مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

"سایه، از زندگی راضی بودی؟"

  • ۲۰:۰۰

سه خاطره از هوشنگ ابتهاج (هـ.الف.سایه) از لطفی و شهریار و کسرایی و پاسخِ دو سوال

نخست. شهریار | این شعر از یک... شروعش از یک شعرِ شهریار وام گرفته شده. من بارها گفته‌ام من و شهریار، ؟ مُشاع بود. [می‌خندد.] واقعا. می‌دونید... بد نیست بگم. من در سالِ 26 که مادرم مرده بود -خب یک بچه‌ی نوزده ساله، معلومه چه عواطفی داره و چقدر برایش جدّیه این قضیه- من یک غزلی رو شروع کرده بودم. خبط کردم به شهریار گفتم. "شهریارجان! من همین‌طور غزلی رو دارم می‌سازم." گوش کرد. گفت این رو بده به من." من نمی‌دونستم یعنی چی. گفتم "چی رو بدم به تو؟" [باخنده] گفت "این غزل مالِ من". من اول به شوخی [گرفتم]. گفتم "آقا شوخی می‌کنی؟" گفت "نه جدّی می‌گم."بعد، فردا دیدم که اون غزلی که من شروع کرده بودم، او ساخته. من ساختم «شب‌ها مرا به کوی تو آواز می‌دهند / کین جا بهشت گمشدگان باز می‌دهند» "پرت و پلاست". شهریار... بیتِ اولش رو خوب... ساخت، «شب‌ها به کنجِ خلوتم آواز می‌دهند / کِای خفته! گنجِ خلوتیان باز می‌دهند» خیلی قشنگه واقعاً و اِی کاش باقی بیت‌ها هم به این قشنگی بود. [خنده حضّار]

به هر حال! شهریار یک شعری دارد به اسمِ «در جستجوی پدر». می‌گه «دلتنگِ غروبی خفه، بیرون زدم از در / در دست گرفته مچِ دستِ پسرم را» -بعد خودش فوراً می‌گه "دختـرم بود. این‌جا روی قافیه شعر، گفتم پسرم بود"- [خنده‌ی سایه و حضار] -دارم صداش رو روی نوار- به هرحال! اون شروع شعر رو من ازش وام گرفتم برای اینکه خیلی حالتِ رساننده‌ای داره.

خانه دل‌تنگِ غروبی خفه بود.
مثلِ امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ،
     و شب از شب پر شد.
من به خود گفتم، یک روز گذشت
مادرم آه کشید.
زود بر خواهد گشت.
ابری آهسته به چشمم لغزید.
و سپس خوابم برد.
که گمان داشت که هست اینهمه درد،
در کمینِ دلِ آن کودکِ خرد؟
آری آن روز چو می‌رفت کسی،
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه!


دوم. کسرایی | یک دوره‌ای شد که دیگه، مستقیم نمی‌شد حرف زد. این‌جاست که این «تصویر» که خودش یک نوع سمبولیزم هست دیگه. یک نوع با ادا و اشاره حرف زدنه. -یادم اومد تو وسط این حرف-. همون اواخر... اواخر دوره‌ی شاه بود. [سیاوش] کسرایی به من تلفن کرد. حال و احوال و فُلان و این‌ها. گفت "سایه، این چه وضعیه؟" -می‌دونی زود جوش می‌آورد دیگه- "این چه وضعیه و فلان و این‌ها. حتّی دیگه کلمات هم ممنوع شده. دیگه مثلاً جنگل نمی‌شه..." -بعد از واقعه‌ی سیاهکل- "دیگه جنگل نمی‌شه گفت." گفتم چرا نمی‌شه گفت؟ یک آینه جلوی جنگل بگیر و بعد توصیفش کن. گفت "یعنی چی؟" گفتم آینه‌ی به این بزرگی داری. آسمان. آسمان رو توصیف کن، بعد وصفِ جنگل رو بگو. از «شاخه‌های آسمان» حرف بزن، از «برگ آسمان» حرف بزن، از فلان حرف بزن. اسم جنگل رو نگو. خندید قشنگ. گفت "تو برای هر چیز یه راه حلّی داری." گفتم آره دیگه. ما ناچاریم. در چنین شرایطی خیلی کلماتی نمی‌شد گفت دیگه...

این نکته رو من باید حتماً بهش اشاره بکنم که برای من این‌ها.. هیچ کدوم این جنبه‌های هنری و سازمان‌پیدا کردن و  سازندگی داشتن و این‌ها نداشت. برای من حرف زدن و درد و دل کردنِ خودم مطرح بود. یعنی واقعاً من هیچ وقت شعر نگفتم که مثلاً "شعری گفتم!" وسیله‌ای بود که حرفم رو بزنم... دردی بیان بشه. همه این فوت‌وفن‌های کار شعر هم ابزار کار من بود که بتونم حرفم رو بزنم. برای همین من کم‌شعرترینِ شعرای معاصر هستم. انگار که یک شاعر تفننی نه حرفه‌ای.

[صدای شجریان و صفحه‌ای از دفتر شعر سایه. شعرِ «در کوچه‌سارِ شب» شجریان می‌خواند:

در این سرایِ بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند / به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب‌گرفتگان، چراغ بر نمی‌کند / کسی به کوچه‌سارِ شب، در سحر نمی زند]


سوم. لطفی | سایه: صبحِ هجده‌ی شهریور، شنبه، من رفتم رادیو. دیدم همه‌ی بچه‌ها هستن. دیدم لطفی هم داره صحبت می‌کنه، برافروخته و عصبانی که دیروز این اتفاقات در تهران افتاده. [واقعه‌ی جمعه‌ی سیاهِ میدان ژاله] گفتم آره،خبر دارم و اینطور شده. گفت ما می‌خواهیم استعفا بدیم. گفتم آقای لطفی، برای این‌که این رو به حساب من نذارن که فلانی بچه‌ها رو وادار به استعفا کرده، شما جدا استعفاتون رو بنویسید به عنوان هنرمندانِ موسقی و منم جدا به عنوانِ سرپرست واحد موسیقی، استعفا می‌کنم. یک چند ماهِ بعد هم انقلاب شد وُ ... [بعد از مکثی، به حالتِ شکوه و ناراحتی] "هیچ کس هم نگفت دست شما درد نکنه. تازه طلب‌کار هم شدن از ما."

مجیدِ درخشانی: از چند ماه قبل از انقلاب که گروه شیدا تعطیل شد، در زیرزمینِ خانه‌ی لطفی، که بهش می‌گفتیم اتوبوس -زیرزمین باریکی بود که این‌جوری مثل اتوبوس می‌نشستیم- اون وری این وری رو نمی‌شنید. تمرینِ سرودهایِ بعداز انقلاب که منتشر شد، اون‌ها رو از قبل از انقلاب شروع کردیم.

سایه: یک روز من و لطفی و شجریان رفتیم تلوزیون. رفتیم گفتیم ما آمدیم به شما بگوییم که ما و تمام بچه‌های گروه آماده‌ایم که هر کمکی بتونیم بهتون بکنیم. چنان با تکبّر و چیز گفت "نه آقا! ما احتیاجی نداریم." فلان و از این‌حرفها. ما هم دممون رو گذاشتیم روی کولمون... خیلی سرافکنده واقعا. همین سرودِ سپیده (ایران ای سرای امید) رو لطفی یک کپی گرفت و برد به تلوزیون داد، پخش نکردند. بعد از چندماه یک روز تلفن باران کردند. گفتن فوراً این سرود سپیده رو به ما برسونین. گفتیم ما به شما دادیم قبلا. گفتن نمی‌دونیم چه شده. دوباره لطفی رفت یک کپی از این گرفت و داد بهشون. که بعد هم شب و صبح پخش می‌کردند... که "ایران ای سرایِ امید" و فلان و این‌ها. همین دیگه... [باکنایه] خدمتی نداشتیم که قابلِ این‌ها باشه!

ببینید: «لطفی، چهارفصل»


بهنود: سایه از زندگی راضی بودی؟

سایه: فوق‌العاده.

بهنود: چــرا؟

سایه: برای این‌که این تماشا رو... مگه مُفت به آدم می‌دَن؟ می‌دونی... می‌دونی چه چیزهایی دیدیم؟ چقدر معنیِ زندگی پیدا کردیم. کشفش و خودِ این زندگی، همه‌ی این زیبایی‌هاش و همه  بدی‌هاش...

بهنود: تاثیر هم روش گذاشتی؟

سایه: نمی‌دونم... خیال می‌کنم. امروز می‌بینم مثلِ این‌که... بی‌اینکه من خبر داشته باشم می‌ره این شعرها نقل(نقد؟) می‌شه. روش آهنگ می‌سازن. اخیراً من توی اینترنت نگاه کردم. -نمی‌دونم کی برای من فرستاد. یلدا بود؟ آسیا فرستاد؟- یک شعر، مالِ سال 57، روش آهنگ گذاشتن. -آزادی-. حالا بعد از سال‌ها چقدر بااحتیاط بعضی جاها این شعر رو گذاشتن که به جایی بر نخوره! بعد... این محبّتی که از مردم می‌گیرم خیلی عزیزم می‌کنه. می‌شناسی من رو اقای بهنود. اَدا در نمی‌آرم.

[ویدئوی کنسرتی به مناسبتِ 70 سالگی سایه، با تارِ لطفی و ضربِ محمد قوی‌حلم، پخش می‌شود. سایه، بر رویِ تارِ سحرآمیزِ لطفی، می‌خواند:

چه فکر می‌کنی؟ که بادبان شکسته، زورقِ به‌گل نشسته‌ایست زندگی؟ در این خرابِ ریخته که رنگ عافیت ازو گریخته، به بن رسیده، راهِ بسته‌ایست زندگی؟

چه سهم‌ناک بود سیلِ حادثه که همچو اژدها دهان گشود، زمین و آسمان ز هم گسیخت. ستاره خوشه خوشه ریخت. و آفتاب در کبود دره‌های آب، غرق شد.

هوا بد است. تو با کدام باد می‌روی؟ چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم، دلِ تو وا نمی‌شود؟

زمان بی‌کرانه را تو با شمارِ گام عمر ما، مسنج. به پای او، دمی‌ست این درنگِ درد و رنچ...

بسان رود که در نشیبِ دره، سر به سنگ می‌زند، رونده باش.

امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش!»]


بهنود: سایه هیچ وقت به مرگ فکر کردی؟

سایه: نــه. این اواخر چرا. دیگه حالا هر روز آدم فکر می‌کنه دیگه. ولی چیز نیست... این طوری، چیزِ زشتِ بدِ چیز نیست که آدم بترسه یا اینکه حیفش بیاد نیست. من کارهام رو کردم دیگه.

بهنود: فکر می‌کنی سایه رو چطوری یاد می‌کنن؟

سایه: [بعد از مکثی] امیدوارم به این‌که، هر چه می‌گفت با صداقت گفت و باور داشت...


حواشی

میم. تمامِ آن‌چه از سایه در این روزها خوانده‌ام و شنیده‌ام، بس مجابم کرده «پـیرِ پرنیان‌اندیش» [خاطراتِ او که میلاد عظیمی و عاطفه طیه آن را تنظیم کرده‌اند. چاپِ نشر سخن و سالِ 91] را بگیرم، دوسه‌روزه بخوانم. احتمالا می‌روم و می‌گیرمش همین یکی دو روز... همراه با «تمرینِ مدارا» و «عاشقانه‌ها» و «زاده‌ی اضطراب جهان» ــِ محمد مختاری -او که "رشید بود. دستاش رو تکون می‌داد. می‌گفت لبت کجاست که خاک چشم به‌راه است. دیگه از نونوایی برنگشت. [از بهترینِ پادکست‌ها - از رادیوچهرازی-]"، سه کتابی که خیلی وقت است انتظارِ خواندنشان را می‌کشم، و یک کتابِ دیگر که عجیب اسمش را از یاد بردم! :/

جیم. این دیگه آخرین قسمت از خاطره‌نویسی‌های سایه است... تا... زمانی که کتابِ خاطراتش رو بگیرم! :))) بعد دیگه کچل‌ـتون می‌کنم! D:

الف. حسن روحانی، با اظهارِ بدیهیاتی که در این زمانه‌ی کج‌آیینْ «رادیکال» به نظر می‌رسند، گفت: "یک بنده خدایی اخیرا گفت «اصل برائت، بیل به کمرش خورده است.» ما که قبول نداریم. اصل برائت زنده است. می‌گویند ما احضار می‌کنیم تا ادله به دست بیاوریم. این هم یک جور داستانی است. آن مقداری که ما حقوق خواندیم این چیزها را نفهمیدیم. [قیافه و لب‌خند و حرفِ زیرلبیِ رئیس محترم قوه‌ی قضائیه، آقای لاریجانی، شعبه‌ی صادق، دیدن داشت.] قاضیِ بی‌طرف یعنی بی‌طرف. کرد و ترک و بلوچ و فارس و عرب و ترکمن نداریم. شیعه و سنی نداریم. مسیحی و مسلمان نداریم. همه مساوی هستند. اِن‌شاالله ما ضابط حزبی نداریم. امام در وصیت‌نامه‌شان به صراحت گفته ن انتظامی، بسیج و سپاه حق ورود به دسته‌بندی‌های حزبی و سیاسی را ندارند."

[چند وقتِ پیش میسترمرادی هم گفته بود اما خب، "میسترمرادی" بود. حالا اما...] میرتاج‌الدینی، گفته "کابینه، در تعارض با 16 میلیون رای اصول‌گراها نباشد." به جای یادداشت نوشتن و جامه‌دریدن و اعتراض و فیلان و از این دست بیهوده‌کاری‌ها، به سهرابِ سپهریِ توییت‌کننده‌یِ دورانِ مدرن رجوع کنیم، که هشتگ زد و می‌زند: #ماهیچ_مانگاه! [بهمراهِ ایموجیِ :) برعکس]

لام. راجع به خاطره‌ی مربوط به لطفی و سایه و اینها: بدبختانه، کتاب‌ها... مرثیه‌ها می‌شه نوشت، اندر ظلمی که به موسیقی، به هنر و به هنرمند شد در این انقلاب و این نظامِ اسلامی. :( به یکی از خاطراتِ علیزاده در همان مستند توجه کنین. خواستند برن جنگ برای سربازان بنوازن تا شاید کمی آروم شن... نگذاشتن! خواستن در تهران برای جنگ‌زدگان کنسرتِ خیریه اجرا کنن، نگذاشتن. ظلم‌ها! ظلم‌ها! وای...

مه‍ شید
چقدر این مرد مورد علاقمه. من یه اوایل نوزده سالگیم یه نفرتی نسبت به شهریار داشتم. بخاطر اینکه شده بود شاعر درباری. همین حرف‌های سایه و حواشی آزادیش از زندان دیدم رو تغییر داد
من حواشی آزادیش رو تازگی‌ها فهمیدم. اما خب، همیشه شهریار رو دوست داشته‌م. عاشقانگی و شاعرانگی‌ش، به‌نظرم همیشه خلوصِ خاصی داشت. چه برای علی‌بن‌ابی‌طالب و چه برای اون فیلان معشوق، در شعرش خلوص و پاکی خاصی می‌دیدم همیشه...  اما خب، در نظرت راجع به درباری، بهتر شد که تجدید نظر کردی! :)) شهریار، جداً درباری محسوب نمی‌شه در قیاس با این امثالِ فیض و اون شاعرِ «فتنه شاید بند تنبان بوده باشد».. اینان که درباریِ واقعین! یا حداقل درجه درباریتشون به نسبتِ اون، خیلی بیشتره! :))
منم کم‌کم دارم خیلی به سایه علاقه‌مند می‌شم. قطعاً به عنوان مرحله‌ی بعدی، کتاب خاطراتش رو میخونم. باید برم کلیاتش رو، اگر کلیاتی چاپ کرده باشه البته، بخرم. مردِ جالبیه.. و بسیار قابلِ تحسین و احترام...
مه‍ شید
بیا و اعتراف کن که بخاطر خیلی چیزها اواخر عمرش ارادت عجیب غریبی که به جمهوری اسلامی پیدا کرد خوشایند نبوده :)))) اوایل زندگیش برای من هم بشدت محترمه
اعتراف می‌کنم! :)))
آره... پذیرفتنیه حرفت. خوشایند هم نیست قطعا. اما هنوز در درباری نامیدنِ قضیه مرددّم. جنس نزدیکیِ به حکومت‌ها و دربارها تفاوت می‌کنه. شاید هم فقط دارم طفره می‌رم و نمی‌خوام اعتراف کنم. نـَمی‌دانم. :همون اسمایلی خارش چونه و تفکرِ عمیق:
پـــــر ی
نمیشه پست هات رو خلاصه بزاری عایا؟
نمی دونم چه مرضیه دامنمون رو گرفته. خودم انتقاد می کنم به اینکه کسی حوصله خوندن پست طولانی رو نداره. بعد خودم پست طولانی رو نمی خونم. البته آخر شبا نمی خونم. صبحا سرحالم میخونم :) برم صبح بیام :)
:)))))
موافقی از این به بعد در چند قسمت بذارمشون؟ همین رو مثلاً سه تا. اگه اونطوری مشکل حله، روزی یکی، یا روزی دو تا قسمتِ کوتاه‌تر میذارم مثلا.
البته بازم بگم.. تا امروز زمانِ تفریحم بود که تموم شد! :)) از فردا معلوم نیست فرصت کنم همینقدر الکی بشینم هی تایپ کنم و بنویسم و اینا. تو همون وقتِ محدود هم تمام تمرکزم رو باید بذارم روی ترجمه. برای همین خیالا راحت! :)) از فردا کمتر مینویسم. قول میدم! :))
تایلر داردن
خوبه...طولانی هم خوبه!
توی " همانند یک سفید اصیل بنویسید" که خبری نیس از کلاوس.
میایم اینجا میخونیمش.:دی
من سفید نیستم دیگه! :)))) خاکستری‌م! :)))
از عضویتِ محفل بیرون انداختنم. میام فرم پرمیکنم دوباره :)) البته میدونم اونجای به خصوص نیازی به عضویت نداره ولی خب.. یه حس غریبگی داره کلا اون فروم. باید حتما ثبت نام کنم دوباره
سخته نوشتن... جز تک رول‌ها جایی برای نوشتن ندارم :( طنزنویس‌های ارجمندمون همه سایت رو قبضه کردن! :|
تایلر داردن
=) درخواست بده...فرم هم نداره واس پر کردن!
دامبلدور الان منتظرته یحتمل.
فرم داشت قدیم ندیما!
هعی... روزگار... :))
پـــــر ی
آره فک کنم قسمت بندیش هک بکنی بد نیست 
ولی در کل تو بنویس ما سر موقع میایم میخونیم :)
Pary darya
((( : جدیدا دنبال پست بلندم بعد پست تورو که دیدم گفتم:کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم ((( :
یوزف کا
این میل عجیبت برای کشاندن پای مباحثی مثل هنر و ادبیات و مذهب و ... به سیاست، آن هم -با عرض معذر قدری رک می گویم- در سخیف ترین شکل وطنی اش، برایم جای سوال است. البته شاید قدری از تعجبم هم اقتضای اختلاف سن و نسلی ما باشد. اگرچه شاید هم نسلی هایت از این نظر هیچ شبیه تو نباشند و از قضا این امتیاز خوبی برای توست. قاعدتا نمی خواهم بگویم که مسایل سیاسی مهم نیستند یا باید اموری همچون هنر و مذهب و تاریخ و ... را غیرسیاسی دید، که حرفی ست سرتاپا مضحک و ناممکن.  اما فکر می کنم ماهیت سیاست، قدری پیچیده تر و چندلایه تر و جدی تر از تیکه و طعنه و کل کل های رایج میان پوزیسیون و اپوزیسیون نظامی مانند ج.ا.ا باشد. برای این که کلی گویی نکرده باشم، یک نمونه می گویم به همراه یک ارجاع. در بلاگت بارها دیدم که از دموکراسی و ارزش های حقوق بشری سخن گفتی که به جای خود بسیار هم عالی ست. اما آیا در دانش سیاست و فلسفه ی سیاسی و نیز شاخه ی اندیشه ی سیاسی، درست به همان شکلی درباره ی این مفاهیم سخن می گویند که سایت هایی نظیر توانا و آمد نیوز و شرکا؟! دموکراسی یک اصل کلی و اخلاقی نیست، مفهومی سیاسی ست معطوف به شیوه های حکم رانی (gouvernementalité) که در دوره ی مدرن و با زایش واحد سیاسی جدیدی با نام دولت-ملت ممکن شد. پس اگر درباره ی دموکراسی در ایران حرف می زنیم، باید بتوانیم درباره ی فرآیند دولت-ملت سازی (étatisation) ایرانی نیز سخن بگوییم و این خود مشروط به داشتن چارچوبی مفهومی ست که در دانش سیاست و اندیشه ی سیاسی، تحت عنوان توسعه، از آن یاد می کنند. یک نظریه توسعه نیز، مستلزم داشتن درکی از تاریخ تحولات جهانی، به ویژه زایش و توسعه ی سرمایه داری و کشمکش های حول آن است (نمونه ای از چنین تحلیلی را در قالب مقاله ای از عادل مشایخی، در پست اخیر بلاگم آوردم). این همه را نگفتم که ادعا کرده باشم تنها اساتید عصاقورت داده ی دانشگاهی حق صحبت کردن درباره سیاست را دارند، اما پر واضح است که تاکید و تکرار یک موضع سیاسی، بدون استوار کردن آن بر یک بنیاد نظری متقن، چه بخواهید و چه نخواهید، حاصلی جز تبدیل شدن همه ی ارزش ها و عبارات مان، به ایدئولوژی و شعارهای رجزخوانانه نخواهد داشت، و در بهترین حالت معادل اعلام انزجار و نفرت شخصی نسبت به وضع موجود است، که از تاکسی تا صف نانوایی و حتا دانش آموزان مدارس نیز، توانایی انجام آن را دارند، ولی قدری صادقانه تر و بی ادعاتر.
این که ذره بینی به دست بگیریم و با وسواس بین وقایع و عبارات و نقل قول ها در باب تاریخ معاصر، دنبال شکست ها و گسست ها و ناکامی ها بگردیم و آن را با لحن زننده ای تکرار کنیم و در پس آن، لگدی حواله ی همه ی ایرانیان -به جز کسانی که مانند ما فکر می کنند- بکنیم، نه تنها زیبا نیست، بلکه به غایت زننده و حوصله سر بر و از مد افتاده ست!
این ها را به عنوان یک محافظه کار و طرفدار وضع کنونی نمی گویم، حتا به عنوان یک دانشجوی خردپای علوم انسانی هم نمی گویم، در مقام کسی می گویم که اتفاقا در همان سال های جنبش سبز، شخصا هزینه و دادم و مسیر زندگی ام را نیز بابت آن تغییر دادم و هنوز هم روی آن آرمان ها هستم و از آن دفاع می کنم. بدون ترس و لکنت و طعنه و زخم زبان، و ایضا بدون شکستن اسلوب یک دیالوگ دو طرفه. به عنوان چنین فردی، سخت بیمناک می شوم وقتی می بینم که نسل بعد من، آن روزها و اتفاقات را به کشمکش های فردی و بی اهمیتی فرومی کاهند که گویی «کم کردن روی فلانی» و «ضربه شست نشان دادن به فلان گروه» و ... تمام آرمان من و امثال منی بود که هزینه دادیم و می دهیم. سیاست از سنخ شعر و ادبیات رمانتیک نیست، زنگ حساب و دودوتا چهارتا هم نیست، زمین نبرد و ستیزه و هوش و تاکتیک و اندیشه ی استراتژیک است. سطحی نگری در سیاست و احساساتی گری خام، از اساسی ترین موانع توسعه و واماندگی تاریخی ماست. این تنها جمهوری اسلامی نیست که به علیزاده ها و مشکاتیان ها و ... مجال رشد و آفرینش و پویایی هنری نمی دهد. بلکه تمام کسان دیگری که با اندیشه های ایدئولوژیک -چه اسلامیستی و چه لبیرالیستی و ...- سطح سیاست ورزی را تا «لج و لجبازی» و «ابراز عشق و نفرت» میان اشخاص و ایده ها پایین می آورند، هم دستان ناخواسته اما بی بروبگرد ج.ا.ا برای تثبیت این وضعیت اند. شاید به نسل شما قد ندهد، اما نسل من و نسل های قبل از من، آنقدر برای مناقب و مصایب این کشور و حتا جهان، شعر و مرثیه سروده و شعار و نفرت و عشق و طعنه سر داده، که حالا حالش از هر چه سیاست است بهم می خورد و در کنج دنج عافیت خویش، تنها دلمشغول معیشت و تفریحات خویش وا می ماند. در زمین ناهموار و دشوار سیاست، با چنین سانتی مانتالیسمی، محکومیم به شکست و در نهایت فرار از عرصه ی نبرد، اما دریغ که دیگر سیاست همه جا را فراگرفته و فرار، فایده و معنایی ندارد جز «گروتسک شدن» هرچه بیشتر زندگی فردی و اجتماعی مان. با سیاست باید عاقلانه برخورد کرد، احساس و شعار و شعر را کنار گذاشت و سلاح درست نبرد را، برای بهتر کردن جهان، به دست گرفت. سلاحی از جنس اندیشه و قلم. سیاست با تفنن نمی سازد و اگر به تفنن در سیاست اصرار بورزیم، به راهی می رویم که رفتیم و ذکرش چند خط بالاتر رفت. 

پ.ن: بابت لحن تند و انتقادی هم پیشاپیش معذرت خواهم، درخواست خودت بود که نقدها را بی پرده بگویم :)
پاسخی به کامنت‌ـتون... با هردوی اینها (چه کامنت و چه پاسخ) هنوز به‌شدّت درگیر و بعضی جملات و نکته‌ها سخت زمین‌گیر و محتاطم کرده... خواستم فقط گفته باشم که خوندمش و این فکرهای اولیه‌یی هست که راجع بهش به ذهنم رسیده...


سلام!:)
البته که درخواست خودم بود و چقدر خوشحال -و دروغ چرا، کمی شوکه شدم- از دیدنِ کامنت و آواتارِ شما. قبل از اینکه چیز خاصی بگم، می‌خوام تشکر کنم که وقتی می‌گذاری و می‌خونی و این‌طور کامنت می‌گذاری... سپاسگزارم به خاطرِ توجه‌ـت. امیدوارم البته به دیالوگی تبدیل بشه که شاید برای شما تکرار واضحات و کلنجار رفتن با تازه‌واردِ کم‌اطلاعی بیش نباشه اما برای من سراسر یادگیری‌ـه.

از میلِ عجیب‌م برای کشاندن مسائل سیاسی به ادبیّات، در سخیف‌ترین حالت وطنی گفتی. حقیقتش، تاحدّی برام پذیرفتنی نیست. تاحدّی... چراکه حتی بین پست‌ها و حواشیِ سیاسی، خط‌کشی می‌کنم! می‌خوام تمایزِ بین جستارهایی درباره‌ی شعرِ اَخوان با چند جمله پیرامون سیاست مشخص باشه. و یا اگر می‌نویسم از ظلم‌هایِ رفته بر هنر، اون هم در حاشیه‌ی پست، چیزِ نامربوطِ باطلی نیست. نظر شخصی‌یی‌ست درباره‌ی چیزی که چند خط بالاتر نوشته بودم. البته شاید منظورت رو متوجه نمی‌شم که خُب، ضمنِ اذعان به و پذیرشِ اینکه خبط و خطایی در زمینه‌ی همچین کشوندنِ سخیفی! در این چند پست، قطعاً و یقیناً کرده‌م، توضیحِ کوتاهی‌ هم در تشریح حرفت ضروریه اگر لازم می‌دونی و کج‌فهمی‌یی رو می‌بینی.

اما باقی صحبت‌هات رو می‌پذیرم. تا حدّی متوجه حرفت هستم. اما منظورت رو از "بدون استوار کردن آن بر یک بنیاد نظری مُتقن" واقعاً نمی‌فهمم. یعنی سعی در تبیین حقوق طبیعی و قرارداد اجتماعی داشته باشم؟ یعنی باید از دولت‌-ملت‌سازی و قوانین طبیعی و حکومتِ قانون و وضعِ طبیعی در اندیشه‌ی لاک حرف بزنم تا بتونم بر لزومِ ساختار دموکراتیکِ قدرت و یا عدالت اجتماعی (که البته هنوز ننوشتم چیزی از اون) و دادرسیِ عادلانه بنویسم؟ کمی درکِ چیزی که داری می‌گی برام سخته... متوجّه هستم که حرفتون چیه... متوجهم که دغدغه، فروکاستنِ مسائل اساسیِ سیاسی، احساسی‌نگری و تبدیلِ ارزش به ایدئولوژی‌ست، اما از ارتباط اون با نوشتن از لزومِ بی‌ملاحظگیِ آزادی بیان و حقوق بشر پیرو یک خبرِ روز سر در نمی‌آرم.
طبیعتاً در حدّ و اندازه‌ی بسیار بسیار محدودی، به شکلی بسیار ابتدایی، با مفاهیم و نظریات سیاسی آشنا هستم. از گاورمنتالیتیِ فوکو -که نام بردی- یا دولت-ملت یا مفاهیمی از این دست هم، به همون اندازه که گفتم، چیزهای ناچیزی می‌دونم. اما لزومِ صحبت راجع به اون‌ها رو متوجه نمی‌شم؛ من از راهِ برون‌رفت از شرایط فعلی، از مسیرِ توسعه و دموکراتیزاسیونِ ایران صحبت نمی‌کنم. اگر از حقوق بشر نوشتم در تاکید بر بی‌مرزی و بی‌ملاحظگی اون بود؛ و همچنین عدالت‌خانه. وبلاگم رو جای این صحبت‌ها، حداقل در این مرحله، نمی‌دونم.
بدیهیه که نه در حدّ شما و نه در حدّ اون استاد عصاقورت‌داده‌ی فلسفه‌ی سیاسی، آدمِ آگاهی نیستم. نقدت رو اما از طریقی که شاید منظورت نبود متوجه شدم. شاید هم بود... احتمالا در طی کردن مسیرِ مجال تا بدین‌جا هم اشتباهاتی از این دست مرتکب شده‌م. (غیر از این، مسئله‌ی تمسخر هم چیزی بود از اشتباهاتم در طی این مدّت.) اما مجال، به معنای واقعی کلمه، صرفاً، یک وبلاگه؛ مجال، همون راهی هست که من دارم در تعمّق و تفکّر در مفاهیم علوم انسانی طی می‌کنم. از طرفی، گمان می‌کنم مجال رو -شاید- کمی متفاوت‌تر و جدّی‌تر از اونچه هست درک کردید. در مجال شاید پس‌فردا، به حدّ توان، چیزک‌هایی از فیلاسفی‌سَلون و ایان در باب مفهومِ خود و جایگاه انسان در و در ارتباط با جهان ترجمه کنم، شاید از حقوق بشر بنویسم، شاید سپس‌ترها، برگی از تاریخ جنبش مشروطه  و یا اصلاحات ارضی بنویسم، اما حقیقتاً، همه، به جای نظریاتی در بابِ فلسفه‌ی تاریخ و تاریخ‌نگاری و اندیشه سیاسی و فلسفه‌ی اگزیستانسیالیستی و ...، تکرارِ مکررات و خوانده‌ها و شنیده‌ها و بواقع، گام‌هایی در همون راه و مسیری هست که گفتم. این صحبتت برای من، به معنی بازاندیشی و بازنگری در نحوه‌ی نمایاندنِ مجال و خودم و همه‌چیز به شمای نوعیِ خواننده بود. مثلاً فکر می‌کنم به نظر رسیده که آدمِ خیلی آگاه و یا سال‌هادودِچراغ‌خورده‌ای هستم (که چنین انتظاری رو برانگیخته،) که اگر اینطوره واقعا ایراد از همون شیوه نمایش من هست. اگر قصد و هدفت هم همین بود، خُب، متوجهِ مقصودِ انتقادت در این مورد شدم و می‌پذیرم اما اگر منظوری متفاوت از این داشتی، خب، خواهش می‌کنم بیشتر توضیح بدی.

البته بعضی جملات، مثلِ جمله‌ی آغازین و یا اینکه "ذره بینی به دست بگیریم و ..." واقعاً برای من، هشداردهنده بود؛ از جنسِ همون‌ِ بحثِ تمسخر و فروکاستن که بهم یادآوری کردی.

چیزی هم راجع به آرمان‌های جنبش سبز گفتی که برام پذیرفتنی نیست... کسی (گلبول سفید) از آرمان‌های جنبش سبز، ذیل یکی از پستها، پرسیده بود و من با اظهارِ ناتوانی در ارائه تصویری صحیح از جنبش و از آرمان‌های اون، -به دلیلِ اینکه از نسل جنبش نیستم و اونقدرها هم مطلع نیستم- فقط ارجاعش دادم به بیانیه‌های میرحسین و منشور سبز. همون چیزهایی که خودم، ذره‌ذره -درکنار منابع دیگه- آگاهی‌م درباره‌ی جنبش رو حول‌ـشون ایجاد کردم... برای من میرحسین موسوی و جنبش سبز، البته که کشمکشی فردی و بی‌اهمیت نیست. احتمالا در نمایاندنِ چیزی که راجع به جنبش، به عنوان یک مثال، فکر میکنم، جایی، سخت اشتباه کرده‌م اما خب حداقل برای تصحیحِ چیزی که اگر گفتم و یا نگفتم، واقعاً، لازم می‌دونم تاکید کنم که برای منی که از میرحسین موسوی و جنبش سبز، جز چند خاطره چیزی در ذهن ندارم، چیز دیگری جز دعوای خیابانی مطرحه [که البته که منظور این نیست برای کسانی که درگیر و درجریان بودن هم چنین چیزی ارجح و مطرحه اما خب میخوام بر چیز دیگری تاکید کنم]؛ برای من شعارِ عدالتِ اجتماعی و برابری، آزادی مدنی و توجه به کارگران و  ... مطرحه.  می‌خوام بگم در این موردِ به خصوص، یاد ندارم جایی از آرمانِ جنبش، بدین شکل، صحبت کرده باشم. [که اگر اشتباه می‌کنم تصحیح‌م کنین لطفاً...] البته که راجع به ضربه شست نشان دادن و کم‌کردنِ روی فلانی، شاید در همین معانی -البته نه در پیرامونِ جنبش و میرحسین موسوی-، صحبت کرده باشم اما خب، برای من، جزئی از سیاستند [حداقلی سیاستی که با کمی خندیدن به آن روزْ می‌سازم]. شاید دوباره لازم باشه بگم که اینجا اون‌قدرها هم جدّی نیست چون من هنوز آدمِ جدّی و آگاهی نیستم و البته در افتراق و دوریِ این دو، و بطلانِ اون هم باهاتون اختلاف نظر دارم. [البته اگر منظورتون رو متوجه شده باشم...] مثلاً این‌روزها، طبیعتاً نه همونقدر اما به هر حال، همزمان هم درگیرِ «انقلاب» آرِنت‌ یا «تمرین مدارا»ی مختاری‌ -که دیروز بالاخره در عین ناباوری فرصت شد بخرمش- هستـم و هم درگیرِ دعوای لفظیِ مسئولین نظام. شاید سخیف و مبتذل باشه... شاید اشتباه شاید باطل. اما خب، این وضعِ امروزِ منه...

پ.ن [کمی بعد از نوشتن ریپلای]: چگونگی "درباره‌ی این مفاهیم سخن گفتن"... شاید مخلص کلام‌ـتون این (و بحثِ فروکاستن و احساسی‌نگری) باشه. شاید در حقیقت، شیوه، چارچوب و پشتوانه‌ی نظری‌یی که من باتوجه به اون‌ها، از مفاهیمی این چنین، در بستر و باتوجه به چیز پیچیده‌تری مثلِ «ایران»، صحبت می‌کنم تا بدینجا، اشتباه و یا ناقص یا اصلاً غیرموجود (مثل پشتوانه‌ی تئوریک) باشه. فکر می‌کنم مقصود همین بود... البته توضیحات بالا رو پاک نکردم اما تاکید می‌کنم بر لزومِ همون بازنگری در شیوه نمایاندنِ مجال. اشتباهم احتمالاً در اون‌جا بوده اما شاید هم در عوض، باید سعی کنم در حدّ توانم دقیقاً به همون شکل که شما نوشتین، و با چنین پایه، بنیاد و پشتوانه‌ی نظری‌یی، قانون‌مند و فکرشده از اون مفاهیم بنویسم... شاید درستش نه فرار بلکه تصحیحِ ماجرا باشه. نمی‌دونم. اما خب در این مرحله، گمان می‌کنم این‌جا نه اونقدر جدی هست و نه من اونقدر آگاه و نه چیزهایی که تا الان مطرح کردم اونقدر پایه‌ای و بنیادین... [راجع به حقوق و بشر و آزادی هر دو-سه جایی که نوشتم، بیشتر راجع به همگانی بودنش هست تا هر چیزِ دیگه...  انتقادتون رو در کانتکستی غیر از آرشیو این وبلاگ کاملاً و تماماً می‌پذیرم اما وقتی این پست به خصوص و این وبلاگ به صورت عام می‌آد وسط، اما و اگرهای محدودی رو ناچارم بهش وارد کنم.]

+ ضمیرها و شناسه‌های خطاب به شما، در این پست از جمع به مفرد متغیرن. شرمنده که هنوز سرِ خطاب‌کردن خواننده‌ها با ضمایر و شناسه‌های جمع یا فرد، مرددّم.]

++ خبر ندارید برای ارسال این ریپلای به چنین کامنتِ سنگینی، چقدر دست‌دست کردم و مردد بودم.:)

[کمی بعدتر از نوشتن ریپلای]
+++ مخلص کلام اینکه همه‌ی حرف‌هاتان متینو صحیح... برای تبدیل نشدنِ ارزش‌ها به ایدئولوژی و رجزخوانی چه پیشنهادی دارید؟ در فضای همین وبلاگ؟ چه چیزی راجع به پست حامد طالبی و یا مسئله‌ی میثم مطیعی تغییر می‌دادید، چه چیزی رو اصلاً راجع به نگرشِ من، تغییر می‌دادید تا چنین انتقادی وارد نباشه؟ (برام این موضوع بعد از همه‌ی کیبوردفرسایی‌ها جالب شد و خواستم از خودتون بپرسم...)
آقاگل ‌‌
پیرپرنیان اندیش، من هم قصد داشتم توی نمایشگاه امسال این کتاب رو بخرم. بعد کل بودجه من 150تومن ناقابل بود! به زور چهارتا کتاب میشد. میدونستم. سرلیستم همین کتاب بود. ولی فقط در حد شنیدن اسمش بود. و خوندن یک سری گزیده هاش. و اینکه علاقه وافری به سایه دارم و داشتم و خواهم داشت. ولی راستش وقتی رفتم دیدم زده 170 هزارتومن. :) حساب کردم دیدم یا باید 20تومن دیگه هزینه کنم و احتمالا پیاده برگردم شهرستان و این کتاب رو بگیرم. یا اینکه بیخیالش بشم و کتاب های دیگه لیست رو تهیه کنم که خب گزینه دوم معقولانه تر بود! امیدوارم از جایی به نوعی این کتاب به دستم برسه و بخونمش. و البته کار 2-3روزخوندن نیست. دو جلد تقریبا 400-500صفحه ای بود. :)

پست طولانیی بود. ولی ارزش خوندنش رو داشت.

هعی وایِ من! :| آقاگــُل!؟ آقاگل‌جان چرا با قلبِ نحیف ما تازه‌واردین این‌طور می‍‌کنی؟ یک‌ـهو شرف‌یاب می‌شی و سکته رو می‌زنیم‌ها! :))) می‌گفتین گل‌ریزونی... فرشِ قرمزی چیزی پهن کنم.

جدّی؟ من حقیقتش از دوجلدی بودنش خبر داشتم و با علمِ به این موضوع گفتم حاضرم زندگی رو تعطیل، سه روز فقط سایه و سایه... اما 170 تومن؟ :)) شبیه به همین ماجرا رو خودم ویکی از دوستان داشتیم. کتابِ گزیده‌ی غزلیاتِ دیوانِ شمس از استاد شفیعی کدکنی رو من فقط چاپ قدیمش رو دارم. با تصور اینکه چاپِ جدید که حجمش دوبرابر شده هم باید قیمتش دوبرابر بشه، رفتیم و دیدیم 150 هزار تومن کتابه... سرافکنده برگشتیم! :(( از اون‌روز تا حالا هیچوقت همت نکردم، پولِ یک سری کتاب‌خریدن رو یکجا بدم برای این مجموعه اما یک روز می‌خرمش! به همه‌ی دنیا ثابت می‌کنم چقدر ترکیبِ مولانا و استاد غیرقابلِ مقاومته! :)))

آقاگل، شنیدن از شما، باعث و بانیِ یک «من»ِ بسیار شادان و خندان و اینا برای این یک روزه :))
 مرسی! :)
یوزف کا
در ابتدا از «فرهنگ نقد»تان سپاسگزارم. وقتی پس از نوشتن نقدی چنان طویل، به جای سرسختی و جدل، و یا تشکر و وادادگی، با اراده ای معطوف به گفت و گو مواجه می شوم، حس می کنم کلماتم رستگار شدند و این اتفاق چه قدر نادر و مهم است! چند نکته، نه برای پاسخ، بل برای گشوده ماندن باب دیالوگ، می گویم.

پیشتر گفتم که نقدم را از موضع آکادمیک صرف نمی گویم. بنابراین ناراحتی من صرفا از باب فقدان مبادی نظری و ... نیست. به بیان دیگر، ممکن بود که مطلبی واجد مبانی نظری باشد، اما باز مشمول نقد من بشود. مساله ی من، با درکی از سیاست ورزی به طور عمومی ست، که راه را برای دیالوگ انتقادی یا خرد انتقادی می بندد، و به جای آن، حسرت و نفرت و طعنه و آرزو و انفعال و خشم و ... را جایگزین می کند. قطعا باید از اصحاب قدرت و سیاست، در هر صورتی از حکومت طلبکار بود؛ وانگهی، مطالبه گری، صورتی کنش مند دارد، گو آنکه بدست آوردن حقوق اساسی در تاریخ اروپا و آمریکا و ... نیز، نه از مجرای تاکید منفعلانه بر اصول انتزاعی اخلاقی، بل با کوششی پیوسته و هوشمندانه و کنش مند محقق شده اند. با این مقدمه، میخواهم بگویم وقتی نقد -و در واقع گلایه-هایی در باب وضع موجود می شنوم، در حالی که کمترین کنشگری و مقاومت و خلاقیتی برای استیفای آن حقوق از جانب گلایه کننده گان نمی بینم، حتا اگر این گلایه کننده گان شاعران بلند مرتبه ای چون شاملو و بهار و نیما باشند، با تمام وجود به قدرت ادراک سیاسی آنان مشکوک می شوم. نیازی نیست که هر شهروند یا هنرمندی، یک پارتیزان و فیلسوف سیاسی باشد، اما اگر نکوشد تا برای کنش سیاسی خود، مبنایی محکم و متقن فراهم کند، لاجرم تمام دستآوردهایش به ساده ترین وجه، دود می شود و به هوا می رود، گو آنکه از مشروطه تا کنون رفته و در جهان نیز چنان شد که شد..
برای نمونه، جنبش چپ و نگاه سوسیالیستی -که از جهاتی آن را واقع گراتر و جدی تر از نگاه لیبرال میدانم- جنبشی بود که در آن، اگرچه همه به یک سان درک عمیق و فلسفی از سیاست نداشتند، اما الگوی کنش های جمعی خود را، ذیل ایده هایی انسجام یافته و جدی پی گرفتند و توانستند شرایطی را فراهم آورند که جهان برای مردمان عادی -ولو مخالف سوسیالیسم- جایی زیستنی تر باشد. و دو نکته را نیز باید مد نظر داشت، نخست این که معنای حرف من سرسپردگی به رهبران فکری و نیندیشیدن نیست. قطعا اسطوره ی تکرار نشدنی مانند داستایوفسکی، در قوام سوسیالیسم و انقلاب بلشویکی -از مجرای تاثیرش بر افکار پیشروی لنین- تاثیری والا داشت، ولو «پیرو» مارکس یا هیچ فیلسوف دیگری نبوده باشد. در واقع، چه فیلسوف، چه هنرمند و چه شهروند عادی، همه گی باید در زمین واقعیت و شرایط انسانی حرکت کنند و اهمیت فیلسوف هم نه برای ساختن ایده هایی در آسمان، بلکه برای درک و شناخت عمیقش از زمین و جایی ست که همه گان بر آن ایستاده اند. تعهد به حقیقت، می تواند نقطه ی اتصال هر سه دسته-یعنی شهروند و هنرمند و فیلسوف- به یکدیگر باشد و این به هیچ رو، به معنای سرسپردگی یکی به دیگری نیست. نکته ی دوم هم سرنوشت جنبش ها و حرکت های تاریخی ست؛ چه جنبش چپ و چه هر جنبش دیگری، در کوره ی تاریخ، آب دیده می شوند و اگر هم به شکست و سرنوشت اردوگاه سوسیالیسم واقعا موجود دچار نشوند، دستخوش تعدیل، منحل شدن در واقعیت یا حتا فراموشی می شوند. بنابراین، ضروری ست که هر حرکت تاریخی، در قالب مفاهیم و نهاد دانش تثبیت شود تا دست آوردهای آن قابل پیگیری و حقیقت آن توسط قدرت های مسلط و مخالف، به سادگی تحریف نشود. متاسفانه عموم حرکت های تاریخی اجتماعی ایرانیان از مشروطه به این سو، به این بلوغ مفهومی و اندیشه گی نرسیدند و تقریبا به زودی فراموش شدند و در دست ارباب قدرت، به تحریف شده ترین صورت های ممکن روایت شدند. از انقلاب 57 تا اتفاقات 88، گواهی نزدیک و آشکار بر این معناست. 57، ولو منجر به ظلمی ناروا به اهالی فکر و فرهنگ و دانش شد، وانگهی به خلاف تفسیر اپوزسیون نئومحافظه کار و ریویزیونیست، بلیه ای آسمانی و از جانب بیگانه گان نبود. این افسانه پردازی های عوامانه «من و تو تی وی» و ... همانقدر پرت و پلاست که حرافی های ایدئولوگ های اسلامیست 18 19 ساله و انقلاب ندیده درباره ی انقلاب. 57 روایتی از بطن جامعه بود، از بطن اشعار درخشان شاعرانی مانند شاملو و اخوان و فروغ، وقتی که از زمستان دوران و آغاز فصل سرد و ناخدای من می گفتند. حرکتی در جان مردمان بود، اینکه سرنوشتش چه شد، نشانگر ماهیت آن نیست، ای بسا که خیانتی به ماهیت آن باشد، خاصه که روایتگر این سرنوشت، نئومحافظه کارانی باشد که هماره از سرشت آن واهمه داشته اند...
بر 88 نیز، به عنوان ناظری عینی می گویم که همانقدر تحریف و سواستفاده رفته است که بر دیگر حرکت های مردم کشور من. آن وقایع چیزی نبود که توانا و من و تو و شورای فلان و بهمان توضیحش دهند، همانقدر که ربطی به چیزی نداشت که صاحبان قدرت در ایران فتنه می نامندش. البته هم روایت اپوزیسیون «بیرون گود» را می توان فهمید و هم روایت «صاحبان اریکه ی قدرت»را، اما سرشت آنچه رخ داد، هماره با چنین روایت هایی در معرض خطر و تحریف است. برای کاشتن نهال دموکراسی، باید پیشتر خاکی با شرایط رویش داشت و به زعم من، در جنجال بیهوده ی پوزیسیون و اپوزیسیون، یکی خاک را نابود می کند و دیگری نهال را. در این میان هم، رندی مانند اعتدالیون و شیخ دیپلمات پیدا می شود و از این خاک گلالود(!) ماهی طور می کند. صدای اعتراض من به صرف مطالب شما نیست، اگرچه اینجا و آنجا دیده ام که شما با دوستانی ابراز همدلی و هم عقیده بودن کرده اید که در بسیاری از مفاد آنچه گفتم، دچار مساله اند. 

اما در نهایت اگر بخواهم در مورد پست هایی که نام بردید پیشنهادی داشته باشم، پیشنهادم به هیچ رو، تجدید نظر در محتوا یا جهت گیری آن نیست-اگر چه درباره ی لحن و برخی تعابیر در خطاب کردن مخالفان، ملاحظاتی داشتم که به شما گفته ام-، ولی به این مهم نیز توجه می دادم که برای تحقق خواسته ها، صرف تکرار کردن و تمناکردن شان کافی نیست، بل باید به «شرایط عینی» تحقق آن ها نیز توجه داشت. این موضوع که در کشوری، آن هم با تاریخی نظیر تاریخ ما، با منابع و فرهنگ و تعارضات ما، با موقعیت منطقه ای و جهانی ما، با نظر به اصل توازن قوای داخلی و خارجی و .... تریبونی عمومی وجود داشته باشد که من هر مسئولی را هر طور که خواستم نقد کنم، قدری خیال انگیز است، ولو خیالی زیبا! قاعدتا این را بابت التزام به فلان اصل قانون اساسی نمی گویم، تصور هم نمی کنم که موضوعی که خود یکی از طرفین نزاع است می تواند اصل وحدت بخش به همان نزاع باشد؛ وانگهی، اگر بسیاری به چنین شرایطی رضایت می دهند و در قبال آن سکوت می کنند و خواسته های انتزاعی و زیبا را مطرح نمی کنند، چه بسا که از روی داشتن درکی از شرایط منطقه ای-تاریخی-جهانی و توازن نیروهای داخلی و خارجی باشد. قاعدتا به عنوان یک بشر، از داشتن حقوق بشر برای خود و جملگی هم نوعانم دفاع می کنم، اما اگر «ناله های حقوق بشری» سر نمی دهم، از روی نادانی یا منتفع شدنم از شرایط نیست، از روی آگاهی به این اصل ساده و بارها آزموده شده ی تاریخی ست که اولا آنچه به جایی نرسد فریاد است-چنانکه بالاتر نیز نوشتم- و ثانیا، این فریادها منبعی برای ارضای منافع قدرت هایی می شود که اگر در نهایت به حال من و مردمانم مضر نباشد، سودی نیز نخواهد داشت. حقوق بشر، با دلسوزی و خواهش و تمنا، چه به دولت خودی و چه از دولت بی گانه هیچ گاه محقق نشده و نخواهد شد، بلکه داشتن توازن قوا و استراتژی برای مبارزه و تغییر واقعی در عرصه سیاست و واقعیت، می تواند بهبود یا ویران شود. اینها جملگی ترجیحات و درک من از عالم سیاست است و نمی توانم تضمین دهم که جملگی عباراتم عین واقعیت است، اما می توانم بر سر آنها گفت و گویی جدی و واقعی با دیگران داشته باشم. 

ببخشید که باز زیادی طولانی شد. سعی کردم از زاویه ای جدید وارد شوم تا ابهامات قبلی تکرار نشود. 
#درحال_نوشتن_پاسخ
N.K :)
در زندان بودم.
بلندگوی زندان درباره خوبی ها
و آزادی های ایران حرف می زد ناگهان ترانۀ " ایران ای سرای امید " از بلندگوی زندان پخش شد.
تا که شنیدم زدم زیر گریه!
همبندم گفت: چرا گریه می کنی؟
گفتم: شاعر این ترانه منم!...

از کتاب خاطرات " هوشنگ ابتهاج"
:(
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)