مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

«تسامح یا تعصّب»؟ | چند فراز و چند حاشیه از «وجدان بیدار» نوشته‌ی اشتفان تسوایگ

  • ۱۹:۳۵

"شکست آنانی که آرمانشان پیش‌تر از زمانه و فراتز آن می‌رود، شکست نیست. زیرا پایندگی آرمان‌ها بسته به کسانی است که با مرگ و زندگی خویش ایمان به آن‌ها را شهادت می‌دهند. ... جا دارد که همگان را هشدار داد؛ که قهرمانان حقیقی بشریت، کسانی نیستند که بر گورستان‌های بی‌شمار و زندگی‌های بربادرفته‌ی مردمان، سلطنت گذرای خود را برپا می‌دارند. بلکه همانا آنانند که با دست تهی و بی‌هیچ نیرویی در مبارزه با قهرِ کور از پادرافتاده‌اند؛ چون سباستین کاستلیو در برابر کالوَن؛ در کارزاری برای آزادی وجدان و به خاطر فراز آوردن سلطنت انسانیّت بر زمین."

دی‌شب، پیش از رفتن به مسجدِ قُبا برای شبِ احیا، زدم به خیابان. دلم هوای کتاب‌فروشی عبداللهی و مجموعه‌ی لایتناهی و حرص‌درآرش افتاده بود. یکی دو جلد کتاب هم راجع به صفویه و ایرانِ آن روزگار می‌خواستم. حوالیِ ساعت شش و نیم بیرون زدم و می‌خواستم تا افطار، خانه باشم. طبیعتاً، این‌طور نشد! :) در کتاب‌فروشی، خیالم از بابتِ تاریخی‌ها که راحت شد، دنبالِ نامی رفتم که چندی پیش شنیده بودم؛ «وجدانِ بیدار». کوچک‌ترین اطلاعی از کتاب و از حواشی‌ش، تا همان چندی پیش، نداشتم. البته، دی‌شب، به این نتیجه رسیدم که کتاب را در همان زمانِ جنجنال‌ها می‌شناختم اما به‌راحتی فراموشش کرده بودم؛ تا همین چند وقتِ پیش. مُجاب شده بودم که کتاب را باید خرید. ترجمه‌ی آرین‌پور با نثرِ فاخر و سنگینش را ترجیح می‌دهم. پیش از حساب‌کردن، آقای عبداللهی گفت، "کتاب‌هایی هم که برداشتی همه از کتاب‌های نایاب و ممنوعه هستن". گفتم جنجال‌ها را می‌دانم و مرسی که داشتید! (منطقی‌ترین پاسخی که به ذهنم رسید.)

کتاب، چنین، آغاز می‌شود؛

و آیندگان از خود خواهند پرسید: چه شد پس از آن‌که روشنای صبح، یک‌بار بردمیده بود، ما دیگر بار مجبور شدیم در ظلمات روزگار بگذارنیم؟ | هنر رشک‌ورزیدن - سباستین کاستِلیو

در توضیح کتاب، مجله‌ی کرگدن، بهتر از هر چیزی که می‌خواستم بنویسم، کتاب را توصیف می‌کند. پس چند خطی از آن را، این‌جا می‌آورم تا با سه شخصیتِ اصلی، کالوَن، کاستلیو و سروه آشنا شوید.

وجدان بیدار، از جمله کتاب‌هایی است که باید خواند. از زیر سنگ هم که شده، باید یافت و خواند. حکایتی است غم‌ناک از تاریخ روشن‌گری اروپا. حکایتی است دردناک و باورنکردنی، از یکی از روشن‌ترین و امیدبخش‌ترین زمان‌های زندگی انسان. ژان کالوَن، از پیش‌گامان اصلاح دینی اروپا، از سنت کاتولیکی‌گری جدا می‌شودو از هراسِ باورپرسیِ مخوف کلیسا، منزل به منزل هجرت می‌کند تا این که در سوییس، مأوی می‌گزیند.و مردمِ همیشه آزاد و آزادخویِ ژنو، دل به اندیشه‌های نو می‌بندند و کالون را به عنوان معلم اخلاق برمی‌گزینند.همچون همه‌ی متفکران، کالون نیز خوش‌تر می‌دارد گوشه‌ی عزلت خود را رها نکند و با اندیشه‌هایش تکلیف خود را پیش بَرَد. امّا چه کند که او خود، تربیت اخلاقی شهروندان از راه حکومت مستقیم را حقّ کلیسا و بلکه وظیفه‌ی کلیسا می‌داند و ناگزیر می‌شود این تکلیف جدید را گردن گذارد. کالون بر مسند می‌نشیند و خیلی زود به قرائتی جدید از آموزه‌های خود دست می‌یابد. با اعتمادی بی‌کران به اندیشه‌های خود، و با نبوغ و دوربینی ذاتی که به‌حق در وجود خود می‌یابد، تام‌گرایی را صلاح مملکت خویش می‌داند. ظرف مدت کوتاهی، مخالفان خود را به تبعید و زندان روانه می‌کند و باقی‌ماندگان را در زیر شکنجه به اعتراف وا می‌دارد و حذف می‌کند. هنر را و زیبایی را و تنوع را در ژنو یکسره ریشه‌کن می‌کند و آن‌ها را دشمن خود، و در نتیجه دشمن خداوند قلمداد می‌کند. با هر آن‌چه که زندگی دنیایی را زیستنی می‌سازد، دشمنی می‌ورزد و رحم را مخلوق شیطان معرفی می‌کند و آشکارا خوش‌تر می‌دارد بی‌گناهی را بر سر دار ببیند تا گناه‌کاری را رها. آزادی تفکر را که روزگاری برای آن به مبارزه برخاسته بود، با صراحت محکوم می‌کند و اطاعت محض را از رعیت خویش می‌خواهد.

میکائیل سروه، متألهی‌ست جوان و شجاع.یک‌تنه به قلب عمیق‌ترین آموزه‌ی مسیحیت، یعنی تثلیث می‌زند و از کلیسای پروتستان‌ می‌خواهد در اصلاح دینی خویش، جزم‌واره‌ی تثلیث را نیز به کنار نهند. از هراسِ باورپرسی، ناچار می‌شود خود را مخفی کند و امّا در میان همه‌ی متألهان و نام‌آوران، به کالون اعتماد می‌کند و دست خود را برای او رو می‌کندو چون از کتاب او نیز انتقاد کرده بود، در چنگ او اسیر می‌شود و در بیدادگاهش محاکمه گردیده و زنده‌زنده، بر آتشِ کم کباب می‌شود. سباستین کاستلیو، زنده‌سوزیِ یک متأله پروتستان‌ در کلیسای پروتستان‌ را برنمی‌تابد و یک‌تنه به پا می‌خیزد و با انتشار مانیفستِ مداراگری، ستیزه‌ای تئوریک آغاز می‌کند. دل سوخته‌ی او به این رضا نمی‌دهد و در مقدمه‌ی همان اثر حکیمانه، آشکارا بر کالون می‌تازد. مبارزه‌ی بی‌انجام او، از طرف خودش به نبرد پشه‌ای تشبیه می‌شود با لشکری از فیل‌ها.

«پیش‌گفتار» کتاب، حقیقتاً، بهترین پیش‌گفتاری‌ست که  به عمرم خوانده‌ام. بهترین. بدون ذره‌ای شک و تردید این را می‌گویم. شرحِ مختصر شخصیتِ کالوَن و کاستِلیو است. شرح مبارزه‌ی نابرابری که کاستِلیو، چون یک پشه، در برابرِ کالوَن، چون یک پیل، آغاز کرد. قصه‌ی آشنایی‌ست. برای همه، در هر زمانی و تا زمانی که استبداد رای و به بندکشیدن عقیده‌ی متفاوت در دنیا وجود دارد، قصه‌ی آشنایی باقی خواهد ماند. نه استبدادگران تغییر می‌کنند و نه مبارزانِ تنها و وجدان‌های بیدارشان. از این 15 صفحه‌ی بسیار خواندنی، چند فرازی را انتخاب کردم و تایپ. امیدوارم مشوّقی برای خواندن کتاب باشد.

از همان آغاز که کاستِلیو در این معرکه‌ی خطرخیر، کِلْک را همچون نیزه‌ی نبرد به دست می‌گیرد، خود از ناتوانیِ هر درگیری نابِ وجدانی در برابر قدرتی استبدادمنش، پرتوان، پرخاش‌گر، و آسیب‌ناپذیر، به خوبی آگاه است و از همین رو، به بدفرجامی چنین خطرکردنی. آخر چگونه می‌توان با دستِ تهی، یک‌تنه با چون کالوَنی به جنگ برخاست و پیروز شد؟ با کسی که هزاران هزار تن هواخواه اویند، و افزون بر آن، دستگاهِ تعرض‌جوی قدرتِ حکومت نیز در پشت اوست؟

کالوَن به مدد توانایی شگفت‌انگیزش در سازمان‌دهی، توانسته بود تمامی یک شهر، تمامی یک سرزمین، و هزاران هزار شهروندِ تا بدان روز آزادِ آن را، به دستگاهی یک‌سره فرمان‌بردار تبدیل کند، هر گونه استقلالی را از ریشه براندازد و هرگونه آزاداندیشی را به سود مکتبِ انحصارگرای خود، نابود کند. هر آن‌چه در هرجا نشانه‌ای از قدرت دارد، در سیطره‌ی اقتدار بی‌چون‌وچرای اوست: همه مقامات و اختیارات مناصب کلیسایی، از شهرداری و دانشگاه گرفته تا مالیّه و مدارس و زندان‌ها، از گزمگی گرفته تا کشیشی، و هر آن‌چه به نوشتن در می‌آید و هر آن‌چه به گفتن، و حتّی کلامی که نهانی به زمزمه و نجوا بر زبان آورده می‌شود. آموزه‌های او حکم قانون گرفته است و زندان و تبعید و خرمنِ آدم‌سوزی - این براهین چون‌وچراناپذیر هرگونه استبداد فکری- خیلی زود به هر آن کس که جرات کوچک‌ترین اعتراضی بکند، می‌آموزاند که در ژنو، تنها یک حقیقت جاری است و کالوَن پیام‌آور آن است. ولیکن قدرت هراس‌آور این مرد هولناک از حصارهای گرداگرد شهر فراتر می‌رود. هیچ روی‌داد سیاسی مهمی در آن عصر نیست که دور از آگاهی وی رخ دهد، چه رسد خلاف خواست او. دیگر دشمنی ورزیدن با واعظ کلیسای سن‌پیِر به همان اندازه خطرآفرین است که خصومت با قیصر و پاپ.

در روزگارانی که جهان در فتنه‌ی تعصب‌های کور می‌سوزد، این چنین انسانی همیشه دست‌بسته و ناتوان در میانه‌ی متعصبان پرخاص‌جوی ایستاده است؛ یکّه و تنها. ... حتی اندک شمار دوستانی که او را می‌ستایند، جز در نهان و زیر لب، دل بخشیدن به او را پروا نمی‌آورند. زیرا در عصری که جانبِ مردی را گرفتن که بی‌باکانه به جانبداری این ستم‌رسیدگان فریاد برآورده، خطرخیز است و زندگی‌بربادده. فریادی که بسی فراتر ار این یک مورد، رو به تمامی زورمندان روی زمین، ندا در می‌دهد که هیچ‌گاه و هیچ‌جا حق پیگرد انسانی دیگر را به خاطر اندیشه‌هایش ندارند. 

دلیرا مردی که در تاریکنای هراس‌آور دوران‌هایی که تیرگی بر جان آدمیان چیرگی می‌یابد، روشن‌نگری انسانی خویش را پاس می‌دارد و جمله‌ی کشتارهایی را که به نام خدا و ایمان صورت می‌پذیرد، به راستی و به نام حقیقی آن می‌خواند: جنایت، جنایت، باز هم جنایت. مردی که در ژرفنای وجود انسانی خود تکان خورده است. تنها کسی که دیگر خاموشی را تاب نمی‌آورد و فریاد ناامیدانه‌اش را از درد این همه نامردمانی تا آسمان بلند می‌کند و یک‌تنه پا به میدان کارزاری می‌گذارد برای همگان و در برابر همگان. بر سباستین کاستلیو نیز در آن لحظات سرنوشت همین گونه می‌گذرد. خود بود و سایه‌اش، بی‌هیچ یار و یاوری، تنها. با گران‌بهاترین داشته‌ی مرد هنری جنگاور: وجدانی پاک و استوار، در جانی بی‌باک و هوشیار.

...ماهیت این مجادله‌ی تاریخی از انگیزه‌ی زمانی‌اش بسیار فراتر می‌رود. زیرا که در این‌جا سخن نه بر سر مساله‌ی شرعی محض و ساده است و نه بر سر انسانی به سروه، و حتی بر سر کشمکش و بحران بنیادین میان سخت‌کیشی و آزاداندیشی در مذهب پروتستان.

در این‌جا کارزاری برپا می‌شود مصممانه، که از آن پس فارغ از زمان و مکان و در همیشه‌ی تاریخ به نام‌های دیگر و صورت‌های گونه‌گونه از سر گرفته می‌شود. الاهیات در این‌جا نقابی زمانی بیش‌ نیست. حتی کالوَن و کاستلیو نیز نقش تصادفی و نمادین دارند؛ نمادهای یک کشاکش ناپایدار و پایان ناپیدای بی‌زمان. گذشته از این که آدمی دو سوی این جبهه‌بندی همشگی را چه بنامد؛ مدارا در برابر بی‌مدارایی؛ آزادی در برابر بندگی، انسان‌دوستی در برابر مکتب‌پرستی متعصبانه؛ فردیّت در برابر همگانیّت؛ وجدان در برابر قهر؛ همه‌ی این نام‌ها در بنیاد از این انتخابِ در نهایت بسیار درونی و خصوصی حکایت داردکه برای آدمی چه چیز در درجه‌ی نخست اهمیت دارد؛ آن‌چه انسانی است یا آن‌چه سیاسی؛ آن‌چه اخلاقی است یا آن‌چه منطقی؛ آن‌چه شخصی‌ است یا آن‌چه جمعی.

هر آرمانی گو باش! در آن دم که دست به وحشت‌آفرینی (ترور) می‌برد تا دیگر فکرها را به نظم و قالب دل‌خواه خود درآورد، جوهر آرمانی خویش را گم می‌کند و به خشونت محض تنزل می‌یابد و دیگر یک‌پارچه خشونت است، نه آرمان. حتی حقیقتِ ناب، آن‌گاه که به زور بر دیگران تحمیل می‌شود، جانِ آدمی را چون گناهْ ناسازگار می‌آید، و خیانت است به روح آدمی. جان انسانی چیزی است پر رمز و راز؛ به چنگ نیامدنی و نادیدنی؛ مانند هوا. چنان است که گویی که در هر قالب و هر فرمولی می‌گنجد و جای می‌گیرد و همین است که نوبه‌نو در طبایع خودرای، این توهم  را دامن می‌زند که می‌توانند آن را به تمامی فروبفشارند و در شیشه‌ی دل‌خواه بگنجانند و در ببندند. ولیکن با هر بار فرو فشاردن و درست همان‌گاه که تمام بفشارند، نیروی ضدّ فشار از مرز می‌گذرد و انفجار پدید می‌آید. سرانجامِ هر سر کوفتنی، دیر یا زود، جز برآشوبیدن نیست. زیرا استقلال اخلاقی انسان‌ها نابودشدنی نیست و جاودانه برقرارماندنی است. «و چه تسلایی ابدی‌ست این!»

تا دنیا دنیاست، جان‌های آزاده‌ای خواهند بود که در برابر تجاوز به آزادی انسانی گردن بکشند، وجدان‌های شریف و جان‌هایی که به هر تجاوزی به وجدان انسانی با اراده‌ی استوار نه بگویند.

دل آدمی به درد می‌آید از زجر روحی آنان در عربده‌جویی‌های ابلهانه‌ی مدعیان تعصب‌پیشه‌ای که یک‌به‌یک فریاد برداشته‌اند «حقیقت همان است که ما می‌آموزانیم و هر آنچه ما نیاموزانیم خطاست و به دور از حقیقت».

...کاستلیو هنگامی که سروه را _که برخلاف نظر علمای الاهی آن عصر، به حکم کالوَن به قتل رسید_ بی‌گناه می‌خوانْد، آن‌گاه که به رغمِ سفسطه‌پردازی‌های کالون در برابر او، این سخنان جاودانه را فریاد می‌کند که: «زنده در آتش سوزاندن یک انسان، پاس‌داری از مکتب نام ندارد؛ نام حقیقیِ آن، قتلِ یک انسان است.»

و در نهایت، اختتامِ پیش‌گفتار با این سخن که:

عدالت، در حوصله‌ی تاریخ نمی‌گنجد. تاریخ، گاه‌شمار خون‌سرد پیروزی‌هاست و بیگانه با ارزش‌گذاری‌های اخلاقی. او تنها به ظفرمندان می‌نگرد و به شکست‌دیدگان عنایتی نمی‌دارد. بی‌هیچ پروا، گروه‌ها گروه، این سربازان بی‌نام‌ونشان را به مغاک فراموشی درمی‌افکند؛ «بی هیچ پاس و سپاسی». اما در حقیقت، هر کوششی که از سر ایمان ناب کرده می‌شود، هر نیرویی که مایه از اخلاق آدمی می‌گیرد، در عالم یکسره به هدر نمی‌رود و نابود نمی‌شود.

شکست آنانی که آرمانشان پیش‌تر از زمانه و فراتز آن می‌رود، شکست نیست. زیر پایندگی آرمان‌ها بسته به کسانی است که با مرگ و زندگی خویش ایمان به آن‌ها را شهادت می‌دهند.

جا دارد که همگان را هشدار داد؛ که قهرمانان حقیقی بشریت، کسانی نیستند که بر گورستان‌های بی‌شمار و زندگی‌های بربادرفته‌ی مردمان، سلطنت گذرای خود را برپا می‌دارند. بلکه همانا آنانند که با دست تهی و بی‌هیچ نیرویی در مبارزه با قهرِ کور از پادرافتاده‌اند؛ چون سباستین کاستلیو در برابر کالوَن؛ در کارزاری برای آزادی وجدان و به خاطر فراز آوردن سلطنت انسانیّت بر زمین.


حواشی

میم. سال 91، میرحسین موسوی، خواندن کتاب را به مردم پیش‌نهاد کرد. کتاب پیامی آشکار بود و هجومِ مردم برای خریدش جنجال‌برانگیز. جنبش 88 که اتفاق افتاد، سنّ و سالی نداشتم. و به رغمِ حافظه‌ی نباتی، تصاویری از چند لحظه را به خوبی به یاد می‌آورم. بچّه بودم اما چشم داشتم؛ می‌دیدم؛ آشنایان و دوستانِ خانوادگی‌مان را می‌دیدم؛ دستانِ خالی معترضین را. آشوبِ خیابان‌ها را هم. می‌دیدم که چطور ظلمِ ظالم، از جانِ آدمی اِبایی ندارد. با این حال، رابطه‌ی مستقیمی که مردمِ خیابان و معترضین، با شخص میرحسین و جنبش داشتند، طبیعتاً، نداشتم. در طیِ سال‌های پس از آن، ذره‌ذره، سیاسی بودن و پی‌گیری مصرّانه‌م، وجوه مختلف جنبش و نماد آن را، به من شناساند. حصر، هر حصری، چه ماندلا باشد چه میرحسین، مایه‌ی شرمساریِ عاملان و ماندگاری محصورین است. نتیجه‌ی عکس نداده؟ من و هم‌نسلانِ من، [اگر می‌توانستیم] جز مشاهده‌ی ظلم‌هایی که روا شد، ارتباطِ دیگری با جنبش نداشتیم، تحتِ تاثیر آن نبودیم... اما هر چه هست، یاد جنبش و محصورین و محبوسین، و شهدایش، در دل‌هامان ماندگار شده است! حالا، به همین دلیل، جمله‌ی آغازین کتاب، که از خود کاستلیو است، برایم یادآور مشتان گره‌خوره‌ی میرحسین، فریادهای مردمِ سبزپوش، و امّیدی‌ست که برای چند وقتی، هوایی بود که مردم تنفس می‌کردند. شاید این هم از برکاتِ حصر است که این‌طور عالی، احساساتِ چند نسل را به نسل‌هایی که شاید با آن درگیر نبودند، منتقل کرد.

جیم. موسیقی این پُست، شاید بی‌ربط، «دلا دیدی» محسنِ نامجوست. با شعرِ سایه از دفتر سیاه مشق.

"دلا دیدی که خورشید ازشب سرد
 چو آتش سر ز خکستر بر آورد
 زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
 جهان دشت شقایق گشت ازین خون
 نگر تا این شب خونین سحر کرد
 چه خنجر ها که از دل ها گذر کرد
 زهر خون دلی سروی قد افراشت
 ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
 صدای خون در آوز تذرو است
 دلا این یادگار خون سرو است"

الف. دی‌شب، آیت‌الله دستغیب، که برای مَشْی اصلاح‌طلبی شهره‌ست، مثل باقی شب‌های احیا و مثلِ چند سال گذشته، در انتها، برای «نجات» مهندس موسوی و مهدی کروبی و تمام زندانیان سیاسی دعا کرد. فکر می‌کنم، «دعا» چیزی نیست که قلباً باور داشته باشم اما در این یک مورد، چیز دیگری هست که قلباً باور دارم، به خاطر همان؛ «اَللّهُمَّ فُکَّ کُلَّ اَسیرٍ». (مسجدِ قُبایی که اول پُست نام بردم، کم از حوادث 88 ندید؛ وقتی آیت‌الله دستغیب، نامه‌ی مشهور را خطاب به مسئولین در اعتراض به حوادثِ درجریان نوشت، مشتی بسیجی و لباس‌شخصیِ آتش‌به‌اختیار، به مسجدش حمله‌ور شدند. حتی در مسجد را به آتش کشیدند. افراد درونِ مسجد را کتک زدند، و بسیاری را دستگیر کردند.)

لام. کتاب ارزشش را دارد؛ یک تابستان وقت هست؛ حتماً بخوانیدش.

[پست‌های این‌طوری که می‌نویسم، دلم برای شکسته‌نویسی تنگ می‌شه! D: بریم برای پستِ شکسته‌نوشته‌شده‌ی بعدی]

مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
من تا نیمه های نقد کرگدن خوندم احساس کردم بقیه شو باید خود کتاب رو بخونم
ممنوعه س ؟ هست یا نیست؟
اون مطلب، نقد نکرده، بیشترِ یه جور توضیح و معرفی هست. البته شاید هم بشه گفت بخش‌هایی از داستان، اسپویل می‌شه.. نمی‌دونم! :))  فرازها هم خیلی اسپویلری نیست.. جز شرحِ مصائب، چیز خاصی نیست و روندِ داستان، باوجود اینکه کلاً مشخصه، تاحدی محفوظه!
ممنوعه نیست اما نایابه. ولی باید باشه.. فکر می‌کنم بعد از 4 سال از اون جنجال، باید پیدا بشه. من هم راحت، و همون مقصد همیشگی‌م رو که رفتم، پیداش کردم. اگر تهرانی، باید راحت‌تر هم باشه.

مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
:دی همون دیگه دیدم داره اسپویل میشه رهاش کردم
نه من تو مِلکِ علم الهدی م آخه [گریه ی ابربهاری]
فکر کردم شما دیگه آزاد شدین! 😢
حدس می‌زنم گیرت بیاد. برای چهارسال که نایاب نمی‌مونه! 🤔 اما حتما حتما آربن‌پور بگیر! 
مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
😂😂😂
نه زنش مرد خودش زنده س
باشه میرم سراغش ممنون بابت معرفی
آی بمیرم براتون! :(( حالا شوخی با جان و عزیزان آدم‌ها خوب نیست، اما انشاءالله که خدا بهش صبر بده، خیلی زود به همسرش بپیونده!
:)
اسمم محموده
«زنده در آتش سوزاندن یک انسان، پاسداری از مکتب نام ندارد و نام حقیقی آن، قتل یک انسان است.»
چه جنایتها که به اسم دین نه تنها توجیه شده، که تشویق شده. امثال این آتش زدنها در تمام تاریخ و در تمام ادیان فراوان بوده و هیچ کس، هیچ کس حتی اجازه مطرح کردن این پرسش رو به خودش نداده که : دقیقا چرا من این اعمال رو "مقبول" میدونم و "توجیه" میکنم؟!
بعضی وقتها فکر میکنم به دنیایی که توش هیچکس براش هیچ چیز مقدس نیست، وجدانها بیداره!

دردناک اینه که امثال کالونها علیه استبداد بلندشده بودن، بنظرمیرسه هر دستگاهی قدرت دستش باشه برای حفظش نه تنها ایده آل هاش رو کنار میزاره که حقوق اولیه انسانهارو هم زیر پا میزاره.
به نظرم، عامل جلوگیرنده‌ی این پرسش، همون چیزی هست که ما اَگنوستیک‌ها و اسکپتیک‌ها، ازش فراری هستیم؛ «یقین». چیزی که عقلاً و منطقاً قابل اثبات نیست رو می‌پذیرن و بهش ایمان می‌آرن؛ بعد تازه اَحکام جزئی و ناچیزِ مثلاً صادره از اون خدا رو هم وحی منزل و قطعی می‌دونن. تا توی خودِ اَحکام هم شک نمی‌کنن. نتیجه‌ش همین می‌شه. هَزلتون، دین‌پژوهِ یهودیِ اَگنوستیک، یه تِدتاک فوق@العاده درباره ارتباط مستقیم و در حقیقت، لازم و ملزوم بودنِ ایمان و تشکیک می‌گه. به نظرم، جریان‌های نواندیشی، اگر این شک رو واردِ ایمان افراد کنن، به جای این‌که ایمانشون سست بشه، درحقیقت از تعصب و از توجیه جنایت، جلوگیری می‌کنه. وقتی ما واقعا واقعا نمی‌دونیم چی هست و چی نیست، چطور 1. یقین داریم؟ و چطور 2. برای این یقینِ کاذبمون، آدم می‌کشیم؟
اعتقادات دینی وقتی به مرزِ ایمان خدشه‌ناپذیر می‌رسن کمی خطرناک می‌شن. همیشه باید روزنه‌ای برای شک گذاشت، به نظرم.. و گرنه جنایت‌ها مرتکب خواهند شد.
دقیقاً.. همین امروز، در واکنش به صحبت‌های مکارم شیرازی که گفت ما ناچاریم دموکراسی داشته باشیم و رای مردم رو قبول کنیم، (همون نوموخوام ولی چیکار کنم)، یکی توییت کرد: «قضیه اینه که اینا علیه شاه انقلاب کردن حالا تو رودروایسی گیر افتادن.» مشکل دقیقاً همینه. کالوَن، از عقاید جزمی، از تفتیش عقاید کلیسای کاتولیک و از خفقان فرار کرد. خودش اما دقیقاً نسخه‌ی کوچکتری از اون رو ساخت. مذهبیونِ انقلابی، در کنار صدها صدای متنوع دیگه، علیه خودکامگی و استبداد و سلطنت قیام کردن، تا یکی دو سال هم دووم آورد اون آزادی‌خواهی، اما سریع جاش رو به همون چیزِ پیش از انقلاب داد. راهیه که همه‌ی این تلاش‌های ضداستبدادی طی می‌کنن ظاهراً.. (ایضا فرانسه هم با پدیده‌ای به دهشتناکی کشتارهای بعد از انقلاب مواجه شد). نمی‌دونم چاره چیه ولی! سکولاریسم؟ پاک‌دینی و نواندیشی دینی؟ نمی‌دونم!
اسمم محموده
دوتا تد تاک کوتاه داره این خانوم هزلتون، واقعا عالی بود، هرچند حرفهاش به دیدگاهم نزدیک بود ولی زاویه نگاهش خیلی قشنگه :) مرسی بابت معرفی.
فکر می‌کنم بیشتر از 2تاست؛ ولی منم فقط 2 تا رو دیدم؛ اونی که راجع به خوانش خودش از قرآن بود و رابطه ایمان و شک.
:)
گلبول سفید
سلام مجال خواه! :)

آقا من یه پیشنهاد بدم؟
ببین، یه مسئله ای هست... من همیشه علاقه ی خاصی به وبلاگهایی که نظرات و عقاید نویسنده شون متفاوت با عقاید و نظرات منه داشته م. همیشه این وبلاگ ها رو فرصت خوبی برای آشنایی با تفکرات مختلف، بازنگری به عقاید خودم از نگاهی متفاوت و نهایتاً کسب یه دید بازتر و دوری از تعصب قلمداد کردم...

اما تا الان هیچوقت پیش نیومده بود برم و از نویسنده های این وبلاگها بخوام در مورد موضوع خاصی بنویسن.

من مطالعه ی سیاسی خیلییی زیادی نداشته م. (هرچند مدت کمیه شروع کردم.) اما در مورد جنبش سبز یه چیزهایی رو درست یا غلط، بدیهی می دونستم.. امیدوارم با لحن کنایه آمیز نخونی؛، چیزی که من از جنبش سبز در ذهن داشتم این بود؛
«جنبش سبز در آغاز اعتراضی بود خشن و بی مهابا نسبت به نتایج انتخابات که بعد از مدت کمی به شکل یه جریان ضد حکومت که قصد براندازی نظام رو داشتن درومد. پس از جنایات متعددی که (یادآوری: فقط دارم عقاید قبلیم رو میگم و نه چیز دیگه! خواهشاً گارد نگیر.) جنبش سبزی ها مرتکب شدن مثل آسیب به اموال عمومی، غارت مساجد و پایگاه های بسیج، هتک حرمت ائمه و سایر اعتقادات اکثریت مردم ایران، اقدام به قتل یا آسیب جانی به بسیجی ها و جوانان انقلابی و... با برخورد شدید نیروهای انتظامی روبرو شدن. ضمناً، بزرگان این جنبش هم که هیچ تلاشی برای دعوت مردم به آرامش و اعتراضِ صلح آمیز نکردن دستگیر و محصور شدن.»

خب، اما کم کم دارم در فضای وب با دیدگاه هایی روبرو میشم متفاوت با عقیده ی سابقم. مثلاً اگر جنبش سبز حالا یک جریان ضد حکومت و نظام بود قطعاً آقای هشت حرفی به عنوان یک جوان اصلاح طلبِ باسواد قائل به این نظام و جمهوری اسلامی هرگز از این جنبش حمایت نمی کرد!

دوم این که بعضی هوادارن این جنبش، شاید با افکاری شبیه به شما، این رو جنبشی مقدس با آرمان های بزرگ می بینن... قطعاً اگر اهداف اولیه ش اعتراض به نتایج انتخابات و بعداً هم براندازی نظامی که با وجود تمام حرفات در نقد تِد، هنوز هم اکثریت موافقش هستند بود، نمی تونست یه جنبش مقدس با آرمان های بزرگ باشه...

پس نهایتاً حس می کنم این منم که در اشتباهم و باید برای درک صحیح و به دور از جهل، جنبش سبز رو از دید یک «جوانِ سبز» ببینم.

حالا حرفم اینه... میشه یه طوری جنبش سبز رو برام از منظر خودت، با لحن و بیان خاص خودت، منطقی و به دور از نیش و کنایه شرح بدی؟ قطعاً با این پیشفرض که میخوای حقیقتِ جنبش رو برای جوونی که تفکر مخالف تو داره اما دلش میخواد متعصبانه باهات مخالفت نکنه و دیدگاه واقعی تو رو بدونه بیان کنی.

این حرکتت قطعاً میتونه به من و شاید کسانی که شرایط من رو دارند کمک زیادی بکنه، چرا که من تا بحال ندیدم (نه اینکه وجود نداشته باشه، من ندیدم.) کسی بخواد یا بتونه تصویر صحیحی از تفکر سبز، منطقی اما با لحن و بیان عادی خودش شرح بده.

فکر می کنم وقتش رسیده که دو تفکر تعصب رو کنار بذارن و کمی هم با عینک هم به مسایل مختلف نگاه کنن و شخصاً ازت میخوام کمکم کنی بتونم این کار رو بکنم! ... البته اگر قبول کنی.

خیلی ممنونم ازت مجال خواه عزیز. :)

حاشیه: میشه خواهش کنم با مفهوم آتش به اختیار، در حالی که قطعاً خودت هم خوب مفهومش رو میدونی، بازی نکنی؟ جسارتاً البته. من که بهتر از ایشون نمی تونم توضیح بدم چرا:

http://multi-track.blog.ir/1396/03/28/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1

باز هم ممنونم. :)
سلام، گلی! :)))
پیشنهاد خوبیه.. این حمله رو دارم بعد از نوشتنِ جوابت مینویسم؛ جواب رو بخون و منشوری که لینک دادم. ببین جوابت رو از «آرمان‌ها» میگیری یا نه. برای بحثِ تقلب هم روی نت به اندازه کافی مطلب هست. صفحه ویکیپدیای این موضوع، مجموعه خوبی از دلایل رو جمع کرده. می‌تونی گزارش 26 صفحه‌ای کمیته صیانت از آرا که ستاد موسوی جمع آوری کرد رو هم دانلود کنی و به عنوان یکی از اسناد، بخونی. حسین باستانی در bbc هم مطلبِ کوتاهی در مرور دلایل تقلب احتمالی نوشته بود. راحت پیدا میشه. و امّا بعد..

ببین، «تصویر صحیحی» از جنبش سبز وجود نداره؛ برای کسانی که در 25 خرداد، دهان به فریاد نگشودن و سه میلیونی در سکوت راه‌پیمایی کردن و بعدتر هم شاهدِ شهید شدنِ دوستانشون بودن، قطعاً معنا و چه بسا معناهای متفاوتی داره تا فردی مثلِ من، که از نسلِ دیگری هست و دیدش از جنبش سبز، برآمده از پی‌گیری‌های شخصی. به هر حال، ما پدیده‌های انسانی معنا می‌دیم. برای همین هست که با وجود توضیحاتی که از نظر خودم همین جا برات می‌نویسم، نمی‌خوام و نمی‌توانم که در پُستی به عنوانِ «تصویر تصحیح» جنبش سبز مطرحشون کنم. یک نکته رو هم باید گفت؛ طیف‌های گسترده‌ای از جنبش استقبال کردن؛ جوانِ عزیز اصلاح‌طلب، (هشت حرفی)، اگر بخوایم از نظرِ التزام به جمهوری اسلامی حساب کنیم، دقیقاً در نقطه‌ی مقابل من قرار می‌گیره. پس، مهمه بدونیم داریم داستان رو از دید چه کسی می‌شنویم.
چیزی که راجع به قتل و آسیب جانی به بسیجی‌ها می‌گی رو من چیزی راجع بهش نمی‌گم. کیانوش آسا و سهراب اعرابی و امثالِ اون، از آتشِ بسیجی‌های پایگاه مقداد، جان ندادن که این‌جا از «آسیب جانی» بسیجی‌جماعت بگم. 60 نفر در روز 30م شهید نشدن (مثلا از آتش پایگاه لولاگر) که من این‌جا از «مظلومیت» بسیجی‌ها بگم. اون کارِ صدا و سیماست. اما من، شخصا، به خشونت اعتقاد ندارم؛ در هر دو سوی ماجرا افراطیون بودن؛ بگذریم که یکی دستِ خالی اومده بود اما به هر حال، افراطیون بودن. کارشون هم محکومه!
جنبش 88 برای من مقدس نیست! به هیچ عنوان! اگر می‌خواستم چیزها رو «مقدس» کنم در صفِ لباس‌شخصی‌ها می‌بودم. من اعتقادی به تقدّس موسوی و جنبش ندارم؛ اعتراضِ خیابانی که مقدس نمی‌شه که. اما «آرمان‌های بزرگ». نمی‌دونم منظورت چیه! اما پیشنهادم اینه که به این فایل صوتی که لینکش رو می‌ذارم گوش کنی و بیانیه‌های موسوی (چند خطی ازشون رو توی یه پست آوردم) رو هم بخونی. مردم به امید و برای این فرد با همچین دیدگاه‌ها و آمال و آرمان‌هایی به خیابون اومدن. مردی که برای «کرامت انسانی» اومده بود؛ برای «آزادی‌های اندیشه و بیان». برای به‌کارگیری «نهادهایی که مردم با پای‌مردی خودشون اون‌ها رو پایه‌گذاری کردن». برای «احقاق حقوق» مردم. این‌ها آرمان‌های بلندی‌ـه. برای منتقدِ نظامی مثل من هم آرمان‌های بلندیه. میرحسین، نویدِ آینده‌ای رو به مردم داد که مطلوب‌شون بود؛ آینده‌ای که «براش احساس خطر کرده بود». برای من، متنِ بیانیه‌های میرحسین، فریادِ «رای من کجاست»، فریاد «الله اکبر» و «یاحسین» مردم، «مرگ بر دیکتاتور»شون، دقیقا، «آرمان‌های بزرگ» محسوب می‌شن! برای من منشور جنبش سبز، عینِ «آرمان‌های بلند»ه. این‌جا و این‌جا رو ببین و کامل بخون. این‌ها خواسته‌ها، مطالبات و آرمان‌های سبزهاست. در زمان اعتراضات خیابانی، آرمان‌های جنبش سبز، خلاصه شده بود در میرحسین و افکارش. اما فقط اون‌ها هم نبود؛ از جایی به بعد، انتخابات، دیگه خیلی مطرح نبود؛ مردم برای حقِ از دست‌رفته و برای ظلم‌های روا شده، فریاد می‌زدن! علیه ناکارآمدی دولت؛ علیه نقضِ حقوق بشر و آزادی‌های اولیه. شاید میرحسین، توانایی انجام مطالبات رو به تمامی نداشت؛ اما، خواسته‌های بخشی از مردم که برای دهه‌ها نادیده گرفته شده بود، داشت فوران می‌کرد و سرکوب هم فقط سطحِ مطالبات رو بالا می‌برد. فریاد از جایی به بعد علیه استبداد و اقتدارگرایی بود؛ علیه تمامیت‌خواهی نظام و جناح حاکم؛ شما ممکنه معتقد باشی در جمهوری اسلامیْ استبداد کجا بود؟ خُب، اون‌جاست که دیگه صحبتی نداریم واقعا... سرانجامِ هر سر کوفتنی، دیر یا زود، جز برآشوبیدن نیست!
https://t.me/derangradio/31
https://t.me/qadahha/774

با همه‌ی این صحبت‌ها راجع به اینکه تصویر صحیحی از جنبش سبز وجود نداره، به نظرم در نهایت، رجوع به منشور، بهترین راه و بهترین تصویر باشه. منشوری که نوشته موسوی و کروبی و نزدیکانشون هست و بیانگرِ همه‌ی اون چیزی که سبزها به اون اعتقاد دارن؛ بیانگر اهداف جنبش، ویژگی‌های اون و هویتش؛ از عدالت و آزادی و برابری تا قانون‌گرایی و مبارزه با انحصارطلبی! منشور سبز - ویراست دوم
"جنبش سبز را نه می توان یک حزب متمرکز دانست و نه مجموعه ای از افراد سازمان نایافته و بی هدف. جنبش سبز، قطرات به هم پیوسته مردم معترضی است که برای احقاق حق خود به دریا بدل شده اند."

(و در ضمن، جنبش سرکوب‌شده، دستاوردهایی هم داشت؛ اگر حضور مردم نبود، اگر ایستادگی میرحسین نبود، قطعاً مهندسی انتخابات، هزینه‌ای اینقدر سنگین نمی‌داشت و جمهوریتِ نظام، از بعد از 88 عملاً بی‌معنی می‌شد.)
حاشیه: من با چیزی بازی نمی‌کنم. نظر شخصی‌م اینه؛ تاریخ 39 ساله جمهوری اسلامی، از فرامین آتش‌به‌اختیاری پره؛ نتیجه‌شون؟ حمله به بیوت و مساجد مراجع؛ قتل‌های زنجیره‌ای؛ قتل‌های محفلی؛ کوی دانشگاه و غیره. و اساساً بی‌معنیه؛ هر طور هم که عزیزانِ اصلاح‌طلب و اصول‌گرای خیرخواهِ ما، بر روی اون ماله بکشن، باز هم بی‌معنیه؛ اگر به معنای کار غیرقانونی هست که خُب، اشتباه بودنش مشخصه. اگر هم به معنای کار قانونی هست که خُب بهش نیازی نیست. یعنی تا الان اگر می‌خواستن کارِ قانونی در حوزه‌های مختلف انجام بدن، نمی‌تونستن؟ غیر از اینه که این حرفِ غیرضروری، موجب تند شدن آتش کسانی می‌شه که همین الان با بندِ میم وصیت امام، به اندازه کافی بهونه داشتن و هر کاری هم بخوان می‌کنن!؟ حالا شما بفرمایید معنی دقیق‌ش چیه تا منم استفاده کنم، چون این‌که «قانون‌گرایانه»ست، توی کتِ من نمی‌ره! (در ضمن، به نتیجه‌ی 38 سال، دیدِ نظامی و جنگی و «آتشین» به حوزه فرهنگ هم نگاه کنین.. هرچند نشریه بیت رهبری، تصریح کرد فقط حوزه‌های فرهنگی مطرح نیست. که خُب دیگه بدتر!)
گلبول سفید
سلام کِلی! :hammer:
البته من گفتم اون حرفها چیزهایی بود که قبلاً بهشون معتقد بودم و الان فعلاً تمام پیشفرض ها و دانسته های قبلیم رو گذاشته م کنار تا از اول درباره ی خیلی مسائل که یکیش جنبش سبز باشه تحقیق کنم.

قلباً از پاسخت ممنونم، هرچند حس کردم هنوزم بهم شک داری و فکر میکنی قصد بحث و اثبات حقانیت فلان طرف رو دارم که خب اصلاً اینطور نیست! فعلاً به قول شما تو فاز «تشکیک» قرار داده م خودم رو و دارم از بیخ بدون هیچ پیشفرضی... خب... دنبال حقیقت می گردم.

پاسخی هم که دادی پاسخ جدید و جالبی بود -نظر به اینکه پیش از تو با کسی حرف میزدم که از «تقدس» جنبش میگفت - و ممنون بابت لینک ها.

فکر می کنی حقیقت دست یافتنی باشه؟ خودم نمی دونم، سخته... هر لحظه که حس می کنم دیگه به دید درستی دست پیدا کردم، فوراً متوجه میشم که برعکس، کاملاً در اشتباهم! :(

برم سر وقت لینک هایی که منو بهشون ارجاع دادی ببینم به کجا میرسم! :دی

و اینکه با توجه به کلاوسِ درونت که به کتابخور بودن و اطلاعات بالا منجر میشه، قطعاً باز هم برای کمک گرفتن ازت سراغت خواهم اومد! :)

باز هم و باز هم و باز هم ممنون!
سلام! D:

نمی‌دونم که ایا حقیقت دست‌یافتنی هست یا نه! مطمئن نیستم. مثلا، من به قطعیت، اعتقادی به تقلبِ نتیجه‌عوض‌کن ندارم. یعنی معتقدم مهندسی آرا اعتقاد افتاد هرچند شاید فقط در حدِ جلوگیری از 2 مرحله‌ای شدن باشه. مطمئن‌ترین کار هم همینه. متعصبانه و مقدسانه (!) به قضیه نگاه کردن، راه روی برای کشف حقیقت می‌بنده. به نظرم تاریخ، جزئیات رو مشخص خواهد کرد؛ همین‌طور که ذره‌ذره از کودتای 28 مرداد فهمیدیم (با انتشار اسنادِ طبقه‌بندی شده)، روزی هم از جزئیاتِ [به زعم و به تعبیر ما] کودتای علیه مردم، باخبر میشیم.(که میرحسین در بیانیه 9 گفت: "گرمای حادثه فرو می‌نشیند و دست‌اندرکارانِ این ماجرا با صورتحساب بلند اشتباهات خود روبرو می‌شوند") اما تا اون زمان، گمانه‌زنی و حدسی بیش نیست. مستند به شواهد و مدارک، اما همچنان، تمامِ ماجرا نیست. برای همینه که راجع به حقیقتِ واقعی امر، نظری ندارم اما شواهد و قرائن، در این‌که اتفاقاتِ مشکوکی افتاد، واضحه. (مثلاً، چرا باید سایت‌های میرحسین بسته بشه؟ تلفنِ کمیته قطع بشه؟ نمایندگانی که در ستاد انتخابات بودن به ساختمون کناری منتقل بشن؟ رای باطله‌ای نباشه؟ آرای رضایی کم بشه!؟ نیمی از حوزه‌ها بیش از 100 درصد باشن؟ اصلاح‌طلبان و اعضای ستادِ موسوی، شب 22م دستگیر بشن؟ پیامک‌ها قطع و وصل بشه؟ و قس‌علی‌هذا...)
به هر حال، فتنه یا جنبش اعتراضی، «سبز» بودن معنایی داره؛ مختصاتی داره و ویژگی‌هایی. سبزها تاثیرگذارن بودن و هستن. در این مرحله هم جز بازخوانی تاریخ، #یادآر از وقایعی که به سر شد و مرور خاطرات، راهِ دیگه‌ای نیست... و باید امّید داشت؛ که "امّید، بذر هوّیت ماست."
اون لینک‌ها هم مهم‌ترینش، منشوره؛ 5 صفحه بیشتر نیست و توضیحات خوبیه. اما یه سر به سایتِ کلمه بزن؛ تمام بیانیه‌های میرحسین رو به ترتیب بخون. ادبیاتِ میرحسین، حتی «اگر» به اشتباهاتش و فتنه‌ش اعتقاد داشته‌باشی، قطعاً برات جالب خواهد بود.

میم. یکی از تیکه‌های پازل، قطعاً، بدست آوردن دیدی نسبت به شخصیتِ موسویه. بخون راجع بهش. بعد هم مستندِ انتخاباتی 1 و 2ش رو از روی یوتیوب ببین (خصوصا دومی). میرحسین، به عقیده‌ی شخصی‌م، کسی نبود که بخواد کشور رو برای بردن یا باختن به آتش بکشه و در نهایت هم اون نکشید؛ اون‌هایی با دستور آتش روی پشت بام پایگاه‌های بسیج وایساده بودن، به آتش کشیدن.. باتوم به دست‌ها و عربده‌کش‌ها. حتی، به ایت‌الله خامنه‌ای گفته‌ بود اگر نظرشون قطعی روی احمدی‌نژاد هست اصلاً نمی‌اومد در کارزار. بیست سال، از سیاست به دور بود.. 84 هم هر چه اصرارش کردن، نیومد. بدست اوردن شناختی از شخصیت و از مواضع سیاسی و اقتصادی‌ش، قطعاً کمک می‌کنه در درکِ ماجرا. (یک سری فیلم و مستند هم هست. یکی رو من‌وتو ساخته و چندتا هم bbc؛ مثلا، بیست و چندم خرداد )

خیلی خیلی، کاری نکردم! :) باعث خوشحالیه یکی دنبالِ خوندن نظرات دوطرفه و دیدن دو سویِ ماجرا.. واقعاً باعثِ خوشحالیه!
:)
گلبول سفید
در مورد حاشیه، نمی دونم ربط چیزایی که میگی  به آتش به اختیار چیه، کلاً معنیش تا اونجایی که من متوجه شدم یعنی وقتی می خواین یه حرکت مثبت -فرهنگی / غیر فرهنگی- انجام بدید لزومی نداره منتظر دستور از بالا باشید. حالا دولت یا رهبری یا هرچی.

شما چرا هی فکرت میره به حمله و جنایت و این حرفا، نمی دونم!

من ندیدم کسی از مخاطبان این حرف اینطور برداشت کنه که مجازه مرتکب جنایت بشه - به جز افراطیونی که قبلاً هم خودسرانه مرتکب این حرکات میشدند که قطعاً برای اونا هم این حرف تأثیری نداره، مشکل از خودشونه.- حالا هی شما (ی نوعی) میای دم گوش ملت میخونی «الان آتش به اختیاری یعنی مجوز ارتکاب هر جنایتی رو داری» دیگه پس فردا اتفاقی هم افتاد نمی دونم مسئولیتش با کیه. :/
بذار یک مثال ساده بزنم! وزارت ارشاد، اختلالی داشت  و کوتاهی‌یی کرد و فیلمی که از دید [متحجر آقایون] «خلاف» بود رو مجوز داد. الان روی پرده‌است. به نظرت، یک بسیجی، یک حزب‌اللهی، یه نفر #آتش_به_اختیار، در این شرایط چه می‌کنه؟

این توضیحِ اَکبرین، تحلیلگر، رو هم بخون:
"در میانه‌ی دهه‌ی ۷۰ دقیقا ۱۸روز قبل از اعلام رسمی نامزدی خاتمی آقای خامنه‌ای سخنرانی کرد و هشدار داد «تهاجم فرهنگی یا شبیخون فرهنگی یا قتل عام فرهنگی در این کشور به شدت از طرف دشمن دنبال می‌شود» (۱۹دی۷۵) ۴ماه بعد، خاتمی انتخاب شد و به تدریج چند نویسنده، مترجم، پژوهشگر و فعال فرهنگی (که لابد چون آثار غربی‌ها را در ایران ترجمه می‌کردند مهاجمان فرهنگی بودند) کشته و ناپدید شدند (از جمله مجید شریف، محمد مختاری، جعفر پوینده و دیگران) بعدها وزارت اطلاعاتِ خاتمی در اقدامی بی‌نظیر فاش کرد که غده‌ای سرطانی را در داخل همین وزارتخانه کشف کرده که مسئول این ترورها و آدم‌ربایی‌ها بوده. از قتل‌های محفلیِ کرمان تا قتل‌های زنجیره‌ایِ تهران و اسید‌پاشی‌های اصفهان همه و همه حاصل دست‌های باز و عقل‌های بسته‌ی انقلابی‌هایی بود که برای مبارزه با «تهاجم، شبیخون و قتل عام فرهنگی» احساس تکلیف کرده بودند. حالا هم گویا دوباره وقتش رسیده و باید رفت سراغ دولتی که با «سلام بر خاتمی» آغاز به کار کرده! وقتی رهبری می‌گوید «دستگاه مرکزی تعطیل است/آتش‌به‌اختیارید/باید خودتان تصمیم بگیرید» یعنی من از این دولت (نتیجه‌ی رأی مردم) مأیوس‌ام.
این جملات در مخاطب، هم «احساس انتقام از رقیب» ایجاد می‌کند هم «احساس تکلیف». این یعنی هرج و مرجِ انقلابی در برابر دولتِ دیپلمات. اعلام جنگ در جامه‌ی فرهنگ."

میم. مسعود ده‌نمکی (با سابقه‌ی درخشان در این حوزه): عبارت #آتش_به_اختیار بی‌سابقه است؛ پیش‌تر رهبری قدری احتیاط‌آمیز بیان می‌کردند، در بیانات اخیر احتیاط را کنار گذاشتند.
جیم. رجانیوز،ارگان جبهه پایداری: اگر از #آتش_به_اختیار استفاده نکنیم هم رهبر هزینه گزاف داده،هم فرصتی تاریخی سوخته و هم آینده را از دست داده‌ایم.

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)