مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

"مهمانِ نخوانده می‌پذیری؟"...

  • ۰۰:۴۵

بهنود: در این زمان، شهریار چه وضعیتی داشت با شما؟

سایه: شهریار رو... یک روز با -یادش به‌خیر!- آقای محمد امینِ ریاحی... من با ریاحی از سال‌های پیش آشنا بودم؛ از سالِ 25. 25-26 اون موقع که دکترای ادبیات فارسی رو می‌خوند، من باهاش آشنا بودم. منم رفاقتم شبانه‌روزی بود با آدم‌ها. یعنی، علی‌الحسابی نبود هیچ وقت! تمام بود. من با این‌ها می‌رفتم دانشکده. گاهی می‌رفتم با این‎ها سرِ کلاس می‌نشستم. [آرام می‌خندد.] همون دوره هم... دوره‌ی عجیب و غریبی بود؛ فروزان‌فر بود؛ همایی بود؛ بهار بود؛ حکمت... مثلاً حکمت درجه دومش حساب می‌شد در مقابل این غول‌های چیز... ولی، دانش‌کده‌ی ادبیّات، پشت اون میدان بهارستان بود که باغ خیلی قشنگی داشت و بهترین جا برای رشته‌ی ادبیّات بود. اون‌جا من قدم می‌زدم. می‌نشستم. آواز می‌خوندم. شعر می‌گفتم وُ ... این‌ها هم از سرِ کلاس می‌آمدند. گاهی هم حوصله می‌کردم از سرِ کلاس می‌آمدند بیرون، می‌گفتم این مسخره‌ها چیه شما می‌خونید؟

یک روز، با ریاحی، گفتیم "بریم سراغِ شهریار." من یادمه آدرس شهریار رو پیدا کردیم: خیابون ژاله - کوچه‌ی فلاح - از ژاله وارد کوچه می‌شی یک صد متر می‌آمدی دستِ راست، یک دری بود. به یک حیاطِ بزرگی باز می‌شد. بعد توی اون حیاط، دستِ راست، یک ساختمون بود، دست چپ هم یک ساختمون بود. دستِ راست، اتاق شهریار بود؛ کُرسی بلند بود. زیرزمینی بود که یک مقدارش از کف زمین بالاتر بود. اتاقِ اون بود، اون‌جا.

در زدیم. خودِ شهریار در رو باز کرد. من گفتم: "مهمان نخوانده می‌پذیری؟" - این یک مصرعی از هذیان دل‌ـه.- بعدش شهریار به من گفت: "سایه‌جان! این مصرعی که تو امروز خوندی، حرفِ شیطان بودها!" -این یک بندی هست که شیطان، می‌آد سراغِ یک عارفی و می‌گه من ماهم و نمی‌دونم فُلان و ... و خودش رو چیز می‌کنه. ولی عارف به یک نگاه، همه‌ی آفاق رو نگاه می‌کنه و می‌بینه همه چیز سر جای خودشه جز شیطان که سر جای خودش نیست. می‌فهمه پس این شیطانه. بعد عارف می‌گه "من ماه نخواستم. ببخش."

شعرهاش رو براش خوندیم. او هم تعجب کرد که جوون‌هایی اومده‌ند و شعرهاش رو از حفظ می‌خونن -یکی دوتا هم نه!-

بخشی کوتاه از گفتگویِ مسعود بهنود با هوشنگِ ابتهاج که از BBC Persian پخش شد. از این‌جا، در یوتیوب، قابلِ پخش و دیدن‌ـه!

بعدترها

مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
چه شیرین بود :(((
چرا من وقتی نبودم که اینا بودن؟
آره. از خاطرات شیرینش بود هنوز گفتگو رو کامل ندیدم. شابد یکی دو خاطره‌ی خوب دیگه هم بود که بنویسم.
از حسرت‌های زندگیم، نبودن در طهران دهه‌ی ۱۳۰۰ و ده و بیست و سی و اینها هست. بودن در دانشکده ادبیات و تاریخ. فقط نشستن و خیره شدن به اساتیدی مثل فروزانفر و تدین و بهار درحالی که تدریس می‌کنن. وای که چه دنیایی بوده! :(
یا آدم‌های بزرگ و استاد، کم‌ شده‌ن و یا ما کم‌بینا که نمی‌بینیمشون ولی به هرحال، امیدوارم یک روز نگیم در دهه‌ی نود بودیم و در محضر فلانی نه! 
(مجله‌ی فرهنگ‌و‌آهنگ از شجریان می‌پرسه، نظرتون راجع به جمله‌ی «از طلایه‌داران موسیقی ایرانی جز شما و علیزاده همه رفتند.» چیه؟ بعد از مکث طولانی، درحالی واضحا داره با این جمله کلنجار می‌ره و بااندوه، می‌گه بله، تقریبا! 
داستان ما هم، داستان از دست دادن طلایه‌دارانمون هست... تلخ و غم‌انگیز. بی‌جای‌گزینی همون‌قدر والامقام.)
گلبول سفید
سایه... شهریار... عشق! چقدر خوب و صمیمی بود این پست. :)
:)
[خواسنم از اون بلندداغان‌نوشت‌های عادی نجاتتون بدم!:)) ]
پـــــر ی
دیگه شاعر خوب هم نداریم الان
راستش رو بگم منم نمی‌شناسم! البته می‌شناسم ولی شاعری در حدّ و اندازه‌ی شعرای بزرگ معاصرمون، واقعاً نداریم. شاید یه روزی اون‌قدر خفن بشن ولی فعلاً واقعاً نیست.
درست می‌شه! این طاعونِ فرهنگی هم یه روز می‌ره، شاعرانِ خوب هم ظهور خواهند کرد...
مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
[گریه ی حضار]

:)))))))
من به شماها و حسِ خلاقیتتون افتخار میکنم! همینطوری بی‌ربط ولی این اسکرین شات رو ببین:
http://bayanbox.ir/view/8816747539200991625/1234565.jpg

استادمه. داریم  راجع به المپیاد حرف میزنیم. خیلی هم جدی. :| :))
همینطوری چون امروز پیش اومد، گفتم نشونت بدم! :))
مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
😁😁😁
منم به تو افتخار میکنم برو المپیادو بترکون
من اسکرین رو با لحن اون کاراکترای انیمیشنی سروش رضایی خوندم💙
هشتگ یتیم شدیم
هشتگ زعفرانیه
:))))
مرسی! چه یهویی و خوب و اینا! D:
#زعفرانیه؟
مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
عه آره ندیدیش؟:)))
بذار ببینم تو آپارات هست برات لینکش رو بذارم;)
مـــرسی! :))
میم
اینجا
کامنت‌ها رو نمیشه لینک دار کرد ظاهرا... باید خودِ لینک رو بذاری.
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)