مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

کالوَن، کاستِلیو و سِروه | از شادانه و داوطلبانه پذیرفتنِ حکومت تا سوختن در آتشِ جزم‌اندیشی و استبداد (1)

  • ۱۱:۲۵

روزِ یک‌شنبه، بیست و یکمِ ماه مه 1536 شهروندان ژنو با بانگِ سرورآمیز جارچیان در میدان عمومی شهر گرد می‌آیند و یک‌دله با برافراشتن دست‌ها اعلام می‌دارند که از آن پس خواستار زندگانی در زیر لِوای احکام کتاب مقدس و کلام آسمانیند. بی‌کم‌وکاست. به این ترتیب، مذهبِ پیراسته‌ی نو، به عنوان تنها مذهبِ مجاز، از راهِ رفراندوم،، این نهادِ دیرین مردم‌سالاری که هنوز هم در سوییس رسم است، رسمیّت می‌یابد و برقرار می‌شود. دیری نمی‌پاید که اعتقادات دیرین کاتولیکی در رون‌اشتات سستی می‌گیرد، درهم شکسته می‌شود، و از میان می‌رود. آخرین کشیش‌ها، اعضای هیئت‌های مذهبی، راهبان و راهبه‌ها، در غوغای قهرآمیز عوام از دِیـرها می‌گریزند و کلیسا از شمایل‌ها و دیگر نشانه‌های خرافه‌پرستی پاک می‌شود. این روز سرورآمیز ماه مه، پیروزی را مُـهر قطعیت می‌کوبد: از این پس پرتستانیگری در ژنو نه فقط دستِ بالای قدرت را دارد بلکه یگانه قدرت است.

استبداد، بی‌قهـر در تصور نمی‌گنجد و برپا نمی‌ماند. هرآنکه در پی نگاه‌داشتِ قدرت است نیازمند دست بردن به ابزار قدرت است. هر آن‌که می‌خواهد فرمان براند، می‌باید حق مجازات کردن داشته باشد.

همواره زمانی دراز می‌پاید تا ملّتی دریابد بهای گزافِ تربیت سختگیرانه و تقویت قدرت کارسازترِ جمعیِ نهفته در یک دیکتاتوری از کیسه‌ی آزادی‌های خصوصیِ فرد پرداخته می‌شود و بهای هر قانون تازه، یک آزادی دیرین است. در ژنو نیز این آگاهی به آهستگی پدیدار می‌شود. شهروندان با قلبی پاک، موافقتشان با جنبش اصلاحگری اعلام کرده‌اند، مردمانی آزاد، داوطلبانه به پای خود در میدان عمومی شهر گرد آمده‌اند، و با برافراشتن دست، بر باور تازه خویش، شهادت داده‌اند. ولیکن به غرور جمهوریخواهانه‌شان، سخت گران می‌آید که ایشان را تحت نظر و دسته‌های ده نفرهی چون بردگان، گرد شهر بگردانندو به کلیسا ببرند تا بر بندبند رساله‌ی عالی‌جناب کالون سوگند وفاداری بگذارند. آنان که خواهان اخلاقیات و رسم‌های اصلاح‌شده و سخت بودند برای این نبود که هرروزه از سوی این کشیشِ یک‌لاقبا، چنین سهل‌انگارانه به تکفیر و بی‌حرمتی بیم داده شوند، تنها بدین سبب که هنگامِ نوشیدنِ جامی شراب، سرخوشانه ترانه‌ای زمزمه کرده‌اند و یا لباسی بر تن کرده‌اند که به چشمِ کالون و فارل، پرزرق و برق و رنگین می‌آید. مردم آغاز می‌کنند بر پرسش از خود، که چه کسانند اینان مگر، اینانی که چنین فرمانفرمایانه رفتار می‌کنند؟

[کالوَن]، این نظریه‌پردازِ نرمش‌ناپذیر، در خیالپردازی والا خویش جدیّتی هولناک و صمیمیتی مقدس دارد و در مدت یک چهارم قرن، استبداد روحانیش در سودمندیِ بازگیریِ بی‌پروایِ آزادیهای فردی از آدمیان، لحظه‌ای به تردید نمی‌افتد. زیرا که این خودکامه‌ی پرهیزکار با خواست‌های بسیار و گاه تحمل‌ناپذیرِ خود، گمانی جز این ندارد که تنها طالب بهزیستی مردمان است؛ یعنی زیستن منطبق با اراده و احکام الهی. /ص 41 و 42

در عمل با چنین خواستی از سوی کالوَن، گونه‌ی تازه‌ای سخت‌کیشی پرتستانی، به جای سخت‌کیشی کاتولیکی آغاز می‌شود که شیوه‌ی تازه استبداد جزمی آن را بدرستی بیبلیوکراسی (حکومت کتاب مقدس) نامیده‌اند؛ زیرا که از این پس در ژنو، میزان و فرمان، کتابی است یگانه، قانون، قانونِ خداست و یگانه شارحان و ترویج‌کنندگان آن کشیشانند. کشیشان در معنای موسایی تورات در مسند قضاوت بی‌چون‌چرا بر کار شاهان و مردمان می‌نشینند. اکنون به جای شورای شهر و قوانین مدنی، تفسیر مجمع عالی کلیسای ایالتی از کتاب مقدس است که مجاز و حلال و ممنوع و حرام را تعیین می‌کند، و وای بر آن کس که جرات کند سر مویی از این اجبار تن بزند! زیرا هر کس که با خودکامگیِ کشیشان مخالفت کند بی‌درنگ به‌نام شورشگر علیهِ خداوند محاکمه می‌شود و مجازاتی خونین در انتظار اوست. همواره، قدرتی زوروَرزْ و جزم‌اندیش که از درونِ جنبشی آزادی‌خواهانه سر بر می‌آورد، بر آرمانِ آزادی سختگیرتر است تا یک قدرتِ موروثی! همیشه، انانی که فرمانرواییشان را وامدار یک انقلابند در برابر نوجویی بی‌گذشت‌ترینانند و بی‌تحمل‌ترینها. /ص 43 و 44

چگونه می‌توان خویش را در چنین فضای آکنده از وحشتی در امان دانست حتّی آنگاه که کسی گامی نیز از فرمانهای الاهی کژ نرفته باشد؟ زیرا کالون کمابیش هر چه را به زندگیْ شادی و روح می‌بخشد و آن را شایسته‌ی زیستن می‌کند ممنوع کرده است. ... ممنوع، ممنوع، ممنوع: ضربانگی هرآس‌آور. آدمی یکه می‌خورد و از خویش می‌پرسد: از پس اینهمه ممنوعیت‌ها برای شهروندان ژنو چه مُجازی بر جا می‌ماند؟ کمابیش هیچ! جز نفس کشیدن و مردن، جز کارکردن و فرمان‌بردن و به کلیسا رفتن./ ص 58 و 60

در زیرِ فشار چنین مراقبت دائم و هراس‌آوری، توان و عزت باطن فرد و توده، بناگزیر، سرانجام در هم شکسته می‌شود. وقتی در سرزمینی هر شهروندی بایست پیوسته نگران و گوش‌به‌زنگِ این باشد که تفتیش شود و بازجویی شود و محکوم، وقتی که گمان می‌برد خبرچینان ناشناخته به هر گامی که بر می‌دارد، هر سخنی که می‌گوید چشم دوخته و گوش سپرده‌اند؛ آرام آرام اعصاب فرسوده وسست می‌شود و وحشتی همه‌گیر سایه‌افکن می‌شود که رفته‌رفته حتی بر جسورترینِ جان‌ها نیز چیرگی می‌یابد. کالون به مدد نظام تربیتیِ خویش، «آداب ایمان»، از ژنو شهری می‌سازد که دلخواه اوست: ترسان از خداوند، شرمگین و بی‌روح، ناتوان و فرمانبردار. فرمانبردار اراده‌ای یگانه، اراده‌ی او.

گاه می‌شود، که تاریخ از میانه‌ی توده‌ی میلیونی انسان‌ها تک چهره‌ای را برمی‌گزیند تا در سیمای او کشاکشی بنیادین و جهان‌نگرانه را به نمایش بنهد. چنین آدمی همیشه به هیچ روی نمی‌باید نابغه‌ای بی‌مانند باشد. سرنوشت به تصادف نامی را از میانِ نام‌های بس بسیار برمی‌گیرد و به گونه‌ای، فراموشی‌ناپذیر در حافظه‌ی زمان حک می‌کند. میکائیل سروه چنین انسانی است. او نه از آن جهت که نبوغ ویژه‌ای داشت بل به سبب سرانجام هولناکی که یافت شخصیتی شد به یاد ماندنی! /ص97

[بعد از متفاوت اندیشیدن و چاپ کتابی که عقاید کالون را زیر سوال می‌برد.] آنان می‌توانند بر وی حکم کنند، عذابش کنند و نیم‌کشته در آتش بسوزانندش. می‌توانند تکه‌تکه‌اش کنند، اما سروه از دیدگاه‌های خویشتن ارزنی پس نخواهد نشست. کشتنْ باوراندن نیست. کسی چیزی را به او نباورانده است؛ تنها می‌خواهند خفه‌اش کنند. /ص 134 و135

مردمانِ آن دوران، به سوزاندن سِـروه چون دوراه‌ای نگریستند که جنبش اصلاح دینی از نظر اخلاقی فرا روی خود داشت. اعدام یک فرد به خودی خود، در آن دورانِ خشونت‌بار، اهمیّتِ چشم‌نمایی نمی‌داشت که از کرانه‌های اسپانیا تا دورترین سرزمین‌های کناره‌ی دریای شمال و جزایربریتانیا، کافران پرشمار، به نامِ عیسی مسیح، در آتش سوزانده می‌شدند. دورانی که هزاران‌هـزار انسانِ بی‌دفاع، از سوی فرقه‌های گونه‌گون کلیسایی - و همگان به نامِ یگانه‌ی حقیقتِ راستین - به قتل‌گاه کشانده شدند، سوزانده شدند، حلق‌آویز شدند، گردن زده شدند. در کتاب کافران کاستلیو آمده‌ست: «اینان که چنین نابود شدند، من نمی‌گویم اگر اسبان، می‌گویم اگر گوسفندان هم می‌بودند هر امیر و شه‌زاده‌ای از نابودی‌ـشان بر خود گمانِ زیانیِ بس کلان می‌بُرد» ولیکن اینان آدمیانند کهنابود می‌شوند و از این‌روی کسی در اندیشه آن نیست که قربانیان را برشمرد. کاستلیو که قرن آکنده از جنگ و کشتار ما را بیش‌بینی نکرده‌بود ناامیدانه چنین ناله سر می‌دهد «من نمی‌دانم آیا این‌همه خون که در دورانِ ما بر زمین ریخته هرگز زمانی جایی ریخته خواهد شد؟» /ص 145

مفهومِ «کافـر» به خودیِ خود در برداشت مکبتی که قائل به حقِّ تاویلِ آزادانه‌ی فرد از کتاب مقدس است، مفهومی پوچ به نظر می‌آید، در آغاز نیز لوتر، تسوینگلی، و ملانشون بیزاری صریح خویش را از هرگونه رفتار خشونت‌بار با دیگراندیشان و با زیاده‌روان [تندرویان] درونِ جنبش ابراز می‌کردند. لوتر بروشنی تمام می‌گوید: «من حکم‌های مرگ را دوست نمی‌دارم حتی آن‌گاه که بحق باشد، آن‌چه در این کار به دلِ من خوش نمی‌آید، نمونه و سرمشقی‌ست که داده می‌شود. از این رو دلم،بار نمی‌دهد کذّابانِ کافر را کیفر دهند.» وی با کوتاهی و فشردگیِ غریبی چنین می‌گوید: «کافران را نمی‌باید با زور و خشونت سرکوبید و خوار کرد، با ایشان می‌باید به یاری کلام خداوندی جنگید. زیرا کفر مسئله‌ایست نفسانی که به هیچ آب و آتشِ دنیوی زدودنی و چاره‌کردنی نیست.» /ص 146

«آدمکشی هرگزا، دفاع کردن از مکتبی نیست، آدم کشتن است و بس.» چه رساست این سخن، در راستی و روشنی نامیراست این سخن و انسانی‌ترینِ کلام‌هاست این سخن. با این جمله که گویی از پولاد سخت ساخته شده، سباستین کاستلیو تا ابدِ روزگار، حکم همه پیگردهای عقیدتی و جهان‌نگرانه را بر زبان رانده است. هر دستاویزی که پیش آورده شود، و هر بهانه‌ای که تراشیده شود، خواه منطقی و اخلاقی، خواه ملی و دینی، تا نابود کردن انسانی را پذیرفتنی بنماید نمی‌تواند اویی را تبرئه کند که به آن دست یازیده، یا آن را فرمان داده است.

 [ وجدان بیدار (تسامح یا تعصب)                                                                      

اشتفان تسوایگ                                                               

      ترجمه‌ی سیروس آرین‌پور                                          

چاپ چهارم / نشـر فرزان ]                  


میم. از داستان و طرحِ کتاب، تا حدّی صرف‌تظر کردم، فقط می‌خواستم چند جمله و فرازِ فوق‌العاده‌اش را برای ثبت در تاریخ، این‌جا تایپ کنم! :)

sina S.M
اینو تئاترشو دیدم . چقدر تاریک و وحشتناک بود ! 
این تاریکی و وحشتناکی در کتاب هم وجود داره. من الان رسیدم به فصل شش و واقعاً دردآور و اندوهگینه بعضی جاها و البته باید تئاتر خوبی بوده باشه!
مه‍ شید
من خوندم این کتاب رو. فوق‌العاده گیراست.
دقیقا! عجیب گیراست. داستان، تعلیقِ خاصی نداره از این جهت که از قبل می‌دونستمش، ولی همچنان فوق‌العاده جذابه. فکر می‌کنم به خاطرِ نثرش هم باشه. نثر فاخر آرین‌پور خیلی حماسی کرده قضیه رو.
sina S.M
تئاتری بود که همه چیز سیاه بود درش . سنگین بود و صداهای ناگهانی هم انسان را از جا میپراند . صحنه هایی مثل شلاق و دیگر صحنه های خشن خیلی کودکانه و عاری از وحشی گری بود ولی به طور کلی از جنبه های دیگه فضای تاریک و دیالوگ های سنگین مجالی برای رفع خستگی به ذهن نمیداد . 

تنها تئاتری بود که ورودش با غافلگیری همراه بود . از ابتدای درب سالن تا جایگاه تماشاچیان موبدان مسیحی با لباس سیاه در حال گریه بودند و واقعا رعب اور بود اون اولش ! 
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)