مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

تاریخ بالقوّه: چه می‌شد اگر سال ۸۴ موسوی... / اگر آمریکا مستعمره می‌ماند...

  • ۱۱:۱۵

چه می‌شد اگر به‌جای آغامحمدخان قاجار، یکی از نوادگان کریم‌خانِ زند به قدرت می‌رسید؟ چه می‌شد اگر ایران هیچ‌‍گاه درگیرِ جنگ با روسیه نمی‌شد؟ چه می‌شد اگر کودتای رضاخان شکست می‌خورد؟ چه می‌شود اگر کودتای 28 مرداد انجام نمی‌شد؟ چه می‌شد اگر انقلاب اسلامی رخ نمی‌داد؟ چه می‌شد اگر رهبران و سران، و نیروهای عمده‌ی انقلاب، بهشتی، طالقانی، بازرگان، آیت‌الله شریعتمداری، مجاهدین خلق و یا متفکّری چون شریعتی، هنوز در قدرت یا زنده بودند؟ این سوالات، برای بسیاری، سوالاتِ جذّابی‌ست. ما ایرانی‌ها شاید به طرز مضاعفی به چنین سوالاتی علاقه نشان می‌دهیم؛ شاید چون همیشه از روندی که تاریخ طی کرده ناراضی بوده‌ایم. ممکن است فکر کنید این سوالات، موهوماتی غیرقابل پاسخ و بی‌ارزش هستند؛ خُب، شما قطعاً تنها نیستید. چه در میان عموم مردم و چه در میانِ محققینِ تاریخی، این دست سوالات، بی‌ارزش و اتلافِ وقت تلقی می‌شوند. اما در این میان، هستند بسیاری از محققین تاریخی که بدین سوالات، متفاوت می‌نگرند؛ آن‌ها، پاسخ به این سوالات را، ذیلِ تاریخ‌نگاری و یک حوزه‌ی موجّهِ پژوهشی می‌دانند.

از دیدِ بسیاری، یکی از حوزه‌های تاریخ‌نگاری، «تاریخ بالقوه» یا «تاریخ مجازی»، یعنی تلاش برای پاسخ به همین سوالاتِ بالا، است. مقدمه‌ی صفحه‌ی ویکی‌پدیای انگلیسیِ تاریخ بالقوّه، توضیحِ مختصر اما جامعی نوشته؛

تاریخ بالقوّه، یا تاریخ مجازی، شکلی از تاریخ‌نگاری (هیستوری‌گرافی) است که بر آن است تا به سوالاتِ «چه می‌شد اگر» پاسخ دهد و «حقایق جای‌گزین یا بالقوّه» (Counterfactuals) را بررسی کند. Black و McRalid [تاریخ‌نگارانِ برجسته‌ی انگلیسی، در کتابی به نامِ «مطالعه‌ی تاریخ»] «تاریخ بالقوه» را این‌طور تعریف می‌کنند: ایده‌ی اصلی و اساسیِ تاریخ بالقوه [یا آلترناتیو یا جای‌گزین یا مجازی]، "گمانه‌زنی بر سرِ چیزی‌ست که اتفاق نیفتاد و چیزی که می‌توانست اتفاق بیفتد، تا چیزی که واقعاً اتفاق افتاد را درک کنیم".

یکی از اهدافِ تاریخِ بالقوّه، تخمینِ اهمیتِ نسبی روی‌دادهای تاریخی است. | ویکی‎پدیا: [Counterfactual history]

با این مقدمه، می‌خواهم بروم سر وقتِ 2 مطلب؛ یکی قدیمی و دیگری مناسبتی. در کوچه‌ها که بودم، مسعود شیبانی، سردبیر، به تاریخ بالقوّه علاقه‌ی زیادی داشت. به دلیلِ مطالعاتِ گسترده و عمیقِ تاریخی‌ش، قادر بود با ظرافتِ بی‌نظیری تمام ابعادِ یک ماجرای تاریخی را بررسی کرده و در نهایت، قضاوت کند آیا عدم وقوعِ روی‌داد الف، تاثیر شگرفی بر سیر تاریخ می‌گذاشته یا نه؟ و این تاثیر چه قدر است. در یکی از پُست‌های پرطرفدارِ کوچه‌ها، او همین کار را در موردِ استقلال آمریکا انجام داد. البته که او تاریخ‌نگار یا محقق نیست و این‌ها صرفاً گمانه‌زنی‌ها بر اساسِ شواهد و قرائن موجود، و مطالعاتِ شخصیِ خود اوست و ممکن است ایراداتی داشته باشد اما به هر حال، باز نشرش را با در این پُست و بعد از این مقدمه، مفید می‌دانم. پُستِ دیگری که در حقیقت، باعث شد این پُستِ توضیحی را بنویسم و بخواهم پُستِ مسعود را بازنشر دهم، آخرین مطلبِ کانالِ تلگرامیِ سهیل جان‌نثاری‌ست. سهیل، به مناسبتِ سومِ تیر و ظهورِ پدیده‌ی بی‌مانند، پاک‌دست و آبادگرِ احمدی‌نژاد، پستی نوشت به نامِ «اگر سالِ 84 موسوی...». [لینک به کانال] هر دو را در زیر می‌توانید بخوانید.

[درباره‌ی تاریخ بالقوه، نوشتنی‌ها و ترجمه‌کردنی‌ها بسیار است. مثلا، این مقاله‌ی historycooperative برای من فوق‌العاده جالب بود. سعی می‌کنم، در فرصت‌های دیگر، چند پُست راجع به اعتبار و ارزشِ علمیِ تاریخ‌نگاری بالفوّه بنویسم و اگر شد، یک‌سری سوالات و حقایقِ جای‌گزین را هم مرور کنم.]

اگر سالِ 84 موسوی...

احتمالاً آزاردهنده‌ترین جنبه‌ی علوم سیاسی این است که بر خلاف علوم تجربی آزمایش‌پذیر نیست. یعنی دانشمندان علوم سیاسی می‌توانند درست مثل دانشمندان فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی و دیگر رشته‌ها دست به آزمایش بزنند، اما بر خلاف آنها امکان این را ندارند که آزمایش‌هایشان را تکرار کنند و متغیرهایی را بالا و پایین کنند و نتیجه‌گیری‌هایی کنند و علم را به پیش ببرند. هر چه هست محدود به همان یک آزمایش است که نتیجه‌گیری از آن هم معمولاً به خاطر متغیرهای بسیار زیاد دخیل در ماجرا با دقتی به اندازه‌ی علوم تجربی نخواهد بود. بنابراین، در علوم سیاسی نمی‌توانیم ادعا کنیم که اگر واقعه‌ای تاریخی به شکل دیگری اتفاق می‌افتاد شهر، کشور، یا جهان چه تفاوت‌هایی می‌کرد. مثلاً نمی‌توانیم ادعا کنیم که اگر نبرد کوناکسا به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد دولت هخامنشی در برابر یونیان مغلوب نمی‌شد، یا نمی‌توانیم ادعا کنیم اگر محمود افغان در تسخیر اصفهان شکست می‌خورد، روند وقایع به سمتی می‌رفت که ایران آینده‌ی بهتری می‌داشت. هیچ روشی برای اطمینان از برون‌داد چنین تغییراتی در تاریخ نداریم. می‌شود سناریوهایی فرضی نوشت، اما از نظر علوم سیاسی اینها نهایتاً قصه‌هایی خوب برای بچه‌های خوب هستند. نهایتاً می‌توانیم حدس‌هایی بزنیم.


قبل از انتخابات ۸۴ تلاشی شد تا میرحسین موسوی کاندیدای انتخابات شود. در ماه‌های منتهی به انتخابات، هاشمی چند باری تکرار کرد[نقل به مضمون] که اگر چهره‌ی سرشناس قابل قبولی وارد صحنه شود او به میدان نخواهد آمد. حتی یک بار مهدی کروبی اعتراضی کرد شبیه به این، که وقتی ما هستیم، دیگر چه می‌خواهید؟! محمد قوچانی در [احتمالاً] شرق سرمقاله‌ای نوشت و گفت اگر موسوی به میدان بیاید، بساط مدعیان جعلی عدالت(شهردار وقت تهران) را به هم خواهد ریخت و آنها دیگر نخواهند توانست چنین ادعایی بکنند. می‌شود حدس زد که اگر موسوی به میدان می‌آمد، کروبی هم به میدان نمی‌آمد و از مهرعلیزاده هم اثری نمی‌بود. شاید تندروترهای اصلاح‌طلب به دنبال کسی می‌گشتند، اما مهم نیست. بخش بزرگی از رأی کروبی و  مهرعلیزاده، بخش قابل توجهی از رأی هاشمی و بخشی از رأی احمدی‌نژاد  قاعدتاً به نام میرحسین موسوی نوشته می‌شد.
قبل از انتخابات ۸۴ زمزمه‌هایی از نامزدی حسن روحانی از سوی جناح محافظه‌کار شنیده می‌شد. مواضع متفاوت او با اصلاح‌طلبان در جریان مذاکرات هسته‌ای و فاصله داشتن نظرات او درباره‌ی سیاست داخلی، او را در جایگاه خوبی برای جذب آرای مخالفان اصلاح‌طلبان قرار داده بود. روحانی در میان جناح محافظه‌کار موقعیتی شبیه به لاریجانی و قالیباف داشت و می‌توانست بخش اعظم آرای هر دوی آنها را بگیرد و بخش‌هایی از رأی هاشمی که به موسوی داده نمی‌شد را به خود اختصاص دهد. با چنین حدسیاتی احتمالاً موسوی جایگزین خاتمی در کرسی ریاست جمهوری می‌شد و دولتی تشکیل می‌داد که عدالت اقتصادی را سرلوحه قرار می‌داد، موضعی مقتدرانه در سیاست خارجی می‌گرفت، و به دنبال محدود کردن آزادی‌های اجتماعی نمی‌رفت. مهم‌تر از همه‌ی اینها اما این بود که دولت مخرب احمدی‌نژاد بر سر کار نمی‌آمد و جریان ویرانگر مربوطه لابد به همان سرعتی که در سیاست ایران ظهور کرد دوباره به حاشیه رانده می‌شد.


در چنین سناریویی قاعدتاً بخش بزرگی از بدنه‌ی اصلاح‌طلبان با اقتصاد چپ‌گرای موسوی همراهی می‌کردند و بخشی از «چپ مدرن»[لقبی که سازمان مجاهدین انقلاب به حزب‌اللهی‌ها داده بود] از جناح محافظه‌کار جدا و به جناح فراگیرتر اصلاح‌طلب منتقل می‌شد. ادامه‌ی فضای باز سیاسی و تغییر و تحولات ناشی از تقابل با دولتی با مشخصات موسوی شاید جناح محافظه‌کار را به سمت تبدیل شدن به مجموعه‌ای با مشخصات احزاب محافظه‌کار غربی سوق می‌داد، و  چپ و راست در ادبیات سیاسی ایران معنای بیشتری پیدا می‌کردند. ادامه‌ی رقابت سیاسی چپ و راست و فربه‌تر شدن نهادهای تازه تأسیس دوران اصلاحات هم لابد منجر به گام‌های استوارتری به سمت دموکراسی می‌شدند و یک جناح تا آستانه‌ی حذف کامل از صحنه پیش نمی‌رفت.
طبعاً می‌شود به حدس‌های این چند خط بالایی ایراد گرفت. بالاتر نوشتم که اینها نهایتاً قصه‌هایی خوب برای بچه‌های خوب است. اما لابد موافق هستید که اگر نتیجه‌ی انتخابات سوم تیر ۱۲ سال پیش به چنین شکلی رقم می‌خورد، شکاف سهمگین ۱۳۸۸ اصلاً ایجاد نمی‌شد که تا امروز ادامه داشته باشد.

امروز دنیا چگونه بود اگر آمریکا به استقلال نمی‌رسید؟

اگر آمریکایی‌ها در جنگِ استقلال، از نیروهای بریتانیا شکست می‌خوردند، چه اتفاقی می‌افتاد؟ پاسخ به چنین سؤال‌هایی پیچیده‌تر از آن است که در یک متنِ کوتاه جوابی برایش پیدا شود. با این حال، می‌شود پیچیدگی‌ها را تا حد ممکن کنار گذاشت، تا به پاسخی سریع و در عین حال منطقی رسید. وقتی که آمریکایی‌ها در اواخرِ قرنِ هجدهم به استقلال رسیدند، هنوز بخش مهمی از قدرت و ثروتِ کشورهای غربی، وابسته بود به مستعمرات. تقریباً همه‌ی آفریقا، آمریکای جنوبی، اقیانوسیه و جنوب شرقِ آسیا جزء قلمروِ مستعمراتیِ بریتانیا و اسپانیا و دیگر قدرت‌های غربی بودند. قلمروهایی که موادِ خام مورد نیاز غرب را به قیمتی ناچیز فراهم می‌کردند، و از سوی دیگر خریدارِ بخشی از تولیداتِ گران‌قیمت غرب بودند.

در شرایطی که اقتصادِ حاکم بر قاره‌ی اروپا و آمریکای شمالی، کمابیش مبتنی بر اقتصادِ آزاد و رقابتی بود، بر اقتصادِ مستعمرات هیچ قانونی به جز زور حکومت نمی‌کرد. به عنوانِ نمونه، کشورهای تحتِ سلطه‌ی بریتانیا (و همچنین کشورهای تحتِ نفوذش) خریدارانِ چایِ تولیدیِ شرکت‌های بریتانیایی بودند، و حتا اگر فرانسوی‌ها، چایی با کیفیتِ بیش‌تر و قیمتِ کم‌تر عرضه می‌کردند هم، باز راهی به بازارهای مستعمراتِ بریتانیا نداشتند. در چنین شرایطی، آمریکایی‌ها چه باید می‌کردند اگر می‌خواستند قدم در راهِ توسعه بگذارند، و میانِ قدرت‌های غربی، کشوری تأثیرگذار و صاحب‌نام داشته باشند؟

آمریکا در طول تاریخِ دویست و چند ساله‌ی استقلالش، اگرچه گاهی برای به چنگ آوردنِ مستعمرات تقلایی کرد، و در چند مورد هم موفق شد، اما استراتژیِ اصلیِ خود را بر یک اصلِ اساسی استوار کرد: اگر امیدی به موفقیت در جهانی با قانونِ ایکس نداری، سعی کن قانون را عوض کنی! با اتکا به همین اصلِ اساسی بود که در روزگارِ تقبیحِ جهانیِ برده‌داری، آمریکایی‌ها که در مزارعِ پرشمارِ خود به نیرویِ کارِ ارزان نیاز داشتند، بدونِ لحظه‌ای تردید، به برده‌داری ادامه دادند، و اقتصادِ کشاورزیِ خود را پیش بردند.

همچنین با اتکا به همین اصل بود که آمریکا، وقتی دید که توانِ رقابت با امپراتوری‌های مستعمراتیِ اروپا را ندارد، پرچمِ حمایت از آزادی‌خواهانِ جهان را برافراشت، و هر کجا که توانست به مستعمراتِ اروپایی‌ها کمک کرد تا به استقلال دست پیدا کنند. یک مستعمره هرگز نمی‌توانست بازارِ تولیداتِ آمریکایی باشد، اما یک کشور مستقل، به‌ویژه اگر آمریکایی‌ها را دوست می‌پنداشت، به خریداری دائم بدل می‌شد. و یا از آن بهتر، مستعمره‌ای که در چرخاندنِ چرخ‌های اقتصاد ملی هیچ تجربه‌ای نداشت، احتمالاً به سراشیبیِ سقوط می‌افتاد، و آن‌وقت بود که دوستِ مهربانش، آمریکا، با پشتوانه‌ی عظیم طلا، از راه می‌رسید، وام می‌داد، و با تنظیمِ قواعدِ برگشتِ اقساط، افسارِ کشورِ تازه استقلال یافته را در دست می‌گرفت.

پس اگر آمریکا مستقل نمی‌شد…

همه‌ی این توضیحات را نوشتم تا به این‌جا برسم که اگر آمریکا، مستعمره‌ی بریتانیا باقی می‌ماند:

بساط برده‌داری زودتر برچیده می‌شد، و دیگر نیازی به آبراهام لینکلن نبود.

اسپانیا مستعمراتِ وسیعش در مکزیک را از دست نمی‌داد و همچنان قدرتی بزرگ باقی می‌ماند.

آمریکایی‌ها نبودند تا در میانه‌ی قرن نوزدهم، دروازه‌های ژاپن را به زور بگشایند، و ژاپن، هنوز کشوری ایزوله، همچون کره‌ی شمالیِ امروز باقی می‌ماند.

آمریکا وجود نداشت تا آلاسکا را به قیمتِ هر پنجاه هکتار یک دلار از روسیه بخرد، روسیه به آن هفت میلیون دلار نمی‌رسید، شرایط فاجعه‌بار اقتصادی مردم را زودتر می‌شوراند و سلطنت تزاری زودتر فرو می‌پاشید.

با سقوطِ سلطنتِ تزارها در شرایطِ وخیم اقتصادی، حکومت باز هم به دست بلشویک‌ها می‌افتاد، و چون لنین هنوز زنده بود، با در گرفتنِ جنگ جهانی اول، شوروی در جنگ شرکت نمی‌کرد، و بنابراین لهستان و فنلاند که بخشی از روسیه بود، متعلق به شوروی می‌ماند.

ترورِ ولیعهدِ اتریش-مجارستان، بهانه‌ای بیش نبود. آلمان محتاجِ زمین و مستعمره و بازارهای تازه بود، و بنابراین جنگ جهانی اول، در هر حال به وقوع می‌پیوست.

بریتانیا، همچنان مستعمراتی گسترده داشت. مستعمراتی که نگاه‌داری‌شان سخت بود و کنترلِ شورش‌ها انرژی سربازان امپراتوری را به تحلیل می‌برد. ثروت و قدرتِ بریتانیا همه‌جا بود مگر اروپا، پس طبیعی بود که بریتانیا در جنگ شرکت نکند. آلمان هم علاقه‌ای نداشت که بریتانیا را به جنگ بکشاند.

ژاپن قدرت چندانی نداشت، حتا هنوز از قایق‌های بادبانی و پارویی بهره می‌برد، و طبیعتاً بختِ تسخیرِ مستعمراتِ آلمان در اقیانوسِ آرام را به دست نمی‌آورد.

جنگ جهانی اول، بدونِ ژاپن و آمریکا، جهانی نبود. جنگِ اولِ اروپا بود. جنگ در می‌گرفت. آمریکایی نبود که به فرانسه و ایتالیا کمک کند. جنگِ اولِ اروپا سال‌های بیش‌تری به درازا کشیده می‌شد، و اقتصادِ اروپا را بیش‌تر به سقوط می‌کشاند. با این همه، قدرتِ آلمان و عثمانی و اتریش و بلغارستان، فراتر از توانِ ایتالیا و فرانسه بود. آلمان بر این دو کشور پیروز می‌شد، آن‌ها را وادار به عقدِ قراردادِ صلح می‌کرد. پیمانِ صلحی که به خاطرِ دشمنیِ دیرینه‌ی آلمان و فرانسه، بیش‌ترین فشار را به فرانسه وارد می‌کرد، و ایتالیا را به عنوانِ متحدی بالقوه (که به دلیلِ شکست همواره دست پایین را خواهد داشت)، رام می‌کرد.

اتریش-مجارستان، هنوز امپراتوریِ اتریش-مجارستان باقی می‌ماند.

آمریکا نبود تا به اروپایی‌ها وام‌های کلان بپردازد؛ بریتانیا هم به عادتِ همیشه‌اش اهلِ چنین ریسکِ اقتصادی‌یی نبود، و در نتیجه اوضاع اقتصادی اروپا و نتیجتاً بقیه‌ی جهان بیش‌تر و طولانی‌تر به هم می‌ریخت.

با وجودِ پیروزیِ آلمان و متحدانش، عثمانی باز هم عمر درازی نداشت. ناتوانی سلاطین عثمانی از حفظِ امپراتوریِ بزرگ‌شان، باز هم این کشور را تکه‌تکه می‌کرد، اما این‌بار، هیچ قدرتِ مطلقی در منطقه نبود تا تکه‌تکه‌ها را به مستعمره‌ی خود بدل کند.

اوضاع اقتصادی آلمان آن‌قدرها به هم نمی‌ریخت که شهروندان آلمانی را از دموکراسی دلزده کرده، به دنبال یک ناجی، یک هیتلر بکشاند. پس جنگِ دومی هم در کار نبود.

با توجه به عدمِ وقوعِ جنگِ دوم، روسیه به اروپا لشکر نمی‌کشید و کشورهای شرق اروپا کمونیست نمی‌شدند.

چون شوروی نیمی از اروپا را نگرفته بود، دیگر جنگ سرد به معنای معاصر وجود نداشت. خبری هم از قطب‌بندیِ کمونیسم و سرمایه‌داری نبود.

آمریکا نبود، ژاپن هم نبود. قدرت در اروپا می‌ماند. جهان نه دو قطبی بود، مانند روزهای بعد از جنگ جهانی دوم، نه تک‌قطبی مثلِ امروز. جهانی بود چند قطبی، که بریتانیا و اسپانیا و فرانسه با مستعمراتِ گسترده‌شان، آلمان با مستعمراتِ تازه به چنگ آمده و قدرتِ صنعتی‌اش، روسیه (شوروی) با منابعِ نفت و طلای آلاسکا و گستردگیِ سرزمینش، و شاید ایتالیا (با استعمارِ لیبی و اتیوپی) قدرت‌های اولش بودند. و اتریش-مجارستان و بلژیک و پرتغال و هلند در رده‌های بعد.

طبیعتاً پیمان‌ها و اتحادیه‌هایی شکل می‌گرفت، اما این به معنایِ سیطره‌ی یک قدرت نبود. هیچ اتحادیه‌ای بر محورِ یک کشور شکل نمی‌گرفت (چنان که سال‌ها قبل پیمان ورشو با محوریت شوروی بود، و امروز پیمان ناتو با محوریتِ آمریکا). اتحادیه‌هایی که بدونِ دغدغه‌های ایدئولوژیک، می‌توانستند اتحادِ یک کشور فاشیست، یک کشور کمونیست و یک کشور دموکرات باشند.

         آلمان و اتریش و سپس دانمارک (به دلیلِ پیشینه‌ی تاریخی و نزدیکیِ قومی و نژادی) و روسیه (به دلیل رابطه‌ی اقتصادیِ محکم) پیمان اتحاد می‌بستند. (این اتحاد چنان طبیعی است که در واقعیت هم بارها و بارها به وقوع پیوسته) ایتالیا هم طبق معمول، از ترسِ تجاوزِ فرانسه، به این اتحاد می‌پیوست. طبیعتاً کلِ شرقِ اروپا، که بینِ روسیه و آلمان و اتریش محاط شده بود، به منطقه‌ی نفوذِ آن‌ها بدل می‌گشت. هلند ناگزیر از پیوستن به این اتحادیه بود: اتحادیه‌ی روسوژرومن (RussoGeRoman) مشهور به (GRAIN)

         اسپانیا، فرانسه، بلژیک و پرتغال، به دلایلِ استراتژیک، همسایگی و نزدیکیِ مذهبی که ریشه‌ای کهن دارد، پیمانِ اتحاد می‌بستند: اتحادیه‌ی اف‌اس‌پی‌بی (FSPB)

         بریتانیا مستقل می‌ماند. گستردگیِ مستعمراتش پشت‌گرمیِ خوبی بود، و از دیگر سو، سیاست‌مدارانِ این کشور در تاریح نشان داده بودند که هرگاه جهانِ دوقطبی مجبورشان نکرده که به یک ارودگاه بپیوندند، ترجیح می‌دهند در جایگاهِ مسئولیتِ موازنه‌ی قدرت‌ها قرار بگیرند.

خاورمیانه‌ی بزرگ، به دلیلِ تأمینِ نفتِ کشورهای پیشرفته، به منطقه‌ی امن در جهان بدل می‌شد. منطقه‌ای که (طبقِ توافقی پنهانی) هیچ قدرتی حقِ سلطه بر آن را نداشت، و فقط از نفتش سهم می‌برد. خاورمیانه، مجموعه‌ای می‌شد از کشورهای ملوک‌الطوایفی، با دولت‌هایی ثروتمند و فاسد و ملتی فقیر و ناچار (چه تفاوتِ بزرگی با امروز.)

منطقه‌ی امنِ اروپا، به‌جز سوئیس، سوئد و نروژ بودند که به نوعی مرزِ اتحادیه‌ها به شمار می‌رفتند.

نقاطِ تشنج و تنشِ احتمالی، مناطقِ تلاقیِ اتحادیه‌ها بودند: آمریکای شمالی و آفریقا.

با این حال هنوز بازارها اهمیت به‌سزایی داشتند، و اگر بنا بود جنگی در بگیرد، بر سرِ بازاری بزرگ بود: چین.

چون ژاپنی‌ها چین را استعمار نمی‌کردند، جنبشِ ملی‌گرایانه‌ای در چین رخ نمی‌داد که در نهایت به پیروزی کمونیست‌ها منجر شود. با این حال قطعاً شوروی تلاش می‌کرد تا به حرکت‌های کمونیستی در چین پر و بال دهد، و از سوی دیگر، سودِ سرشار بریتانیا از چای و تریاک، و جمعیتِ بالایی که به معنای بازارِ ارزشمند بود، شرقِ آسیا را به محلِ تازه‌ی جنگِ اقتصادی بدل می‌کرد. فرانسه و اسپانیا (از اتحادیه‌ی FSPB) و هلند و آلمان و شوروی (از اتحادیه‌ی GRAIN) و همچنین امپراتوریِ بریتانیا مستقیماً از منطقه نفع می‌بردند و به دنبال منفعت بیش‌تر بودند.

اواخرِ دهه‌ی ۱۹۸۰ یا اولیلِ دهه‌ی ۱۹۹۰، نخستین جنگ جهانی، سرانجام در محدوده‌ی چین و اقیانوس آرام آغاز می‌شد، و بعد از آن، برای تسلط به منابعِ انرژی، به خاورمیانه، شمال آفریقا، و آمریکای شمالی کشیده می‌شد. جنگی جهانی‌تر از هر جنگِ جهانی.


حواشی

میم. شرمنده که طولانیه! سرِ فرصت بخونید...

اسمم محموده
آشنا نبودم با این مفهوم، مرسی از معرفی و این داستانهای خوب :)
:-)
مرسی از خوندن این داستان‌های خوب :))
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)