مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

شعرِ امروز: «حرف‌های روزمره و سطر‌های پلکانی» | و دو نکته‌ی بی‌ربط کوتاه

  • ۰۶:۴۵

در هر پدیده‌ی هنری که از نمطِ عالیِ خود باشد، بی‌گمان، حالتی پارادوکسی وجود دارد: عبور از محال، رفتن به سوی دست نایافتنی‌ها، پذیرفتن و در عین حال نپذیرفتن.
در یک کلمه: آزادیِ مطلق، در کمالِ تقید! یعنی همان «سهل و ممتنع»

 قدمااین اصطلاحِ (سهل و ممتنع) را با تأملِ بسیار و نبوغ خود شکل داده‌اند و در هیچ زبان دیگری در حوزه‌ی بوطیقا، کلمه‌ای که دقیقا برابر سهل و ممتنع بتواند قرار بگیرد وجود ندارد. تی اس الیوت می‌گوید:

شعر خوب شعری‌ست که هر کس آن را بخواند بگوید من هم اگر می‌خواستم بگویم، همین را می‌گفتم، اما از عهده‌ی آن بر نمی‌آمدم.

در جوهرِ تمامِ شاهکارهای هنری، این پارادوکسِ دست یافتن به محال وجود دارد: اجتماعِ نقیضینِ «آزادی و تقید» از یک سوی پذیرفتنِ اصول و لوازمِ ساخت و صورت‌ها و آنچه «فرم» را سامان می‌دهد، و از سوی دیگر، عبور در کمالِ آزادی.هرچه موانع بیشتر باشد و عبور از این موانع آزادتر انجام شود، ما به جوهر هنر نزدیک تر خواهیم بود.


شعرِ حافظ، بهترین نمونه‌ی عبور از موانع است و رسیدن به آزادی.


شعرِ رشیدِ وطواط که سرشار از صنایعِ بدیعی‌ست، عبور از موانع هست اما رسیدن به آزادی در آن وجود ندارد، فقط جان کندن برای سامان دادنِ صنایع بدیعی‌ست. ساختنِ فرم‌های مرده است. فرم هایی که عبور به سوی هیچ‌گونه آزادی در آن‌ها وجود ندارد. از سوی دیگر، نقطه‌ی مقابل رشید وطواط، «چیزها»یی‌ست که در عصرِ ما، در روزنامه‌ها به عنوانِ شعر یا شعر منثور یا شعر سپید، صفحات تمام مطبوعات را در نیم قرن اخیر پر کرده است: رسیدن به آزادی، آزادیئی که مثلِ خاکِ راه جلو پای هر متکلمی وجود دارد.


هر کس بتواند چند جمله فارسی بنویسد، بی هیچ‌گونه عبور از مانع. یعنی حرف‌های روزمره را تبدیل به سطرهای پلکانی کردن و گفتن مثلا که:

من ابرها را تماشا می‌کنم

ابرها هم مرا تماشا می‌کنند

و اینگونه عباراتِ روزمره را شعر نامیدن. راستی اگر این‌ها شعر است، پس چه چیزی شعر نیست؟

محمد رضا شفیعی کدکنی / رستاخیزِ کلمات

صفحه‌های ۲۴۲ و۲۴۳


حواشی

میم. راجع به استاد شفیعی کدکنی و نوشته‌هاش، به حد توان،، تابستون، که بیش‌تر در جوّ ادبیات قرار گرفتم، بیش‌تر خواهم نوشت. استاد، خیلی به شعرِ شاملو و اشعار سپید (امثال احمدی) اعتقادی نداره و نقدهای جدّی بهشون وارد می‌دونه. برعکس، علاقه‌ی شخصی و ادبیِ خیلی زیادی به اشعارِ م.امید (اخوان ثالث) داره. کتابی داره استاد، به نام «مقامات و احوالات م.امید». این روزگارِ غدّار فریفتگارِ بی‌شعور به نحوی، باعث شد گم‌ش کنم! :/ :( اما همه‌ش رو برای المپیادِ پارسال خونده بودم. (یکی از منابع اخوان بود.) فوق‌العاده‌ست کتاب! نمی‌دونم چرا گفتم این‌ها رو... فکر کنم هنوز دلم سرِ گم کردن‌ـش پره! :( اما به هر حال، اگر اخوان و یا شعرِ نو می‌پسندید؛ این کتاب، و 2 کتابِ «ادوار شعر فارسی» و «با چراغ و آیینه» رو از دست ندید! اصلاً!

جیم. از این دست‌ پست‌های ساحل افکار، زیاد دیدم توی این مدّت. این پُستِ کوتاه و این فراز از کتاب رستاخیز کلمات رو هم به خاطرِ همین، این‌جا آوردم.

لام. صد درصد بی‌ربط و به معنای واقعی کلمه، حاشیه، امّا: از طنّازی‌های روزگار است که سرانِ جمهوری اسلامی، امروز 40 سال پس از حکومت کردن، تازه بر سرِ تطبیق اسلام با جمهوری، یعنی نامِ حکومت‌شان، بحث می‌کنند و نظامِ سیاسی‌یی که 40 سال در آن، بر ما، حکم‌رانده‌اند، این چنین مایه‌ی بحث و جدل و جنجال می‌شود؛ بینِ خودشان! ولله از طنّازی‌ها و از لطایفِ روزگار است! :)

[دیروز، روزِ پناهنده‌ها بود. از هر 113 نفر، 1 نفر، پناهنده است. در سال 2015، تعداد افرادی که به خاطر جنگ و خشونتِ بشری، در جایی که باید و در وطنِ خویش نیستند، یک رقمِ تاریخی بود؛ که در میان این‌ها، رقم سوری‌ها با 4.9 میلیون آواره و پناه‌جو و پناهنده، تقریبا دو سومِ جمعیت‌‍ش، بیشترین تعداد در تمام دنیاست. سوریه، یک تراژدی با ابعادی دهشت‌ناک و دردناک است. یک درد هم این‌ست که بخشی از هر چه بر سر سوری‌ها می‌رود جز جاه‌طلبیِ و نزاعِ سیاسی کشورها نیست. حقیقتاً و عمیقاً دردناک است. برای‌شان و برای سیاست‌مدارهای جهان، دعا کنید، دعا کنید دست از این جنونِ آدم‌کش و خانه‌خراب‌کُن و آدم‌آواره‌کن بردارند. یا کاری بیشتر... اگر می‌توانید.]

مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
در حاشیه بگم من یه بار کاملا اتفاقی رفتم دانشکده ی ادبیات یهو دیدم استاد شفیعی کدکنی و دکتر الهام باهم اومدن بیرون یه دوسه بار چشمامو باز و بسته کردم بار سوم دیدم دور استاد کدکنی جای سوزن انداختن نیست:-////
حقیقت تلخیه سوریه :( خیلی تلخ
اینقد خوب مینویسید زود تابستون شه شما به مقوله ی مورد علاقه ی من یعنی شعر و ادبیات بپردازید;)
آی که چه سعادتی استاد رو از دور دیدن!  دیر جنبیدی! :)) خیلی دیر جنبیدی.. این جور آدم‌ها رو سه چشم بر هم گذاشتن که هیج! نباید فکر کنی اصلا! شبیهشون هم بود بدو برو سمتشون! :))
لطف داری! :) این تابستون از همین فردا برای من شروع می‌شه! ببینم اولین پست‌ها راجع به چیه.. حدس می‌زنم رودکی اما خُب، باید ببینیم!
مرسی :)
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)