمش متفاوته. سایه‌ی عزیمت رو سر داستان هست اما لوکیشن‌ها عوض می‌شه و داستان‌ها متفاوت.
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)