مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

جدّی‌نوشت‌های جمعه‌های دل‌گیر /1

  • ۲۲:۴۰

نخستین بخشِ جدّی‌نوشت‌ها. در این بخش، نگاهی می‌اندازم به دو نوشتار . هر دو از aeon هستند. نخستین نوشتار، نتایجِ تحقیقاتی‌ست که جمعی از روانشناسانِ آمریکایی در موردِ دو مفهومِ «خوشبختی» و «معنا» در زندگی، و فهم و سنجشِ آمریکایی‌ها از این دو انجام داده‌اند. دومین نوشتار آخِر، نوبت می‌رسد به «تنهایی»؛ به نیازِ انسان برای تنهایی و تنهابودن؛ این ایده که "زندگی (و بودن) همراه با دیگران، از زندگی (و بودن) «همراه با خویشتن» می‌آغازد". البته این تمامِ ماجرا نیست. برگردانِ کامل یکی از نوشتارهای زیر، و همین‌طور مقاله‌ای در رابطه با تاریخچه‌ی آزادی‌های دینی را در طی هفته‌ی آینده می‌خوانید. همچنان دارم روی برگردانشان کار می‌کنم؛ از مصائبِ آماتور بودن و تفننی برگردانیدن. در ضمن، یکی از نوشتارهایی که خلاصه‌ش را از متن زیر حذف کردم، مربوط بود به حقوق بشر و این‌که آیا آن‌چه حقوق بشر می‌نامیم چیزِ بیشتری جز قوانین قراردادی‌ست؟ چون مطلبِ خوبی بود تصمیم گرفتم جداگانه در طی هفته‌ی آینده اینجا بگذارمش. در حقیقت این پست با خلاصه‌ی پنج نوشتار شروع کرد و با دوتا تمام شد! :) باقی اما جای نرفتند؛ در روزهای آینده قرار خواهند گرفت.

«خوش‌بختی» و «معناهای» زندگی

The meanings of life

Happiness is not the same as a sense of meaning. How do we go about finding a meaningful life, not just a happy one?

در این نوشتارِ اَیان، نویسنده، نخست با این پرسش‌ها آغاز می‌کند که چرا افراد به‌جایِ زندگیِ «معنادار» برای یک‌دیگر زندگیِ خوش و «خوش‌بختی» آرزو می‌کنند؟ تفاوتِ این دو در چیست و تا چه اندازه هم‌پوشانی دارند؟ آیا یکی لازم و دیگری ملزوم است؟ این سوالات، و فی‌الواقع رابطه‌ی میانِ معناداریِ (زندگی) [که از این پس همان معنا می‌نامم.] و خوش‌بختی، به تحقیقاتی بر روی 400 مورد از آمریکایی‌ها در گروه سنی 18 تا 78 منجر شد. پرسشنامه‌ها، بدونِ این‌که تعریفی از خوشبختی یا معنا ارائه کنند، از پاسخ‌دهنده‌ها می‌خواستند زندگیِ خود را از نظر معنا و خوشبختی ارزیابی کنند.

نخستین مفروضِ محققین، صحیح بود. این دو مفهوم به‌طرز قابل‌توجهی هم‌پوشانی داشتند. تقریباً نیمی از موارد معنا و خوشبختی هم‌پوشانی داشتند. اما حالا چیزی که آن‌ها می‌خواستند دقیقاً بدانند میزانِ تاثیر فاکتورهای گونه‌گون بر معنا و یا خوشبختی، به‌صورت جداگانه و "خالص" بود. بدین معنی که کدام فاکتورها منحصراً بر معنا و کدام بر خوشبختی تاثیرگذار بوده‌اند. از طریقِ چنین متدی در بررسی داده‌های این تحقیق، آن‌ها به پنج فاکتور یا گروه از عوامل دست یافتند که تفاوتِ میانِ زندگیِ خوش و زندگی معنادار است.

نخست، «خواست». نخستین عامل، بدست آوردنِ چیزی‌ست که می‌خواهید. یک منبعِ احساس خوشبختی، ادا شدن خواسته‌ها (=بدست آوردنِ آن‌ها) بود. این در حالی است که این عامل، تقریباً هیچ تاثیری (و حتی کمتر از هیچ) تاثیری بر معنا نداشت. افراد به زندگیِ آسان، به پول و به بدست آوردن آن‌چه می‎خواند خوشبختند اما در عین حال، زندگی‌شان را معنادار نمی‌یابند. سلامتی و تندرستی هم با وجودِ تاثیرش بر حسّ خوشبختی، ارتباطی با زندگیِ معنادار ندارد.

دومین دسته‌ی عوامل، چارچوبِ زمانی است. ظاهراً «معنا» و «خوشبختی» از حیثِ زمان، به دو شکلِ متفاوت تجربه می‌شوند. خوشبختی مربوط است به زمانِ حال؛ به اکنون. از طرفی، معنا، بیشتر با آینده در ارتباط است، یا دقیق‌تر، به اتصال و ارتباطِ گذشته، اکنون و آینده. هرچه مردم راجع به گذشته و آینده بیندیشند [و ارتباطی میان این دو برقرار سازند] زندگی را معنادارتر می‌یابد و کم‌تر احساس خوشبختی می‌کنند. احساس خرسندی و خوشبختی، با اکنون رابطه‌ای مستقیم دارد؛ اگر می‌خواهید احساسِ خرسندی و خوشبختی نسبت به زندگی داشته باشید تمرکز بر روی اکنون و پرهیز از آینده‌اندیشی راهِ حل است. از سوی دیگر، معنا، به‌نظر می‌رسد ناشی از سرهم کردنِ گذشته، اکنون و آینده، و ساختنِ داستانی منسجم است.

در این‌جاست که می‌توان تئوری‌یی را توسعه داد برای توضیحِ این‌که چرا ما این‌قدر با معنا درگیریم و بدان اهمیت می‌دهیم. شاید می‌خواهیم خوشبختی را «ماندگار» کنیم؛ خوشبختی بر اکنون متمرکز است، درحالی که معنا، به گذشته و آینده وسعت می‌یابد و به‌نظر پایدار می‌رسد. در همین چارچوب، انسان‌ها گمان می‌کنند احساسِ معنا داشتنِ زندگی، به آن‌ها کمک می‌کند در طولانی‌مدت «خوشبخت» و خرسند باقی بمانند. به بیان دیگر، انسان‌ها خوشبختی را چیزی مربوط با اکنون دانسته و آن‌ را در حالِ حاضر تجربه می‌کنند و از طریقِ معنا می‌خواهند به بنیادی ماندگارتر بر خوشبختی دست یابند. چیزی که خلافِ یافته‌های تجربی از دو مقوله‌ی خوشبختی و معنا است؛ به‌نظر می‌رسد واقعیت اینست که خوشبختی تقریباً ثابت و پایدار است. اگر شما امروز احساس خوشبختی می‌کنید، احتمالاً فردا هم همین احساس را خواهید داشت و اگر امروز، نسبت به چیزی احساس ناخرسندی داشته باشید، فردا هم راجع به چیزِ دیگری چنین حسی خواهید داشت. برای مردم، به نظر می‌رسد که خوشبختی، ناشی از فاکتورها و عواملی از بیرون است؛ هرچند شواهد نشان می‌دهد که بخشی از آن مستقیماً از درونِ انسان ناشی می‌شود.

زندگی اجتماعی، دسته‌ی سوم عوامل است. طبعاً تنها بودن، رابطه‌ی معکوسی با هردو معنا و خوشبختی داشت. دوست‌ها و آشنایان و به طور کلی روابط اجتماعی انسان بر هر دوی این احساسات تاثیرگذار است. هر چند چگونگی این ارتباط، اثرگذاری‌ عمده‌شان بر یکی یا دیگری را تعیین می‌کند؛ دادن به دیگران، مستقیماً با معنا، و دریافت از دیگران با خوشبختی ارتباط داشت. بازتابی از این پدیده در مراقبت از کودکان مشاهده شد. مراقبت از کودکان برای آن‌ها که خود والدین نیستند، نه مسبب خوشبختی و نه معنا است. برای والدین اما، مراقبت از کودکان رابطه‌ی مستقیمی با معنا، و تقریباً هیچ با خوشبختی داشت.

دسته‌ی چهارم عوامل، به مشکلات، سختی‌ها و عواملِ استرس‌زا و موارد مشابه مربوط است. اتفاقاتِ خوب، هم با معنا و هم به خوشبختی مرتبطند. اما نکته‌ی جالب اینست که زندگی‌هایی که فرد از احساسِ معنی در زندگی، ابراز رضایت می‌کند، زندگی‌های معنادار، با اتفاقاتِ بد و رویدادهای منفی بسیاری روبرو می‌شوند. می‌توان کم‌کم دریافت که زندگیِ معنادار اما نه‌چندان خوشبخت چه شکلی خواهد بود. استرس، مشکلات، بحث و جدل، تفکر. همه‌ی این عوامل، در زندگی‌های تماماً خوش وجود ندارند اما رابطه‌ی مستقیمی با معنا دارند؛ تجربه‌ی بازنشستگی هم نشانگر همین واقعیت است؛ با بازنشستگی، و در حقیقت دور شدن از بسیاری از منابع استرس، احساس خوشبختی افزایش و معنا کاهش می‌یابد.

دسته‌ی آخرِ عوامل، به خویشتن و هویت فردی مرتبط است. فعالیت‌هایی که نمایانگر و بازتاب‌دهنده‌ی خود و هویتِ فرد هستند ارتباطی مستقیم با معنا ولی تقریباً هیچ نقشی در خوشبختی ندارند.اگر خوشبختی بدست آوردنِ آنچه می‌خواهید باشد، معنا ناشی از ابرازِ خود و هویتِ شخصی است.

در این‌جا نویسنده به مهم‌ترین سوالاتِ این تحقیق باز می‌گردد. به باور او اگر بخواهیم از طریقِ این تحقیقات، چیزهایی را راجع به معنا در زندگی دریابیم، باید چند مفروضات را درنظر داشته باشیم. نخست، باید فرض گرفت که انسان‌ها در پاسخ به میزانِ معنادار بودنِ زندگی‌شان، پاسخی صادقانه می‌دهند. سپس باید پرسید چطور می‌توان مطمئن بود که زندگی‌هامان معنادار است؟ آیا برای این کار، نباید نخست معنا را تعریف کرد؟

معنیِ «معنا» مسئله‌ی پیچیده‌ای است. کلمات و جملات معنا دارند، زندگی‌ها هم. آیا از «معنا» در هر دوی اینها، یک مفهوم اراده می‌شود؟ به‌نظر می‌رسد یک تفاوتِ اساسی میانِ معنا در زبان‌شناسی و ادبیات، و «معناداریِ زندگی» اینست که دومی، «داوری ارزشی» (value judment) -یا مجموعه‌ای از چنین داوری‌ها و قضاوت‌های خوب/بد مطابق با اصول فردی- را شامل میشود و همچنین، یک شکلی از «احساس» را به ذهن متبادر می‌کند. تکالیفِ ریاضی، ممکن است در این مفهوم که شامل مجموعه‌ای از مفاهیم باشد -یا همان معناها-، «معنادار» محسوب شود اما در حقیقت، احساسِ خاصی با تقریق یا کسر مرتبط نیست.

عبارتِ «معناداریِ زندگی» دو چیزِ متفاوت را در کنار هم قرار می‌دهد؛ زندگی یک پروسه‌ی شیمیایی و فیزیکی‌ست. معنا غیرفیزیکی‌ست؛ چیزی که در شبکه‌ای از سمبول‌ها و کانتکست‌ها (زمینه‌ها) وجود دارد.

ویکتور فرنک، روان‌کاوِ اتریشی، در کتابش، «جستجوی انسان برای معنا» بر روی یک حسِ هدف و هدفمندی تاکید کرد. به باورِ نویسنده اما، هدفمندی البته وجهی مهم از معناداریِ زندگی اما نه تمامِ داستان است. او چهار نیازِ اساسی را بر می‌شمارد که اگر فرد، در زندگی به یکی یا چند تا از این نیازها، پاسخ ندهد، با پرسش‌هایی پیرامون معنای زندگی‌ش مواجه خواهد شد.

نخست، هدف است. بدونِ هدف، زندگی معنایی ندارد. یک هدف، رخ‌داد یا حالتی در آینده است که به ساختارِ اکنون شکل می‌دهد؛ درنتیجه، آینده و اکنون را به‌گونه‌ای متصل می‌کند که یک داستانِ منسجم (و همانطور که دیدیم، از نشانه‌ها و ویژگی‌های «معناداریِ زندگی») ایجاد می‌شود. از دید نویسنده، هدف، سه منبع اصلی دارد؛ 1) طبیعت. آن‌چه شما برای آن ساخته شدید، در حقیقت آن هدفی که طبیعت شما را برای آن ساخت و برای آن مهم است، بقا و تولید مثل است. 2) فرهنگ. فرهنگ برای شما تمایز میانِ ارزشمند/بی‌ارزش و مهم/بی‌اهمیت را ایجاد می‌کند. بعضی فرهنگ‌ها مسیرِ، و در نهایت هدفِ نسبتاً مشخصی را برای انسان در نظر دارند. از طرفی، بعضی فرهنگ‌ها به انسان قدرتِ انتخاب می‌دهند. و این به منبعِ سوم منتهی می‌شود؛ 3) انتخاب. در این چارچوب، انسان، خود، معنای زندگی‌ش را مشخص می‌کند؛ با استفاده از آن‌چه طبیعت و فرهنگ از او انتظار دارند و او را بدان ناگزیر ساخته‌اند و در کنارِ انتخاب‌های شخصی، انسان، هدفی را پی می‌گیرد که به زندگی‌اش معنا می‌دهد.

دومین نیاز، ارزش است. داشتنِ بنیادی برای تشخیص و تمایز خوب و بد، درست و نادرست. در عمل، مفهومی دیگر از ارزش نیز مورد نظر است. انسان باید ارزش‌هایی را بیابد که زندگی‌اش را به شکلی مثبت، مطرح می‌کند. سوم، اثرپخشی (efficacy) است. قطعاً خیلی خرسندکننده نخواهد بود اگر  اهداف و ارزش‌هایی داشته باشید که نمی‌توان در راستای آن‌ها حرکت کرد. انسان‌ها علاقه دارند تصور کنند که تغییر و تحولی ایجاد کرده‌اند. اهدافشان، اکنون و آینده را به یکدیگر متصل کرده و به آن‌ها راه را نشان می‌دهد و ارزش‌ها باید نُمود و بروزی خارجی در زندگی و کارِ آن‌ها داشته باشند. آخرین نیازِ این لیست، عزت نفس است. انسان‌هایی که زندگی‌شان را معنادار توصیف می‌کنند این عقیده را چنین فرضی استوار کرده‌اند که انسان‌های خوبی هستند؛ شاید حتّا کمی بهتر از دیگران.

در نهایت، زندگیِ معنادار، چهار ویژگی اساسی دارد؛ هدف و غایتی دارد که کنش‌ها را از گذشته تا اکنون شکل داده و بدان جهت می‌بخشد. «ارزش» دارد؛ که به ما توانِ تشخیص خوب از بد را می‌دهد و البته، ما را قادر می‌سازد اعمالمان را توجیه کنیم. زندگیِ معنادار، زندگی‌یی اثربخش است؛ در این معنا که کنش‌های ما در جهت نمود ارزش‌هایمان، به ما امکانِ تغییر جهان را می‌دهند. در زندگی معنادار، باید بتوانیم خودمان را انسان‌هایی خوب و ارزشمند بدانیم.

انسان‌ها می‌پرسند که «معنای زندگی چیست؟» گویی یگانه پاسخی برای این پرسش وجود دارد. هیچ تک‌پاسخی وجود ندارد؛ بل‌که هزاران پاسخ برای این پرسش ممکن است. زندگی‌یی معنادار خواهد بود که پاسخِ پرسش‌هایی پیرامونِ هدف، ارزش، اثربخشی و عزت را جستجو کند. این پرسش‌ها -و نه پاسخ‌ها- خواهند بود که زندگی را معنا و انسجام می‌بخشند.

با دیگران و با خود بودن

Before you can be with others, first learn to be alone

"در 1961، نیویورکر، پوشش‌دادن دادگاه آدولف آیشمان، یک افسر نازی اِس‌اس که در هولوکاست نقش داشت، به هانا آرِنت سپرد. آرنت می‌خواست بداند چطور کسی قادر به ارتکابِ چنین جنایت و شرارتی است؟ یقیناً تنها یک سوسیاپتِ شریر قادر است در چنین فاجعه‌ای شرکت کند. اَمّا، آرِنت از عدم تخیّل و پندار در آیشمان شوکه شد؛ از هم‌رنگی و هم‌نوایی تامِ او با جمع. او استدلال کرد که اگرچه اعمال (و کنش‌های) آیشمان شیطانی‌ست، خودِ آیشمان، او به عنوان یک فرد، "تقریباً عادی، معمولی، و نه شیطانی و نه هیولایی بود. در او هیچ نشانه‌ای از سخت‌باوریِ ایدئولوژیک نبود". آرِنت، بی‌اخلاقی او، توان و حتّا تمایلش برای ارتکابِ جنایت را به "بی‌فکری" [در معنایی کلّی‌تر و در مفهومِ «نیندیشیدن و عدم تخیل»] او ارتباط داد. [به باورِ آرِنت] ناتوانیِ آیشمان در تفکّر، به وی اجازه داد در قتلِ جمعی شراکت ورزد."

جملات بالا، نقل قولی مستقیم از این نوشتار اَیان بود. استدلالِ اصلی نویسنده، برپایه‌ی نوشته‌های فیلسوفی چون آرِنت، و شاعرانی چون پو و اِمرسون، این است که انسان، نخست باید بیاموزد چطور تنها باشد. البته مراد از تنهایی، صرفِ عدم حضور فیزیکی دیگران نیست. در تنهاییِ مدنظر آرِنت، اندیشیدن و برقراری دیالوگی با خویشتن اساس است و نه صرفِ عدم حضور فیزیکی دیگران. مسئله برای او این‌جاست که آزادی را در دو ساحت و حوزه‌ی متفاوتِ جمعی(و عمومی) و شخصی (و خصوصی) می‌بیند و آزادی را همان‌گونه که «کنش خلاقانه» و سرنوشت‌ساز در فضای عمومی می‌داند، در اندیشیدن در تنهاییِ خود نیز. اندیشیدن به کنش‌ها و پرورش آگاهی؛ فرار کردن از نوای نابهنجارِ جمعیّت. نهایتاً، گوش سپردن به [آوای] اندیشیدنِ خود.

دور شدن از این دیالوگِ با خویشتن، سپری نکردنِ زمانی در تنهایی، در این زمانه‌ی شدیداً اجتماعی و «در ارتباط»مان، کارِ آسانی است. البته در این‌جا باید وجه تمایزِ میانِ «تنهایی» (solitude) و «منفرد بودن»* (lonely) را مشخص کرد. به تعبیر آرِنت، "اندیشیدن، از یک منظرِ اگزیستانسیالیستی، کنشی [در] تنهایی اما نه منفردانه است. تنهایی موقعیتی انسانی است که من خویشتنِ خودم را همراه دارم اما [مفهوم فیزیکی تنهایی] و منفرد بودن، زمانی‌ست که من تنها هستم و بدونِ هیچ همراهی" و آن را طلب می‌کنم اما نمی‌توانم بیابم.

در نهایت، اندیشه‌ی آرِنت برای ما، در این زمانه، هشداری‌ست؛ اگر توانمان برای «تنهایی» را از دست بدهیم؛ اگر نتوانیم دیالوگ و مراوده‌ی با خویشتن را برقرار کنیم؛ توانِ اندیشیدن را نیز از دست خواهیم داد و ممکن است در جمعیت گرفتار شده و به هم‌نوایی و هم‌رنگی با آن رو بیاوریم. در حقیقت، تنهایی صرفاً یک وضعیتِ ذهنی -ضروری برای توسعه آگاهی شخصی- نیست؛ یک تمرین و کوششی‌ست برای شراکت در فضای عمومی؛ سیاسی و اجتماعی. پیش از آن‌که بتوانیم در مصاحبت (و هم‌نشینی) دیگران باشیم، باید بیاموزیم چطور با خودمان هم‌نشین شویم.

*(متاسفانه برگردانِ خوبی برای lonely و Lone در فارسی نداریم. از مجرد و منفرد می‌توان برای نشان دادنِ سویه‌ی فیزیکیِ این نوع از تنهایی استفاده کرد. اما خب این حداکثر چیزی است که به ذهنِ من می‌رسد. پیشنهادی؟)

♦ دو هفته‌ی بعد، جدّی‌نوشتِ مفصل‌تری را تنظیم کنم. از همین الان، دارم روی برگردانِ فارسیِ نوشتارِ فوق‌العاده جالبِ How Totalism Works کار می‌کنم. احتمالاً دو سه نوشتار هم، به صورت خلاصه، در ارتباط با اهمیّت آدمی در جهان خواهیم داشت. (شاید آن اولی را جداگانه گذاشتم. حجمش به صورت خلاصه، به اندازه‌ی یک پست کامل هست.) به علاوه یک‌چند خطی از چند نوشتارِ دیگر که لینک‌هاشان را به مرور در طیِ هفته‌ی آینده و بعدی در بخشِ پیوندهای روزانه می‌گذارم.


میم. متوجه عدمِ انسجامِ قضیه هستم. دارم به فرمتِ متفاوتی فکر می‌کنم. براساس یک ساختار موضوعی و مبحثی و پراکنده در طی هفته. فعلا با تمام ساختار و فرمتِ این جدی‌نوشت‌ها درگیرم تا چه شود...

نرگس سبز
مرسی که اینجا ب اشتراک گذاشته میشه
با لذت خوندم. خیلی عالی بود. دم شما کلی گرم. منتظر جدی نوشت های بعدی هم هستم بی صبرانه
آقاگل ‌‌
ساعت 10 جمعه شب وقت جدی خوندن با این حجمه آخه خوش انصاف؟
ما هم که تازه ساعت یک میایم نت. میرم سر فرصت بر میگردم بخونمش.
محمود دوم
متاسفانه اینجور مباحث همیشه خوندنشون برام سخت بوده، نمیدونم چرا.
قسمت دوم پست رو دوست داشتم، یه آشنایی داشتم میگفت آخرهفته ها باید از خانوادش دور باشه تا تو طول هفته بتونه پیششون باشه، یادمه اونموقع پرسیدم باهاشون مشکل داری؟، اونم خندید و گفت نه، الان متوجه حرفش شدم :|
پـــــر ی
راستشو بگم
اصلا حال نداشتم بخونم
پستای کوتاه بنویس بودلر
:))))) باشه! :))
دست ها
ببخشید من کلا خاموش میخونم همه وبلاگا رو معمولا!! ولی این پست رو خیلی دوست داشتم٬ اومدم بعد از چند روز کامنتا رو هم بخونم که...
خواستم حداقل بگم که خوندم و لذت بردم و چققققدر دوست داشتم موضوع رو و منتظرم ادامه‌ی این پست رو بنویسین و باشد از این برگردانیدن ها :) و مبحثش هم عالی بود و خیلی منو به فکر واداشت که خوشبختی و معنا رو مثلا توی زندگی خودم بررسی کنم...
کاش دوستان اینقدر کم لطفی نکنن و اگه به نظرشون پستی طولانیه و نمی‌خوان بخونن٬ حداقل اعلام نکنن! برای این پست زحمت کشیده شده و ترجمه شده و چند مبحث کنار هم جمع شده(در کنار عالی بودنش)
ببخشید دیگه انگار خیلی دلم پر شد یهو!!
موفق باشید
نه‌بابا، چرا اعلام نکنن: برعکس این طولانی بودن دغدغه‌ی خودم هم هست. با این حال، تصمیمم اینه که هر کسی جالب باشه براش میخونه، طول خیلی اهمیتی نداره.
اما شرمنده کردی عزیز با این نظرت! :) سرخ شدم اصن از فرط لطف‌ت. مرسی واقعا :)
:)
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)