مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

"دلِ پُرخون" و نامـه‌ی پردرد او "که رُستم بُدش نام و بیـدار بود" | «آخر شاهنامـه»هـا

  • ۰۱:۲۵

شاه‌نامه، پارسال مثلِ سال‌های گذشته، یکی از منابع مرحله‌ی اول المپیاد ادبیّات بود؛ بخشِ «پادشاهی یزدگرد» یا به عبارتی "آخر شاه‌نامه». کمیته، در اقدامی جالب و متناسب، دفترِ شعرِ «آخر شاه‌نامه»، سروده‌ی مهدی اخوان ثالث، م.امید، را در کنارِ باقی منابع و این بخش از شاه‌نامه‌ی فردوسی انتخاب کرد. این بخش از شاه‌نامه، مثلِ باقی بخش‌ها و فصل‌ها، خواندنی بود و گیرا. دفترِ شعرِ اخوان هم فرصتِ بی‌همتایی بود تا برای نخستین بار، شعرِ خوبِ نیمایی بخوانم و به دنیایی که تا آن روز، بدان توجهی نداشتم، پا بگذارم. از میان تمامِ زیبایی‌ها و ظرافت‌های تمامِ این دو اثر، بخشِ پادشاهی یزدگرد شاه‌نامه و دفتر شعر آخر شاه‌نامه، چند بخش یا شعر توجه‌ـم را بیشتر به خود جلب کرد؛ دقیق‌تر گفته باشم، بیش‌تـر و عمیق‌تـر بر من اثرگذاشت. از شاه‌نامه، نامه‌ی پُـرسوز و پردردِ «رستم فرخ‌زاد» بود و از دفتر شعر اخوان، اشعارِ «غزل 3»، «کاوه و اسکندر» و «آخر شاه‌نامه» و «میراث». در این پُست، می‌خواهم کمی راجع به آن نامه و شعرِ «آخر شاه‌نامه» بنویسم.

می‌خواهم در سه پرده (؟)، در سه بخش، از آخرِ شاه‌نامه‌ی فردوسی، از مرگِ رستم (به‌خدا مرتبط است! :) ) از آخر شاه‌نامه‌ی اخوان، و از ظرافت‌های آن بنویسم. اگر زرنگ بودم، با علمِ به آن‌که از شنبه، رونقِ این‌جا هم به کسادی تبدیل خواهد شد و دیگر نخواهم توانست، مثلِ این روزها، هر روز، بنویسم، این پست را به سه بخش تقسیم می‌کردم و در سه روز، منتشر. امّا، شما با یک عدد آدمِ ساده طرفید که انسجامِ متن برایش ارجح از باقی چیزهاست... پس بفرماید:

1. «آخـر شاه‌نامه‌ی فردوسی»

رستمِ فرخ‌زاد، پسرِ هرمزد، سردارِ بزرگ و شهره‌ی ایرانی در زمانِ ساسانیان بود. بیش‌تر از هر چیز، او برای نبردِ قادسیّه و نقش‌آفرینی‌ش در شاه‌نامه‌ی فردوسی مشهور است. همین دیروز، وقتی داشتم راجع به نبرد قادسیه در کتابِ «تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی / اشپولر» می‌خواندم، نامش خیلی سریع و محدود به میان آمد.

 پس از سقوطِ بابل، ایرانیان سپاه خود را به فرماندهی رستم برای پیکاری نهایی وقاطع متمرکز ساختند. بار دیگر نزدیک حیره از فرات گذشتند و تا استحکامات قادسیه کنار صحرای سوریه، پیش رفتند. در این محل، تازیان، به فرماندهی سعدابن ابی وقاص، و ایرانیان به سرداری رستم، هفته‌ها در برابر یکدیگر صف آرایی کردند.

او حاکم خراسان و سرداری بود که برای نبرد با سعدابن وقّاص به قادسیه فرستاده شد. پیش از نبرد، او که ستاره‌شناس و منجم بود با استفاده از اصطرلاب و ابزارهایی که برای بررسی اوضاع ستارگان و پیش‌بینی آینده (!) استفاده می‌کردند، آینده‌ی محتومِ تلخ و شوربختانه‌ی خودش، نبردِ با اعراب، و ایران را می‌بیند. پس از بررسی اوضاع ستارگان، نامه‌ای بلند و پردرد و پرسوز می‌نویسد و به سمتِ بردارش می‌فرستد. در نامه از اوضاعِ ستارگان و از آینده‌ی ایران می‌گوید؛

← برای خواندنِ تمامِ این بخش، پیش‌نهاد می‌کنم حتماً حتماً سری به گنجور بزنید و از این‌جا، این نامه را کامل بخوانید. مثلاً، پس از خواندنِ خلاصه →

[می‌خواستم، این ابیات را ضبط کنم. سینایِ 9-10 ساله‌ی خانه‌ی کناری، که همیشه او را به دلیلی(؟) حسین خطاب کرده‌ام، آمده بیرون و با یکی فوتبال می‌زند. از طرفی، سرِ کوچه بکوب‌بکوب است و ساختمان‌سازی. از طرفی، هنوز آماده‌ی رونمایی از صدایم نیستم و حالش هم نبود. D: اما شاید بعداً ضبطش کردم.]

از برادر، فرخ‌زاد هرمزد، می‌خواهد که به مادرشان درودش را برساند و به وی بگوید که از اوضاعِ جهان، "نژند"، افسرده  و غمگین، نباشد؛ یزدان را بپرستند و بپردازند (پیراستن) "دل زین سپنجی‌سرای1" (دنیای فانی و گذرا). او خطاب به برادر و مادرش، می‌نویسد که در سوگِ او، رستم، به عزا ننشینند که "چُنان دان که اندر سرای سپنج / کسی کو نهد گنج با دست رنج * چو گاه آیدش زین جهان بگذرد / از آن رنجِ او، دیگری برخَورَد". از بردارش می‌خواهد که با همه‌ی کسان، دست به دعا بردارند و برای ایران دعا کنند. او از بردارش می‌خواهد که در این چند روزِ باقی‌مانده، "ز خوردن به‌فردا ممانید چیز". (چیزی برای فردا مگذارید.)

او از سختیِ نبرد می‌گوید و از رنج و شوربختی‌ش. از برادر، فرخ‌زاد هرمزد، می‌خواهد که فارغ از جان و مال، از شهریارِ ایران دفاع کند. از شهریاری، که یادگارِ ساسان و انوشیروان است و از این تخمه (نژاد)، کسِ دیگری در ایران نیست. سپس، رستم، از اوضاع آینده‌ی ایران می‌گوید. او به بردارش هشدار می‌دهد که روزی خواهد آمد که این تختِ کیانِ پادشاهی، با منبر برابر شود و نامِ مردمانِ ایران، بوبکر و عمر. از روزی می‌گوید که همه‌ی رنج‌های ساسانیان به باد رفته است و پس از این فرازِ فَرّخ و طولانی، زمانه‌ی نشیب و پستی فراخواهد رسید. او از ایرانی خبر می‌دهد که در آن "برنجد (تلاش کند) یکی، دیگری برخَورَد / به داد و به بخشش همی ننگرد". ایرانی که در آن، شب‌ها عدّه‌ای از "چشمه رخشان می‌کنند" (بیدار می‌شوند.) و به مال بقیه مردم، دست‌برد می‌زنند و این تازه، ماجرای شب‌هاست و "ستاننده‌ی روزشان دیگرست2". از "پیمان" و تعهد، که برای ایرانیان بسیار اهمیت دارد، روی خواهند گرداند و دور خواهند شد و "گرامی شود کژّی و کاستی". می‌نویسد از زمانه‌ی "پیاده شدن (کنایه از خوار شدن) مردم جنگ‌جوی" و سواره شدن "آنکه لاف آرد" و بی‌هنر است و بی‌نژاد. او در آینده‌ی ایران، زمانه‌ای را می‌بیند که "بد اندیش گردد پدر بر پسر" و "شود بنده‌ی بی‌هنر شهریار". چه تلخ است برای او که در احوالِ ستارگان ایرانی را ببیند که "به گیتی کسی را نماند وفا / روان و زبان‌ها شود پرجفا". در ایرانِ آینده، نژادی بوجود خواهد آمد "از ایران و از ترک و از تازیان". از دید او، این نژادِ جدید، مردمانی خواهند بود که تنها به نام و ظاهر، دانش‌مند و زاهدند. در آن ایران، "سخن‌ها به کردار بازی بود". سپس از غم و از رنجی می‌نویسد که بر تمامِ ایران و ایرانیان چیره می‌گردد؛ مردمانِ ایران، چنان غم‌انگیز و رنجور خواهند بود و این غم و رنج، آن‌چنان فاش و آشکار خواهد بود "که شادی به هنگام بهرامِ گور".دین هم در این ایران وضعیتِ خوبی ندارند و بازی‌چه‌ای بیش نیست چراکه "زیان کسان از پیِ سود خویش / بجویند و دین اندر آرند پیش". در روزگاری که بزرگان، پست شده‌اند و آزادگی فراموش شده است، برای ثروت و "خواسته"، آدم‌ها، خونِ همدیگر را می‌ریزند.

او می‌نویسد از دلِ پرخون‌ش: "دلِ من پر از خون شد و روی زرد / دهن خشک و لب‌ها شده لاژورد" از شوربختی‌ش می‌نویسد چراکه زمانی که او سردارِ و پهلوانِ بزرگی شد، "چنین تیره شد، بختِ ساسانیان". در ادامه، او چند خطی از شوربختیِ ایران و ساسانیان می‌نویسد و این‌که ظاهراً "گَردان سپهر" (چرخِ فلک. روزگار. گیتی) از آن‌ها روی برگردانده و مهرْبریده و بی‌وفاست، و حالا حامیِ تازیان.

او که آینده‌ی خویش را در ستارگان دیده و حالا برای برادرش با این دلِ پرخون و روی زرد، می‌نویسد که: "تو را ای برادر! تن آباد باد / دلِ شاه ایران به تو شاد باد ** که این قادسی گورگاهِ من است / کفنْ جوشن و خونْ کلاهِ منست".

چنین است راز سپهر بلند / تو دل را به درد من اندر مبند

دو دیده زشاه جهان برمدار / فدی کن تن خویش در کارزار

که زود آید این روز آهرمنی / چو گردون گردان کند دشمنی

1. از جالب‌ترین کلماتی که تا امروز دیده‌ام؛ 1- کنایه از دنیا. 2- خانه‌ی موقت / خودِ سپنج به معنی 1- مهمان 2- عاریت

2. دکتر کزازی معتقد است این دو بیت، به شب‌روی، دزدی و زورگیری اشاره دارد اما مفهومِ آن، دقیقاً مشخص و روشن نیست همان‌طور که در نسخه‌ی مسکو، جلوی ابیات، علامت سوال قرار داده شده است.

3. زمانِ زمام‌داریِ بهرام، مشهور است به شادی و پای‌کوبی و خوشیِ آشکار و فاش.


2. پایان رستمِ دستان

رستم، برداری به نام شغاد داشت. شغاد و شاهِ کابل، طرحِ قتلِ رستم را می‌ریزند؛ در نخچیرگاه (شکارگاه)، صد چاه می‌کنند و درونِ آن را با تیغ نیزه پر می‌کنند. شاهِ کابل، رستم را وسوسه می‌کند تا در این نخچیرگاه شکار کند. او سوار بر رخش، به درون یکی از چاه‌ها می‌افتد و نیزه‌های در پهلوی هر دوی آن‌ها فرو می‌روند. این پایانِ رستم از زبانِ فردوسی‌ست:

[داستانِ رستم و شغاد، را به کامل، این‌جا در گنجور بخوانید.]

چو با خستگی چشمها برگشاد / بدید آن بداندیش روی شغاد

بدانست کان چاره و راه اوست / شغاد فریبنده بدخواه اوست

چنین گفت پس با شغاد پلید / که اکنون که بر من چنین بد رسید

ز ترکش برآور کمان مرا / به کار آور آن ترجمان مرا

شغاد آمد آن چرخ را برکشید / به زه کرد و یک بارش اندر کشید

بخندید و پیش تهمتن نهاد / به مرگ برادر همی بود شاد

تهمتن به سختی کمان برگرفت / بدان خستگی تیرش اندر گرفت

برادر ز تیرش بترسید سخت / بیامد سپر کرد تن را درخت

درختی بدید از برابر چنار / بروبر گذشته بسی روزگار

میانش تهی بار و برگش بجای / نهان شد پسش مرد ناپاک رای

چو رستم چنان دید بفراخت دست / چنان خسته از تیر بگشاد شست

درخت و برادر بهم بر بدوخت / به هنگام رفتن دلش برفروخت

شغاد از پس زخم او آه کرد / تهمتن برو درد کوتاه کرد

بدو گفت رستم ز یزدان سپاس / که بودم همه ساله یزدان‌شناس

ازان پس که جانم رسیده به لب / برین کین ما بر نبگذشت شب

مرا زور دادی که از مرگ پیش / ازین بی‌وفا خواستم کین خویش

بگفت این و جانش برآمد ز تن / برو زار و گریان شدند انجمن


3. «آخـر شاه‌نامه»ی م.امید

آخر شاه‌نامه، اوّلین برخوردِ من با یک دفتر شعرِ نیمایی نبود. قبل‌تر از آن، چندین شعر از گزیده‌ی اشعارِ فریدون مشیری را خوانده بودم. (که یادگارِ دورانِ جوانی و عاشقیِ والدینِ همین‌جانب است!:) ) اما نخستین‌باری بود که با یک شعرِ نو، جدّی برخورد می‌کردم و به دنبالِ یافتن تمامِ ظرافت‌ها و استعارات و تشبیهات و ایهامات و به طورِ کلی، بدایعِ لفظی و معنوی آن بودم. اولین‌باری هم بود که یک دفترِ شعرِ نیمایی کامل را می‌خواندم. به همین دلایل، «آخر شاهنامه» و اخوان، برایم مهم‌ند؛ چراکه دروازه‌ی ورودِ من به دنیای شعرِ ظریف و پیچیده‌ی نیمایی و دلیلِ اصلیِ ماندگاریِ من در این قلمرو، و علاقه‌ی من به شعرِ نیمایی‌ند. پس تا همین‌جا خیلی به شاعرانگیِ اخوان مدیون شده‌ام! :)

اول، قصد داشتم تمامِ شعرِ آخر شاه‌نامه را این‌جا بیاورم و خط به خط، تداعی‌ها، ظرافت‌ها، استعارات و نکاتِ جالب آن را -تا جایی که من می‌دانم و آموخته‌ام - بنویسم. بعدتر، پشیمان شدم و قانع به این‌که در رابطه با یک بندِ این شعر، یعنی یکی از بندهای آخر، مرتبط با رستم فرخ‌زاد بنویسم. پس، اول، لطفاً، تمامِ شعر را از این‌جا، بخوانید و سپس چند خطِ کوتاه زیر. البته می‌توانید شعر را خودتان نخوانید و کار را به دستِ شاعرش بسپارید. صوتِ خوانش این شعر از اخوان قابل دسترسی‌ست؛ از این لینک دریافت‌ـش کنید و یا از طریقِ پلیر این‌جا، پخش. [در کنارِ لهجه‌ی مرحومِ منتظری و چند نفر دیگر، لهجه‌ی اخوان ثالث از شیرین‌ترین لهجه‌هایی‌ست که به عمرم از یک فردِ مشهور شنیده‌ام.]

اما پیش از آن بندِ آخر، یک نکته: بعد از آن‌که آن چنگِ بی‌قانون، شادانه سرود "قصه‌ی غمگینِ غربت را"، شاعر می‌سراید:

این شکسته چنگِ دل‌تنگ محال‌اندیش

نغمه‌پردازِ حریم خلوت پندار

جاودان پوشیده از اسرار

چه حکایت‌ها که دارد روز و شب با خویش

قبل‌تر، قصه‌ی غمگینِ غربتِ او، سرکشیِ او بود؛ او قصه‌ی فتحِ پایتختِ قرن را می‌سرود. حال، که «قصه» تمام شده، در نظرِ شاعر، در نظرِ م.امید، همه‌ی آن‌ها "محال‌اندیشی" بوده‌ست. ناامیدیِ «امید» برای تغییرِ اوضاع؛ ماندگاریِ وضعیتِ حاضر و تغییرناپذیری آن. این دیدگاهِ ناامیدانه‌ی «امید» در موردِ امکان تغییر و تحولِ ایران در زمانه‌ی استبداد، جالب‌توجه است. این ناامیدیِ «امید» در اشعارِ دیگرِ همین دفتر هم وجود دارد بر آن‌ها سایه افکنده؛ چیزی که اگر کتابِ استاد شفیعی کدکنی در رابطه با اخوان را در دسترس داشتم، قطعاً راجع بدان بیشتر می‌نوشتم چراکه به خاطر دارم استاد گامی فراتر رفته و «یاس فلسفی» امید در سرتاسرِ اشعارش، در بازه‌ی زمانی‌ خاصی، صحبت کرده بود. این یاس، مشخصاً در زمانه‌ی پساکودتا واضح‌تر است. شاعرانِ تا دیروز امّیدوار، بعد از کودتا، به نقل از «ادوار شعر فارسی» استاد، همه به "بنگ و افیون" روی می‌آورند و یاس و ناامیدی، اشعارشان را در بر می‌گیرد. این دفترِ شعر هم، تقریباً سه سال پس از 28 مرداد سروده شده و این یاسِ در مقابله با استبداد، این ناامیدیِ در تغییر احوالِ روزگار، به وضوح در اشعارِ دفتر مشخص است. (مثلاً به عنوان یکی از مصادیق این ناامیدی، بندِ انتهایی این شعر، این است: «لیک، بی‌مرگ است دقیانوس / وای، وای، افسـوس.» دقیانوسِ بی‌مرگ، همان استبداد، و همان ایرانِ ویران‌شده از استبدادِ لایتغر و ناگزیر است. وقتی، با آن اندوهِ در سینه و در صدا، خودِ اخوان می‌خواند «وای، وای، افسوس»، که به قولِ تسوایگ، "به جانِ هر انسانِ با احساسی، آتش می‌زند". سایه‌ی اندوه بر صدایِ پیردمرد، بدجور سنگینی می‌کند.)

خود «امید» هم در دفترِ «از این اوستا» به صراحت، این ناامیدی‌ش را اعلام می‌کند و علتش را «شرایط محیطی و اجتماعی» می‌داند:

گویند که «امّید و چه نومید!» ندانند / من مرثیه‌گویِ وطنِ مرده‌ی خویشم

مسکین چه کند حنظل اگر تلخ نگوید / پرورده‌ی این باغ، نه پرورده‌ی خویشم

بعد از بندِ بالا، همانِ بندِ «محال‌اندیش»، شعر، کم‌ارتباط با آخرِ شاه‌نامه‌ و داستانِ نامه‌ی رستم فرخ‌زاد نیست. اخوان می‌سراید:

ای پریشان‌گویِ مسکین! پرده دیگر کن.1

پورِ دستان، جان ز چاهِ نابرادر در نخواهد بُرد2

مـُرد. مـُرد. او مـُرد.

داستانِ پورِ فرخ‌زاد را سـر کن!3

آن‌که گویی ناله‌اش از قعـر چاهی ژرف می‌آید.

آه، دیگر ما

فاتحانِ گوژپشت و پیر را مانیم.

بر به کشتی‌های موجِ بادبان از کف،

دل به یاد برّه‌های فرّهی، در دشت ایامِ تهی، بسته،

تیغهامان زنگ خورد و کهنه و خسته،

کوس‌هامان جاودان خاموش،

تیرهامان بال بشکسته.

 

ما

فاتحان شهرهای رفته بر بادیم.

با صدایی ناتوان‌تر زانکه بیرون آید از سینه،

راویان قصه‌های رفته از یادیم.

کس به چیزی، یا پشیزی، برنگیرد سکّه‌هامان را.

گویی از شاهی‌ست بیگانه .

یا ز میری دودمانشان منقرض گشته.

گاهگه بیدار می‌خواهیم شد زین خوابِ جادویی،

همچو خواب همگنانِ غار،

چشم می مالیم و می گوییم : آنَک، طُرفه قصرِ زرنگارِ

                                                        صبحِ شیرین‌کار.

1- سازی دیگر بنواز و آوازی دیگر کن.

2- این جمله، تلمیح دارد به داستانی که در بخش دوم آوردم. داستانِ پایان و مرگِ رستم (پور دستان). اخوان، از افسانه‌ها و اساطیرِ ایرانی در اشعارش بسیار استفاده می‌کند و استفاده‌ی او در این شعر از این افسانه‌ها، فوق‌العاده ظریف و زیباست. نکته‌ی اوّل آن‌که به طورِ کلی می‌توان گفت که مرگِ رستم، پایان دوره‌ی شکوه‌مندِ اساطیریِ شاه‌نامه‌ست. (پایانی که می‌توان گفت، بر دوره‌ی معصومیت و پاکی داستان‌های شاه‌نامه نیز هست.) مرگ رستم، و آغاز دوره تاریخی، سرآغازِ اختلافات و شکست‌ها و دوره‌ی نسبتاً کم‌فروغ‌ترِ ایران و ایرانیان است. "جان به در بردن" از این چاه می‌تواند نماد بازگشت به دوره‌ی پیروزی و شکوهِ ایران باشد. نکته‌ی دوم، بندِ 3-.

3- همان‌طور که تقریباً به تفصیل خواندیم، رستم فرخ‌زاد، سردارِ پاس‌دارِ شکوهِ ایران در برابر اعرابِ مسلمان بود. نامش نیز با نامِ رستم یکی‌ست؛ شاعر از این تشابه، تقابل و از این فرصت استفاده می‌کند. به تداعیِ شکستِ دو رستم توجه کنید؛ رستمِ دستان، نمادِ پیروزی‌‍های ایران و پهلوانِ شکست‌ناخوردنی‌ست که نه در جنگ بل‌که ناجوان‌مردانه و با نیرنگِ بردارش کشته شد. رستمِ فرخ‌زاد، سردارِ دانای لشکرِ کم‌روحیّه‌ی ایران در معروف‌ترین و اثرگذارترین شکستِ تاریخِ ایران، (که به زعمِ شاعر، هنوز تحتِ تاثیر آن است و از تبعات آن، کمر راست نکرده‌ست.) در جنگ و باز به وسیله‌ی حیلتِ دشمن، شکست می‌خورد. تشابه و در عینِ حال، تقابلِ این رستم و عاقبت‌ـشان، نشان از ناامیدیِ «امید» در تغییر اوضاع دارد. این دو داستان را بگذارید کنارِ تصویرسازیِ بی‌مانند و ظریفِ اخوان و ببینید چطور با بهره‌گیری از تشابهِ اسمی و عاقبتی (؟)، می‌سراید:

«آن‌که گویی ناله‌اش از قعـر چاهی ژرف می‌آید.» رستمِ فرخ‌زاد، برای برادر، از دلِ خونین و رویِ زرد، «ناله‌»ها کرد و در «نامه‌»اش نوشت. رستمِ دستان اما در حالی که آخرین جملات را، به سختی، از قعـرِ چاهی، به سوی پروردگار گفت، مـرد. تو گویی، ناله‌های رستمِ فرخ‌زاد از قعر چاهی به گوش می‌رسد که رستمِ دستان در آن، آخرین دمِ را فرو برده بود. بهره‌گیری از و به نحوی، تلفیقِ این دو اسطوره‌ی ایرانی، بدین ظرافت، فوق‌العاده‌ست.


حواشی

میم. نمی‌خواستم در این یک پست، چیزِ سیاسی بگویم اما خب، ویارِ تلکم در عین و کمالِ ناباوری ِ من نوشت: "چنان‌که می‌دانیم در جمهوری اسلامی، عنصر وحدت ساز و محور آسیای ارکان حکومتی و مردمی، ره‌بری است". "چنان‌که می‌دانیم"؟! - "محور وحدت‌ساز"؟! الله‌وکیلی؟ کام‌آآآان!

جیم. شاه‌نامه‌ی فردوسی را بخوانید. بشنوید. مثلاً استفاده از کانالِ «شاه‌نامه بخوانیم» را به‌شدّت پیش‌نهاد می‌کنم. اَخوان را هم اگر اهلِ شعر نیمایی هستید و یا اگر نیستید، بخوانید؛ شعرِ اخوان، برای شخصِ من، زیبایی لفظی و پیچیدگی و ظرافتِ معنویِ خاصی دارد که برای شما هم چنین خواهد بود.

الف. صحبتی نیست. شما صحبتی دارید، من سراسر گوشـم. :) ببخشید که هی طولانی‌ست. پست‌های بعدی کوتاه‌ترند... #علی_برکت_الله :))

«میم» خواسته بود ادبی بیشتر بنویسم. از این شروع کردم تا ببینیم چی می‌شه! :-)

پـــــر ی
انصافا واسه پست آخر شب زیادی طولانی نبود ؟!!!!
 اول صبح شروع شد. آخر شب تموم شد. :)))
ولی آره انصافا طولانی بود. من شرمنده :) ایشالا سری بعدی، طولانی ها رو کله سحر می‌فرستم.
N.K :)
چقدر این پست قشنگ و دوست داشتنی بود...
فردوسی رو ک بی نهایت دوست دارم
و اخوان و مگر میشه کسی دوست نداشته باشه؟

(سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت..سرها در گریبان است)

الان ک کامنتو مینویسم دارم صدای اخوان و هم گوش میدم و لذت میبرم.. ممنون بابت کلیپ صوتی :)
:)
خواهش می‌کنم! من فقط تنها نگرانی‌م طولِ این پست‌هاست... ولی خُب، مرسی که می‌خونید و مرسی که خوشتون میاد! :-)
گلبول سفید
آقا مگه تأثیرگذار ترین نبرد ایرانیان و اعراب نهاوند نبود؟ فتح الفتوح و اینا؟ :|
آیا من تاکنون در اشتباه بودم؟ :/
پاسخ کوتاه: lمنم همچین عقیده‌ای دارم؛ البته کمی به شک افتادم الان ولی به نظرم، تقریباً مهم‌ترین جنگ بود (فتح الفتوح) اما چک می‌کنم مفصل‌تر جوابت رو مینویسم. اما خب نوشتم "به زعمِ شاعر" که این ابهام بوجود نیاد که از نظر تاریخی این طوره؛ بلکه صرفاً نظرِ شاعر و اون هم برای ایجاد یک فضا و تداعی خاصِ ادبی‌ـه.
پاسخِ بلند: «اگه نصفه شب دوباره سر بزنی، پاسخِ تاریخیِ بلندش رو می‌نویسم! :))) فعلاً باید برم جایی.» [فردا صبح ایشالا! :// ]
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)