مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

از آن‌جا که "همه زندگی آن‌ست که خاموش نمیرید".

  • ۲۰:۲۵

[یک‌ماه پس از آغاز،]

کنون بازگردم به آغاز کار 

/ یا

مهران یا کلاوس خطاب‌‍م کنید!

/ یا [ساده و مختصر]

سرآغاز

در زندگی به آدم کم مجال می‌دهند؛ "کم" چرا؟ این بی‌چارگانِ زمینی گاهی یک عمر آزگار، بی‌مجال زندگی می‌کنند. زندگی را، حرف‌هایشان را، احساسات‌شان را، فرو می‌خورند. زندگی، همین جدال برای یافتن مجال است. مجالی برای حرف‌ها و احساساتی که در جمع‌ها و در پیشِ بعضی، جای ندارند؛ این مجال، گاهی از آن آمال و آرزوهای دست‌نایافتنی‌ست؛ گاهی تا چند قدمی‌ش می‌رسی و از دستت می‌پرد؛ آدمی خوش‌بخت‌تر از آن چیزی است که می‌پندارد اگر این مجال را چند صباحی در اختیار داشته باشد. حال امّا، روزگارِ اطلاعات و دنیای دیجیتال است. روزگاری که به مجال‌ها و خلوت‌گاه‌های دونفره‌ی دیروز رحم نکردند، و مجال و مجال‌گاهِ امروز، نه آغوش آدمی و یا سینه‌ی کاغذ، بل‌که وبلاگ است! حداقل، یک تفسیرش، شاید، این باشد.

بلاگ‌نویسی همیشه برایم زیادی جدّی بوده است؛ یعنی حتّی زمانی که غرق در توهّماتِ کودکانه بلاگی می‌نوشتم به نام ققنوس، همان موقع هم، شاید، متاثر از جدیّت شخصیِ خودم، همیشه با آن جدّی برخورد می‌کردم. خیلی وقت بعد، در اوجِ خامی و بی‌تجربگی، بلاگی راه انداختم که پس از ساعت‌ها خیره‌شدن به دیوارِ اتاق و اختصاصِ تمامِ زمانِ ارزشمندِ پیاده‌روی‌هایم بدین موضوع، کافه تاریخ، نامِ بی‌ذوقی بود که برایش برگزیدم. داشت میانِ اندک مخاطبین یک وبلاگ آماتور تاریخی مطرح می‌شد که وا دادم. کوچه‌ها مقصدِ بعدی بود و الحقّ والانصاف، عجب مقصدی بود! آن "مسعود" بی‌نظیر، آن‌قدرْ یادم داد که پس از آن، همه چیز، برایم دگرگون شده بود. دیدم حالا به نحوِ متفاوتی جدّی بود؛ هنوز همان بودم اما انگار چیزی در من تغییر کرده‌بود.

مجال را در کنار همه‌ی این فراز و فرود‌ها و تجربیاتِ خوب، چندسالی‌ست دارم؛ یا به‌تر بگویم؛ گذاشته‌ام گوشه‌ای خاک بُخورد. مجال، برای من، نمودِ همین تلاش برای مجال‌خواهی است؛ چیزی که شاید بهتر باشد اسمش را همان جدال و مبارزه گذاشت؛ مجال‌خواهانه! مبارزه برای یافتن لحظه‌ای چند، برای بیرون ریختن واژه‌ای چند. در این‌جا می‌خواهم بنویسم؛ می‌خواهم، این‌جا همان سینه‌ی کاغذی باشد که روزگاری امانت‌دار واژه‌ها و احساساتِ آدمی بود. می‌خواهم واپسینْ حلقه‌ی زنجیری باشد که با زیستن می‌آغازد و با نوشتن پایان می‌پذیرد. نوشتن از هرچه؛ از همین است، که شیوه‌ام امروز با دیروز متفاوت است؛ روزمرگی‌ها و زندگی‌نگاره‌های بنفش، حالا، نه موضوعِ مجال بل‌که وجهی از آن‌ند. آخر، من عادتِ غریبی دارم [هرچند بدین باور رسیده‌ام که در انجام‌ش تنها نیستم؛ یعنی، نمی‌شود که تنها باشم.]. من، تا به امروزِ روز، احتمالاً ساعت‌ها و بل‌که روز‌ها را در محاوره و گفت‌وگو با خودم گذراندم! :) در حقیقت، مجالِ نخستِ من، همین بود. به سادگیِ ساعت‌ها حرف‌زدنِ با خود. البته، برای منِ 8 ساله، "خودی" در میان نبود؛ رفیقِ شفیق و شنوایی داشتم که سایه به سایه دنبال‌م می‌کرد و به حرف‌هایم گوش می‌سپرد. من هم از دارِ دنیا، در آن روزگارِ ساده، چیزی جز همین جفت گوشِ شنوا نمی‌خواستم. در حقیقت، آغاز مجال‌خواهی‌م از همان گفت‌وشنودها بود. او می‌گفت و من می‌گفتم. روزها گذراندیم بدین شکل؛ تا به نقطه‌ای رسید که دیگر آن‌قدر بالغ بودم که آن‌چه واقعاً اتفاق می‌افتاد را ببینم؛ پرده‌ی دیوانگیِ شیرینِ کودکی، حالا کنار رفته بود؛ کسی آن‌جا (؟) نبود. این عادت امّا متوقف نشد؛ همان‌طور که بسیاری از عاداتِ آدمی. این‌ها را گفتم که بگویم، در آن گفت‌وشنودها و "دوگویی"ها، و در این تک‌گویی‌ها، انصافاً چیزهای جالبی می‌گفتم؛[ :-) ] ناشی از همان زیستن. از دیدن و از شنیدن و از خواندن و از بودن. حالا، می‌خواهم اگر در این زیست، فیلمی دیده، کتاب و مقاله‌ای خوانده و حرفی شنیده می‌شود، پس از آن تک‌گویی‌ها، این‌جا، بنویسم‌‍شان.

*. به تقلید از جمله‌ی آغازینِ موبی دیک؛ اسماعیل خطابم کنید.

*. مصرعِ «کنون بازگردم به آغاز کار» از فردوسی‌ست.


حواشی

میم. تیتر، مصرعی است که دانسته و نادانسته بر تک‌تک اعمال زندگی‌م تاثیر گذاشته است؛ یعنی باور نمی‌کنید چندین و چند بار، چه قصه‌ها که از برباد رفتنِ سر سبز شنیده‌ام. چه قصه‌ها که از عاقبتِ زبان سرخ. باور نمی‌کنید. این‌جا هم تداومِ همین مَشْی است؛ همین الگوی "خَموش نماندن‌ها" و "فریاد کردن‌ها". چراکه من هم با مولانا موافقم؛ فی‌الواقع، اگر زندگی صرفاً یک چیز باشد، احتمالاً همین است؛ این‌که خاموش نمیریم. البته که از دید او، همین "خَموشی دم مرگ است". پس انتخابمان روشن است، نه؟ یا خاموش بمانیم و به‌تدریج، دَمانِ مرگ را زندگی کنیم، یا فریاد کنیم و در انتها، "زیستیده" بمیریم... مولانا حُجّت را بر همه‌مان تمام کرده است.

جیم. مرسی که می‌خوانید...

مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
ممنون که مینویسید;)
:) چقدر خوبین شماها! D:
نازنین

ی سوال

اینجا رو فقط یک نفر مینویسه یا نه حالت دوسه نفری(گروهی)؟

 

+قلمتون مانا

من می‌نویسم. کارِ گروهی از چیزهاییه که هیچ وقت یاد نگرفتم D:
متشکرم! :)
سها .ج
همون کلاوس بودلری که خیلی کتاب دوست داشت و همیشه قبل از انجام کارای مهم عینکشو پاک میکرد؟دوتا خواهر هم داشت؟مجموعه ماجرای بچه های بدشانس؟خوندینش کتابارو؟
+درواقع میدونم این کامنت من هیچ محتوایی نداره،صرفا بخاطر اینکه بالاخره یکی پیدا شد که این کتابارو خونده باشه:دی
خودِ خودشم! :))) کتاب‌ها رو هم خوندم، زندگی کردم، و خودم رو توش پیدا کردم! :)

خیلی مرسی بابتِ کامنت! خیلی درگیر اینکه چی مینویسید نیستم. تازه این خودش کلی مربوطه به بلاگ. مرسی :)
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)