مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

می‌فرمایند «حالا با این شعر گفتن ها مشکلات مردم حل میشه؟» | آپدیت از نتیجه‎‌ی گفتگوها :))

  • ۱۲:۲۰

یکی از دوستان که زحمت کشیده و پُستِ قبلی را خوانده، در کامنت‌ها نوشت که «حالا با این شعر گفتن ها مشکلات مردم حل میشه؟» البته کامنتش دوجمله‌ی دیگر هم داشت که آن را یک ادعا و استدلالِ دیگر فرض می‌گیرم، نخست اما این پرسش که «حالا با این شعر گفتن ها مشکلات مردم حل میشه»؟ از آن‌جایی که نمی‌دانم مخاطب این پرسش من هستم یا شیخ اجل، بهتر دیدم هر دو محتمل فرض کنم. چرا؟ چون متن، یا به تعبیرِ این «نویسنده» این "شعر گفتن‌ها"، نوشته یا متعلّق به من که نیست. نوشته‌ی سعدی است. من حتی راوی و ناقل و برگزیننده‌ی این "شعر گفتن‌ها" نیستم. نویسنده‌ی وبلاگ ایمایان، آن‌ها را تجمیع و سپس کنارِ برخی رویدادها و شخصیت‌های سیاسی ایران گذاشت، من هم در این‌جا آن را نقل کردم. پس یک سوی این پرسش به نویسنده‌اش، سعدی شیرازی است و دیگری به برگزیننده‌هایش، من و نویسنده آن وبلاگ دیگر. اگر

الف) پرسش از شیخِ اجل است که توصیّه می‌کنم، «نویسنده....» مطالعه‌ای در بابِ هدف ادبیّات، و به‌کار گیریِ زبان برای آفرینش ادبی انجام دهند. ایراد و اشکالی که می‌گیرند را متوجّه نمی‌شوم. چند بیت شعر و سطر نثر است مربوط به چندین قرنِ پیش که از ظرافتِ فکرِ سعدی و از چرخِ روزگار، با اکنونِ ما هم تناسباتی دارد. ایرادش؟ و این را با فرضِ صحیح بودنِ این قیاس‌ها نمی‌گویم و بل‌که چه صحیح و چه ناصحیح، در هر صورت، چند سطر از گلستان بیشتر نیست؛ هر چه بود، مسئله‌ای نبود. رسالتِ ادبیّات پس کجاست؟ سعدی چطور می‌توانسته مشکلاتِ مردم را حل کند دقیقا؟ با تنها کاری که می‌توانسته؛ نوشتن گلستان! کتابی که برای قرن‌های معلمِ (و یا به عقیده‌ی محققینی چون دشتی و شمیسا، «آینه‌یِ») فضای اجتماعی یک ملّت بوده، حالا نمی‌توان از آن چند خط شباهت و تناسب، میانِ دیروز و امروز، بیرون کشید؟

ب) پرسش از من و نویسنده آن وبلاگ است که خُب، باید اول بر هرچه در الف گفتم تاکید کنم. خصوصاً رسالتِ ادبیّات و اساساً ماهیّتِ چیزی به نامِ «ادبیّات». دوم، می‌خواهم بدانم من چطور می‌توانم با نوشتنِ چیزِ دیگری در این وبلاگ از «مشکلات مردم» بکاهم؟ فرض می‌گیرم مسئله مشکلاتِ اقتصادی و اجتماعیِ مردم است. خب، این وبلاگ دقیقا چه نقشی در حلِ این مشکلات دارد؟ من چه؟ این هم شد آن جملاتِ گهربار که تاریخ و مطالعه‌اش چه فایده‌ای دارد؟ آیا نویسنده از یک پست دربابِ تطبیقِ چند موردی از شوروی و ایران هم چنین نتیجه‌ای می‌گیرد؟ آیا این هم شبیه به ایراد دبیرستانی‌ها به رادیکال‌گیری و بی‌فایدگی آن است؟ انتظار این «نویسنده» از نگارنده/هم‌رساننده‌ی این پست دقیقا چیست؟ انتظارش از ادبیّات دقیقا چیست؟ آیا اساساً گمان کرده‌اند که هدفِ هم‌رسانیِ این نوشتار، و هدفِ کنارهم آوردنِ این ابیات و سطور، حلّ مشکلاتِ مردم بوده؟

اما بخشِ دومِ کامنت او، ضمنِ اشاره به داستانی از مثنوی، (افتادن شغال در خم رنگ و رنگین شدن و دعوی طاوسی کردن میان شغالان)  این است که «این حرفا و بازی های لفظی دردی از مردم دوا نمی کنه،یک باران حقیقت همش رو از بین می بره». خب مفروض و در حقیقت استدلالِ «نویسنده....» در این‌جا، ناصحیح بودن و دروغ بودن و غیرحقیقی بودنِ نوشته‌ها، و این تشابهات و تناسبات (و در نتیجه رسوا شدنِ من و ایماگر و این پست، هنگامِ آشکار شدن واقعیت) است. خب چرا استعاری و تشبیهی حرف زدن؟ شما بشوید باعث و بانی، اندکی از بارانِ حقیقت را بر سرِ این پُست بچکانید (در این بحرانِ آب و حقیقت)، و هم من را و هم دیگر خواننده‌های این‌جا را از حقیقت آگاه کنید! چرا که نه؟ آیا ازغدی و احمدی‌نژاد، مصداقِ «علمِ بی‌بحث» و «مَلِکِ بی‌سیاست» نبودند و نیستند؟ آیا شادمانی از خبرِ مرگ دیگران آدم را -ولله به‌درستی- به فناپذیری ما نیز آگاه نمی‌کند؟ آیا سیّدسیستانی شیخی متکبر و مغرور و غیره است که این جمله وصف‌الحالش نباشد؟

اساساً چه گزاره‌ی سیاسیِ خاصی در این پست بود که بخواهد «لفاظی» محسوب شده و دروغ باشد؟ بیشتر چند خبر بود. خبرِ قاضی حیدری‌فر، خبرِ نامه‌ی احمدی‌نژاد، خبرِ مرگِ ملک‌عبدالله. گزاره و ادعایِ سیاسیِ خاصی در این پست وجود دارد که مقصودِ «نویسنده....» است؟

در حقیقت، قسمتِ دوم، بر پایه‌ی این فرض بناگذاشته شده که این‌ها «شغالی رنگین‌شده»است و حقیقت امر چیزی دیگری است و الخ... تکرار می‌کنم، زحمتی اگر نیست، در 2 مورد من را روشن کنند؛ یک این‌که دقیقاً رسالتِ این نویسنده‌ی وبلاگ در حل مشکلات مردم چیست؟ آیا پست‌های قبلی -که این کامنتِ شما را دریافت نکرد و منطقاً اگر چنین حسی داشتید باید دریافت می‌کرد- به حلِ مشکلات مردم کمکی کرده؟ پست‌های خود شما چطور؟ البته ممکن است مسئله‌تان همین چند بیت شعر و سطر نثر باشد که در آن صورت، واقعاً جالب خواهد بود؛ این‌که چطور رویِ هم رفته نصفِ صفحه از گلستانِ سعدی این‌طور باعثِ آشفتگی و پرسشِ او مبنی بر «قابلیّتِ حل مشکلات مردم» می‌شود؟ و دوم، اینکه دروغ‌ها و ناحقیقت‌ها و ناصحیح‌ها را با بارانِ حقیقت آشکار کنید لطفاً. حداقل اندک نشانی‌یی از حقیقت بدهید تا هم درِ گلستان را ببندیم و هم درِ مجال را، و برویم در همان حقیقت غور کنیم.

ضمناً بدون هیچ‌گونه اشارتی به پست‌های پیشین، یا عقایدِ نگارنده، و یا فضای سیاسی ایران، این کامنت، «ذیل» یک پستِ مشخص با یک محتوای مشخص نوشته شده؛ صرفاً جهتِ جلوگیری از چسباندنِ معنایی فراتر از آن‌چه این کامنت واقعاً دارد و خارج کردنش از کانتکستِ اصلی‌اش.


میم. امیدِ رضایی، روزنامه‌نگارِ ساکنِ آلمان، در چند توییت پس از مرگِ مریم میرزاخانی نوشت:

1. واقعا یکی که خودش رو چپ می‌نامه گفته «این فرمول‌های هشت رقمی که میرزاخانی کشف کرده چه دردی از فقرا حل می‌کند؟»؟ آدم دردش رو به کی بگه؟

2. حقیقتش این دوسال‌ونیم در خارج از کشور، یک‌سال‌ونیمش به اعلام برائت از کسانی که خودشون رو چپ می‌نامند گذشته. با بقیه یه‌جور کنار میام.

3. پرسیده «از روش دارو و واکسن ساخته می‌شه واسه بیماری‌های لاعلاج؟ گرسنگی رو کم می‌کنه؟ آب رو زیاد می‌کنه؟» آره. دقیقا همین کارها رو می‌کنه.

4. ما با چپ پرادعای طلب‌کاری مواجهیم که سوالش همون سوال بچه‌دبیرستانی‌هاست: «این سینوس-کسینوس به چه دردی می‌خوره؟» همون‌جا مونده. ذهن بَدَوی.

[از آن‌جایی که «نویسنده» علاقه دارد به ملت یادآوری کنند ساده‌انگاری نکرده و ساده نبینند، چراکه اصلاً ساده نیست و "پشتِ این‌ها فکر وجود دارد"، من هم یادآوری کنم که هیچ کس ساده‌انگاری نکند. این خطِ حاشیه، ادعای چپ‌بودنِ «نویسنده» را ندارد. صرفاً موقعیتی متفاوت از همین جنس است که بد نبود این‌جا همرسانش کنم.]


مشروحِ گفتگو

این پست. این کامنت. این جوابیّه.

حالا توجه بفرمایید به پاسخِ «نویسنده....» به پاسخِ من!

من که به روحانی رای ندادم،شما بهش رای دادین پس در قبال اتفاقات بایستی احساس مسئولیت داشته باشید،اما به جایی اینکه تمرکزتون روی رویدادهایی باشه که حاصل تصمیم گیری آقایون هست،رقبا و مخالفینش رو با شعر و...می کوبین.این چه حاصلی داره؟غیر از اینکه ذهن ها رو از سمت مسئله اصلی منحرف می کنید.غیر از اینکه می خواهید نشون بدید اگر فلانی خوب نیست بقیه هم علیه السلام نیستن،خب نیستن ولی الان کی مسئوله؟کی در سمت ریاست جمهوریه؟
این که حقیقت رو که شغال هست دارین سعی می کنید طاووس نشون بدین،خلاف چیزهایی که مدعی اش هستین،خلاف اون اصول آزادی خواهانه ست.این رویه ای که شما در پیش گرفتین فقط حرکت رو کند می کنه.اگرچه می دونم این کامنت من هم جانبدارانه از گروه و سمتی تلقی می شه،ولی دیگه اهمیتی نداره.لطفا سعی کنید یک جواب متفاوت بدین از خوندن حرف های تکراری بدون مابه ازای بیرونی خسته ام

و پاسخِ من:

فکر کنم زیادی خسته بودین چون اصلاً به نظر نمی‌رسه این پست رو خونده باشین...
من تا زمانی که متوجه نشوم محتویاتِ اون پست، یا حداقل نیمی از اون پست که به سیاست روز ایران مربوط بود، چه ربطی به «روحانی» و حمایت من ازش داشته، پاسخی نمیتونم بدم. نامی از روحانی در این پست برده شده؟ مخالف رو با شعر کوبوندم؟ «کوبِش» رو نشون می‌دین؟ یادآوری فنا؟ عاقبتِ بابکِ زنجانی و احمدی‌نژاد؟ قاضی حیدری‌فر؟ این‌ها چه ربطی به روحانی و یا تیمِ رقیب داره؟ کوچکترین، کوچک‌ترین قصد و غرض و نیت، و فراتر از اون، اشارتی در پست درباره‌ی روحانی و کوبوندنِ بقیه وجود نداره. و متاسفانه تا زمانی که توضیح ندید با کجای مطلب مشکل دارید، کجای این مطلب رو غیرحقیقی می‌دونین، من نمیتونم جواب بدم. من حقیقت رو طاووس جلوه می‌دم، خب بفرمایید حقیقت چیه؟ کدامین گزاره از گزاره‌های پستِ قبل، کدام حکایت گلستان و معادلِ امروزی‌ش، غلط و دروغ بود؟ حداقل باید بدونم کجا رو نشونه می‌گیرید تا بتونم پاسخی بدم.
خسته می‌دونین کیه؟ خسته کسی هست که 3 جمله‌ی شما رو در چندین بند، به تفصیل و با جزئیات پاسخ می‌ده و جوابی که می‌خونه عیناً عیناً تکرارِ همون حرف‌های قبلی و خارج کردن کامنتتون از کانتکستِ اصلی‌اش هست. اگر حرفی راجع به حمایت من از روحانی دارین، اگر مشکلی با هر چیزی مربوط به روحانی یا رویکرد ماها دارین، کوچکترین کار می‌تونست این باشه که این رو توی کامنتتون ذکر کنین. ذیلِ پستی که جنبه‌ی ادبیش والله بر جنبه‌ی سیاسیش سنگینی می‌کنه، می‌آین چیزی می‌نویسین راجع به اینکه این‌ها چطور مشکل مردم رو حل می‌کنه و یا این‌ها [یی که نوشتم در «همون» پست] اشتباه و ناصحیح و «شغالِ رنگین شده» است، بعد ادعا می‌کنین بحثِ «کوبوندنِ رقبای روحانی»ه؟ با چه منطقی؟
فکر میکنم رویکردِ کاملاً غیرسیاسی من و پست اصلی از این پست جوابیه مشخص باشه؛ ذره‌ای متوجه مقصودِ سیاسیِ خاصتون، که اینجا دارید بهش اشاره میکنین، نشدم. همون چیزی رو پاسخ دادم که نوشته بودین.
من منتظرم که اگر انشاءالله صلاح دیدید و خستگی به‌در شد، چیزی هم از دروغ‌های پست بنویسین و شغال رو نشون بدین و ارتباطِ تمام اون پست با شخصِ روحانی و یا کوبوندنِ رقباش رو...

«مابه‌ازای بیرونی»؟ D:


و در نهایت همه‌چیز به این شکل به پایان رسید که ایشان در خصوصی نوشت (و چون نکته‌ی «خصوصی» خاصی راجع بهش وجود ندارد، اینجا می‌گذارمش):

خوندم پاسختون رو:)
و خب متاسف شدم...
فکر نکنم دیگه تمایلی داشته باشم اینجا رو بخونم...
موفق باشین:)
بعد من به گفتگوی عمومی (public discourse) درباره‌ی مسائل عمده‌ی کشور امیدوارم...

نویسنده ....
من که به روحانی رای ندادم،شما بهش رای دادین پس در قبال اتفاقات بایستی احساس مسئولیت داشته باشید،اما به جایی اینکه تمرکزتون روی رویدادهایی باشه که حاصل تصمیم گیری آقایون هست،رقبا و مخالفینش رو با شعر و...می کوبین.این چه حاصلی داره؟غیر از اینکه ذهن ها رو از سمت مسئله اصلی منحرف می کنید.غیر از اینکه می خواهید نشون بدید اگر فلانی خوب نیست بقیه هم علیه السلام نیستن،خب نیستن ولی الان کی مسئوله؟کی در سمت ریاست جمهوریه؟
این که حقیقت رو که شغال هست دارین سعی می کنید طاووس نشون بدین،خلاف چیزهایی که مدعی اش هستین،خلاف اون اصول آزادی خواهانه ست.این رویه ای که شما در پیش گرفتین فقط حرکت رو کند می کنه.اگرچه می دونم این کامنت من هم جانبدارانه از گروه و سمتی تلقی می شه،ولی دیگه اهمیتی نداره.لطفا سعی کنید یک جواب متفاوت بدین از خوندن حرف های تکراری بدون مابه ازای بیرونی خسته ام
فکر کنم زیادی خسته بودین چون اصلاً به نظر نمی‌رسه این پست رو خونده باشین...
من تا زمانی که متوجه نشوم محتویاتِ اون پست، یا حداقل نیمی از اون پست که به سیاست روز ایران مربوط بود، چه ربطی به «روحانی» و حمایت من ازش داشته، پاسخی نمیتونم بدم. نامی از روحانی در این پست برده شده؟ مخالف رو با شعر کوبوندم؟ «کوبِش» رو نشون می‌دین؟ یادآوری فنا؟ عاقبتِ بابکِ زنجانی و احمدی‌نژاد؟ قاضی حیدری‌فر؟ این‌ها چه ربطی به روحانی و یا تیمِ رقیب داره؟ کوچکترین، کوچک‌ترین قصد و غرض و نیت، و فراتر از اون، اشارتی در پست درباره‌ی روحانی و کوبوندنِ بقیه وجود نداره. و متاسفانه تا زمانی که توضیح ندید با کجای مطلب مشکل دارید، کجای این مطلب رو غیرحقیقی می‌دونین، من نمیتونم جواب بدم. من حقیقت رو طاووس جلوه می‌دم، خب بفرمایید حقیقت چیه؟ کدامین گزاره از گزاره‌های پستِ قبل، کدام حکایت گلستان و معادلِ امروزی‌ش، غلط و دروغ بود؟ حداقل باید بدونم کجا رو نشونه می‌گیرید تا بتونم پاسخی بدم.
خسته می‌دونین کیه؟ خسته کسی هست که 3 جمله‌ی شما رو در چندین بند، به تفصیل و با جزئیات پاسخ می‌ده و جوابی که می‌خونه عیناً عیناً تکرارِ همون حرف‌های قبلی و خارج کردن کامنتتون از کانتکستِ اصلی‌اش هست. اگر حرفی راجع به حمایت من از روحانی دارین، اگر مشکلی با هر چیزی مربوط به روحانی یا رویکرد ماها دارین، کوچکترین کار می‌تونست این باشه که این رو توی کامنتتون ذکر کنین. ذیلِ پستی که جنبه‌ی ادبیش والله بر جنبه‌ی سیاسیش سنگینی می‌کنه، می‌آین چیزی می‌نویسین راجع به اینکه این‌ها چطور مشکل مردم رو حل می‌کنه و یا این‌ها [یی که نوشتم در «همون» پست] اشتباه و ناصحیح و «شغالِ رنگین شده» است، بعد ادعا می‌کنین بحثِ «کوبوندنِ رقبای روحانی»ه؟ با چه منطقی؟
فکر میکنم رویکردِ کاملاً غیرسیاسی من و پست اصلی از این پست جوابیه مشخص باشه؛ ذره‌ای متوجه مقصودِ سیاسیِ خاصتون، که اینجا دارید بهش اشاره میکنین، نشدم. همون چیزی رو پاسخ دادم که نوشته بودین.
من منتظرم که اگر انشاءالله صلاح دیدید و خستگی به‌در شد، چیزی هم از دروغ‌های پست بنویسین و شغال رو نشون بدین و ارتباطِ تمام اون پست با شخصِ روحانی و یا کوبوندنِ رقباش رو...

«مابه‌ازای بیرونی»؟ D:

موفق هستید انشاءالله!
رستاک :)
اوه کلاوس!
تو چقدر درکت بالاست!
هو اولد ار یو؟
کنایه بود؟ یه حسی بهم میگه خیلی خیلی کنایه بود. من کنایه زیاد می‌زنم ولی درکِ خوبی از وقتی کسی داره همین کار رو می‌کنه ندارم! :))))
به هر حال بابتِ کاری که منجر به این طعنه شده معذرت می‌خوام! :)))

البته شایدم طعنه و کنایه نداره و واقعیه! نمیدونم :)))
به‌هر حال جای دیگه گفته بودم... متولد 79م! :)
رستاک :)
کنایه چیه!!
واقعا گفتم.خیلی سرت میشه.خیلی
جدی میگم اینو
من رک میزنم حرفمو.کنایه چیه اخه؟
پس جدّی بود! :))
البته بگم... به‌نظرم منافی هم نیستن؛ صراحت (و رک بودن) و کنایی/طعنه‌ایی حرف زدن. من تا جایی که می‌شه رک و صریح‌اللهجه‌م. سعی می‌کنم باشم. از طرفی، طعنه‌زدن برام یکی از مظاهر این صراحته... هم فانه هم غیرمستقیم اما جدّی حرف رو گفتن. لازمه به هر حال.
اینجا از کنایی و اینا همون sarcasm انگلیسی منظورمه. و به نظرم چیز خوبیه حتا.
رکس
ما هیچ ما نگاه..
من باید بیام یه چند ترمی پیشت پاس کنم من باب جواب مردم رو دادن. :D
نفرمایید! D: توی همون خصوصی مثل همیشه در خدمتیم! :))))
محمود دوم
واو! ما هم برای ایشون متاسف شدیم :)
شنیدن نظر مخالف سخته، اما خیلی سخت تره که اینطوری برخورد کنه کسی با نظر مخالف، حس میکنم اگر روزی چنین برخوردی کردم با نظر مخالف میتونه روز مرگم باشه حتی :))
اوهوم به قولِ بقیه.
ما هم متاسفیدیم.
حالا روزِ مرگ رو نمیدونم ولی...
یوزف کا
چند وقت پیش پستت درباره ی سوپرنچرال و مفاهیم اگزیستانسیل سارتری رو دیدم، خوشحال شدم و خواستم درباره ی مباحث فلسفی آن پست، کامنتی بنویسم و برخی سوتفاهم های آن را نقد/برطرف کنم، که دیدم به سرعت پست جدیدی گذاشتی و پشت بند آن، حواشی سیاسی که به این پست کشید.
پیشتر درباره ی سیاست و علوم انسانی، مطالبی در قالب نقد، برایت نوشته بودم، این کامت هم در ادامه ی همان ها، و در آسیب شناسی لحن پست های سیاسی تو و سوتفاهم هایی ست که به بار می آورد.

1. قیاس فرازهایی از گلستان سعدی، که آیتی در ادب و خردنامه نویسی سیاسی/اخلاقی ایرانی ست؛ با حواشی زرد ایدئولوژیک روزگار ما، قطعا جفای به سعدی و فروختن ادبیات، به بهایی ناچیز است. این قیاس، اگر از فقدان قدرت ادراک و تحلیل سیاسی برنیامده باشد، بی تردید از سر بی ذوقی و کم اطلاعی از مقام افکار سعدی ست. نقد سعدی بر «عالم بی بحث»، نه برای «ماندارین»ها و «بوق چی»ها و «عالم نما»ها، که بر دانشی ست که از جهان زیسته گسسته ست و باب نقد و مناقشه را بر خود، فروبسته ست. از سوی دیگر، نه احمدی نژاد و نه حتا ملکه ی بریتانیا، «ملک» در اصطلاح دقیق سیاسی آن نیستند، و علی الاصول، ایراد بنیادین او نیز، ندانستن فن سیاست ملوکان نبود. سیاست پس از ماکیاوللی دیگر سیاست ملوکانه و شهریاران نیست-ولو ماکیاوللی این سیاست را در خطاب به شهریار نوشت-. بنابراین، خوب است روشن کنیم که به تعبیر خوب قدما، نداستن «محل نزاع»ِ عبارات سعدی و جفنگیات ژورنالیسیتی سیاسی امروز، باعث خلط هایی می شود که نامی فراتر از «تفنن» به آن نتوان داد و گفتن ندارد که همین تفنن، بسا که مانع و حجاب آگاهی تاریخی شود، که فقدانش، مایه ی بسیاری از دردهای اساسی ماست.

2. در آداب نقد، و در علوم انسانی، ضابطه ی مهمی داریم با عنوان «حمل بر احسن»، بدان معنا که برای پاسخ گویی به یک نقد/مناقشه، بکوشیم عبارات آن را به متقن ترین و استوار ترین تفسیر ممکن برداشت کنیم. در مقابل این ضابطه، ضابطه ای در فنون مجادله/مغالطه داریم با عنوان «آدمک پوشالی» یا همان «پهلوان پنبه»ی خودمان، در اینجا می کوشیم تا بدترین و ضعیف ترین تفسیر از عبارات منتقد را مورد توجه و نقادی قرار دهیم و از آن نتیجه بگیریم که نقد او از اساس بی مبنا بوده است. این که در پاسخ به یک نقد به کدام سمت بغلتیم، تابع انگیزه ها و اراده ی ما برای گفت و گو و کشف حقیقت یا اسکات خصم است.

3. پستی می تواند صرفا جنبه ی ادبی داشته باشد که تن شیخ اجل را در گور نلرزاند و هر فراز از شاهکار او را به گند آب سیاسی معاصر متصل نکند.

4. همانگونه که در بند یک گفتم، یک نوشته ی خوب، شاید نتواند گره از قیمت گوشت و شیر و تحریم های آمریکا و ... باز کند، اما می تواند مایه ی امری بسیار بنیادی تر باشد: خودآگاهی انتقادی. نوشته ای که ژست انتقاد بگیرد، اما جز «مزه ریختن»های دمده، و «تشفی خاطر جستن»های ایدئولوژیک کاری نکند، نه تنها گره از کار فرهنگ فروبسته ی ما نمی گشاید، بل با افیون هجو و تسخرنامه نویسی -یعنی مکانیسم دفاعی فرهنگی ایرانیان معاصر در قبال خودآگاهی انتقادی- خردک خودآگاهی ما را نیز منهدم می کند و گره ی کار را کورتر می کند.

5. درباره ی «دفاع بدوی» جناب رضایی از «سانتی مانتالیسم مجازی ایرانیان»، و لگد پرانی های بی مزه شان به چند فیگور ظاهرا چپ، فکر میکنم، چیزی نمی بینیم جز توسل به مغالطه ی پهلوان پنبه، که در لباس نقد، هر گونه نقدی را که بگوید بالای چشم مردم مجازی ابروست، می کوبد. مساله این نیست که فرمول های خانم میرزاخوانی برای محاسبه ی «حجم رمزهای جایگزین فرم های هندسه ی هذلولوی» دقیقا به چه کار می آید و یا بدست آوردن مدال فیلدز افتخار محسوب می شود یا نه. پرسش بر سر این است که «ذوق زدگی» کاذب همان ها که از زنگ ریاضیات و قیافه ی سینوس و کسینوس متنفرند، برای این ماجرا، اگر معطوف به بحران های بزرگ و جدی انسانی معاصر می شد، وضع و روز جهان به همین تیرگی می ماند؟ این درست همان پرسشی ست که درقبال بی ذوقی نگارنده ی بلاگ ایمایان می توان پرسید، مزه پراندن و نقد (کاذب) رادیکال کردن، بدون آنکه مسئولیتی در قبال وضعیت انضمامی انسان ها برعهده گرفته شود، آیا شایسته ی نام نقد است یا تقنن؟

6. شاید کامنت «نویسنده ...» هم بی مساله نباشد، وقتی که تمام ماجرا را به چیزی مثل حواشی سیاسی روحانی و شرکا فرو میکاهد و چنان می نماید که اگر این پست خطابش به روحانی و یارانش بود، لابد انتقادی و جدی می بود. اما نویسنده ی این بلاگ هم، نباید تصور کند که چندین و چند خط قلم فرسایی اش، آن هم بر پایه ی فن «آدمک پوشالی»، نام نقد یا پاسخ دارد. شما وقتی از ابتدا صحنه را چنین می نمایانید که گویی طرف مقابل تان هیچ نفهمیده و نمی توانسته هیچ حقی داشته باشد، انتظار پاسخی مهرآمیز و همدلانه نمی توانید داشته باشید.

7. و مطلب آخر، مساله ی نقد است که شاید از همه ی این حواشی مهم تر باشد: نقد دردناک است، نه با صنایع ادبی و تلمیح و تشبیه و ایهام می توان از گزندگی اش کاست و نه با مانفیست های اخلاقی پرهیز از خشونت. نقد در بدوی ترین معنایش، جدا کردن سره از ناسره است و این نیز، با تعارف و من بمیرم تو بمیری و .. رخ نمیدهد، بل با بیانی شفاف و بی پرده ممکن تواند شد، که قدری تندی و صراحت و حتا خشونت، ذاتی آن است، البته همانقدر که گشودگی و گفت و گو. برای خنثی کردن طعم تند نقد، نمی توان با تزویر و واژه هایی آراسته و پنهان کردن صراحت کاری را پیش برد، این تندی با گشودگی نسبت به دیگری و استدلال و حقیقت خواهی ست که تحمل و حتا شیرین می شود. 
پیش از هر چیز می‌شود بگویم چقدر شرمنده می‌شوم وقتی کامنت‌‍هاتان را می‌بینم؟ اینکه این چنین وقت می‌گذارید و این چنین می‌نویسد حقیقتاً و صادقانه بگویم، شرمنده‌ام می‌کند. خیلی ممنون و سپاسگزارم... اما بعد...

قضاوت و انتقاداتتان درباره‌ی محتوایِ پستِ اصلی را می‌گذارم کنار. برای حالا. بعدتر به آن می‌رسم. اما نخست بحثِ پاسخی که من به «نویسنده...» دادم وُ پاسخی که داد و پاسخی که دادم.
ببینید. می‌فهممتان. خوشبختانه یا متاسفانه عمده‌ی حرف‌هایتان درست است. یعنی حتی -باوجودی که مخالفت‌هایی دارم- می‌توانم مغلطه‌ی پهلوان پنبه (از سوی خودم) را بپذیرم. اما خب چند لحظه خود را جای من فرض کنید.
فرض کنید که پستی نوشته‌اید با تمامِ محتوایی که آن پستِ اولیه (گلستان و شمس) داشت. فرض کنید، یک نفر، که جز در یک موردِ کلّی، ارتباطی با وی نداشته‌اید، آماده همچو کامنتی گذاشته، و نوشته خب این‌ها چه مشکلی از مردم حل می‌کند. بعد هم به مثنویِ مولانا ارجاع داده و با یادآوریِ داستانی راجع به نهان‌روشی و دروغِ شغال، و طاووس نمایاندنِ خودش، مستقیماً گفته محتوای آن پست نادرست است. با این «انتقاد» چگونه برخورد می‌کنید؟ خب از این‌جا به بعدش را من نمی‌دانم ولی کاری که من کردم ساده بود. تعجب. تعجب از این‌که دقیقاً چطور می‌شود کسی همچو سوالی بپرسد. والله قضیه واضح‌تر از این‌ها حرف بود (یا به نظر می‌رسید.) یک نفر آمده گفته این‌ها بی‌کاربرد و بی‌مصرف است و انتظار دارد پستِ من (که دقیقاً محتوای کامنتشان است. «این شعرگفتن‌ها») مشکلی از مشکلات مردم حل کند. ضمناً گفته همه‌اش پرت‌وپلا است. خب، واکنشِ من به همچو کامنتی، پس از تعجب، نوشتنِ یک همچو متن و «قلم‌فرسایی‌»هایی است که مقصودش پاسخگویی به آنچه «نویسنده...» پیش کشیده و آن سه جمله انتقادش بود. سعی کردم توضیح دهم چرا همچو استدلالی، به‌کار آمدن و حلّ مشکلات و اینها، اساساً موضوعیتی ندارد. از همان چند توییتِ رضایی مشخص است تنها چیزی که از کامنتِ «نویسنده....» مفهوم کردم، انتقادِ مستقیمش به خودِ متن بود؛ اینکه بی‌مصرف است و دروغ و غیرحقیقی. در پاسخ به چنین چیزی هم نوشتم.
حالا بعد از نوشتنِ پاسخ، ایشان فرامتنی برای کامنتِ قبلی‌شان از نمی‌دانم کجا بیرون می‌کشند و به لطایف‌الحیلی که هنوز نمی‌فهمم، از الف، «بی‌مصرفی / غیرحقیقی» می‌رسند به ب، «روحانی / کوباندنِ رقبا».
می‌فرمایید مغلطه کردم و یا بهتر بگوییم، از «فنِ «آدمک پوشالی»» استفاده کرده‌ام و ضعیف‌ترین وجهِ کامنتِ ایشان را مورد نقد و پاسخ قرار دادم. حرفِ من اینست که کامنتشان وجه و سویه‌ی دیگری ندارد. به گمانم (و در اینجا هر احتمالی می‌دهم گمانم نادرست باشد...) هیچ کسِ دیگری از چنان کامنتِ کوتاه و گنگی، نتیجه‌ی دیگری نمی‌گیرد. صحبت‌های ردّ و بدل شده‌ی بعدی به کنار، شما از آن یگانه کامنت چه می‌فهمید؟
کامنت‌های بعدی هم به کنار... تمام محتوای پاسخ بعدی‌ام حولِ همین شگفتیِ رسیدن از چنان الفی به چنین ب‌یی است و آن لحنِ مجادلانه هم ایضا.

و حالا نقدتان به خودِ پست اصلی.
حقیقتش، در یک کلام و در کمال اختصار بگویم، (و فقط می‌توانم از سمتِ خودم حرف بزنم و نه آن نویسنده‌ی دیگر) این پست و این قیاس، قطعاً تفننی بوده؛ در این تفنن ممکن است نکته‌ای چند هم نهان باشد که خودش بحثی هست و من چنین فکر می‌کنم. تا عدمِ تطابقِ مفهومِ «مَلِک» در ادبیاتِ سیاسیِ تاریخی ایران در قرون، و «رئیس جمهوری» در ادبیات سیاسی امروز، با شما همراه و هم‌عقیده‌ام. تا اینکه چنین عدمِ تطابقِ فنّی‌یی شاید در جای دیگری از متن هم باشد. اما نکته فی‌الواقع این نبود؛ تفاوت ملک و ر.ج این‎جا آن چنان موضوعیتی ندارد؛ ایضاً چنین نقدی هم. آیا واقعاً این مقاله‌ای آکادمیک است که چنین نکته‌سنجی‌یی ضروری و حتا صحیح باشد؟ نمی‌دانم. جدّاً نمی‌دانم. اما به هر حال، وجهِ تفننی این پست از نقادانه‌اش (آن هم نقدِ جامعه ایران) جدی‌تر و سنگین‌تر بود. حداقل برای من...

5. نکته‌ی رضایی هم چیزی جز این نبود؛ «به‌ظاهر چپ‌ها». اما خب باقیِ حرفتان جای فکر و بحث دارد. شاید بهتر باشد موردی حرف بزنیم. وگرنه «هر «ذوق‌زدگی» کاذبی اگر معطوف به بحران‌های بزرگ و جدّی انسانی معاصر می‌شد وضع و روز جهان به همین تیرگی» نمی‌ماند.

(سیاست‌گریزی‌تان، سیاستِ روزِ ایران، برایم تاحدی جالب است. لفظِ گندآب البته کاملاً صحیح است اما استقامت در برابر پیوند ادبیات (چه کهن چه نو) و این گندآب جای بحث دارد. به‌هرحال نه استخوان‌های شیخِ اجل و نه میزانِ گندیّتِ آبِ سیاستِ روزِ ایران، برای هر فردی، نمی‌تواند و نباید، در اتصال و ارتباط (دادنِ) ادبیات و سیاست موضوعیتی داشته باشد. واقعا چه اهمیت دارد؟ فرازی چند از گلستان که «شباهات و تناسبات» (و نه مطلقاً «این‌همانی») با سیاستِ روز دارند، آن هم با قصدِ (در نهایت) تفنن  و نه نقدِ جدّیِ سیاستِ ایران، دقیقاً چه ایرادی دارد؟)

« همین تفنن، بسا که مانع و حجاب آگاهی تاریخی شود، که فقدانش، مایه ی بسیاری از دردهای اساسی ماست.»
از زمانِ این کامنت درگیر فکرکردن به این جمله‌ام. اینکه چقدر این پست تفننی بود و مهمتر آنکه چقدر «تفنن» چنان می‌کند که نوشتید. اگر اشکالی نیست بعدتر ادامه دهیم...

ضمناً هرچند کمالِ پررویی است اما خُب، بسیار مشتاقم آن نقدتان به پستِ سوپرنچرال را بخوانم. از فلسفه‌ی اگزیستانسیالست سارتری کم می‌دانم و چکیده‌اش هم همان بود که در آن پست بازتاب یافت. خیلی دوست دارم بدانم کجا اشتباه کردم در انطباقِ این دو.
پـــــر ی
مجاااااال تروخدا کوتاه بنویس :(((
بعدا میام پستت و کامنت یوزف رو می خونم، از دست شما دوتا :///
نمی‌شه! :((( خودش بلند می‌شه! :(((
منْ شرمنده! :((
مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
الحق و الانصاف :))))
خیلی خوبی یک
دو اینکه برادر من همسن توعه خیلی بی خاصیت و ساکته:-!
برم بکشمش بیا جاشو بگیر😂

یک، خیلی مرسی! :)
دو، چی کارش داری؟ خوبه که ساکته! می‌خوای شبیه به من، دیوونه باشه؟ چهارتا کتابه دیگه.. امروز نه پس‌فردا می‌خونتشون.
باور کن روی هیچ حسابی نمی‌خوای شبیهِ من باشه! :))
یوزف کا
خواهش میکنم کلاوس عزیز، من هم از گفت و گو با تو لذت می برم. و چه خوب که تا کنون، گفت و گوهامان از دالان احترام و صراحت خارج نشده ست. سعی میکنم در چند نکته کوتاه، به پاسخ هایت، پاسخ بگویم:

1) تنها تفسیر ممکن از کامنت نویسنده، به نظرم چیزی نیست که شما نوشتید. به ویژه با شناخت فرامتنی که از بلاگ و نوشته هاشان دارم، می دانم اهل مطالعه و تفکر هستند و نوشته هاشان، حتا اگر هم نفی باشند، نفی ای بی منطق و بی جهت نیستند. تفسیر دیگر، چیزی ست که من در کامنت قبلی نوشتم، ایشان از نوشته، به عنوان یک جستار فرهنگی، می توانند انتظار نقد یا آگاهی بخشی، یا پرسش گری یا تعمل (ورزیدن) عقلی داشته باشند. وقتی می گویند که چنین سخنانی به چه کاری می آید، لزوما از افق تحقیر یا منافع ایدئولوژیک سخن نمی گویند، چه بسا که مساله، انتظار یک خواننده از جستاری فرهنگی باشد. در آن صورت من هم با ایشان موافقم که متونی از این دست، هیچ گره فرهنگی اجتماعی و سیاسی برای ما باز نمی کنند و حتا تاریخ مصرف طنازی و جذابیت این حرف ها، دستکم شش سالی ست که گذشته ست.

2) فراز پایانی کامنت پیشینم در باب خشونت ذاتی نقد، دلیل دیگری ست برای دفاع من از کامنت اول نویسنده. فرض کنید که ایشان با لحنی لطیف تر و عباراتی نرم تر نقد خود را مطرح می کرد، در این صورت، آیا یک اتمسفر انتقادی برای گفت و گوی عمومی شکل می گرفت؟ شما در پایان پست تان از گفت و گوی عمومی گفتید، خب وجه مهمی از یک گفت و گوی عمومی، بر وفق نظر بزرگان علوم انسانی و فلسفه، از هگل تا دورکیم و پارسونز و کینز، وجود صراحت و بلکه نزاعی میان اندیشه هاست. به قول فرنگی ها، negotiation, conflict, struggle بخش های جدایی ناپذیر از یک گفت و گوی عمومی هستند و با حذف این عناصر، و وارد کردن مصلحت سنجی ها و محافظه کاری های زبانی، حاصلی جز صوری سازی نقد و در نهایت انحلال آن باقی نمی ماند. نقد می باید یک میدان نبرد باشد، اما نه میان اشخاص، بل میان افکار، و بنابراین پیش فرض آن این است که خود را به ایده ها و افکار خود الصاق نکنیم تا گزندگی نقد را نقض اخلاق به شمار نیاوریم. مثال آشنایش برای ما ایرانی ها، لحن مسعود فراستی در سینماست. وقتی او تعبیری را درباره ی فیلمی به کار برد، بارها تاکید کرد که با سازندگان آن فیلم مساله شخصی ندارد، بلکه اثر آنها را زیر سوال می برد، این درحالی بود که وقتی نشریه یالثارات همان تعبیر را برای اشخاص به کار برد، فراستی عمل آنان را نفی و اوج حماقت خواند. ببینید! وقتی از حمل بر احسن می گویم، منظورم تعارف کردن دروغین نیست، من وقتی حمل براحسن میکنم، چه بسا که به تحدی می گویم که، چنان در میدان نقد و نظر قدرتمندم که حتا قوی ترین وجه اندیشه ی طرفم را نیز می توانم به پرسش بگیرم. فکر می کنم که همه ی ما نیاز داریم که به این معنای مهم و حیاتی از نقد بازگردیم، معنایی که عین دیالوگ و پویایی ست.

3) درباره ی نقد رضایی هم فکر میکنم، جدا از لحن بی معنای چپ ستیز آن- که درست عدل لحن بی معنای آمریکا ستیز سیاستمداران ایرانی ست-، این دو نکته را می بینم که اولا سخیف ترین تفسیر را برگزیده و ثانیا این تفسیر سخیف را به سطح شخصیتی طرف مقابلش، و بلکه اندیشه ی سیاسی چپ تعمیم داده ست. من با شما موافقم که هر ذوق زدگی کاذبی چنان تالی های فاسدی دارد، اما فکر میکنم که در مورد خاص مریم میرزاخانی، مصداقی بین از آن اصل کلی را دیدیم. در بحث جداگانه ای باید به آن پرداخت که جای آن اینجا نیست..

4) مساله ی تفنن، به نظر من، نیازمند رویکردی نقدی و به اصطلاح نه چندان دلچسب رسانه های عمومی، آسیب شناسانه ست. تصور من به عنوانی فردی که چندسالی در فضای عمومی رسانه ها و عرصه ی خاص علوم انسانی تنفس کردم، چنین است که تفنن تنها مقوله ای ذیل ذوق آزمایی و روان شناسی فردی نیست، بلکه میتوان از شاکله ای ایدئولوژیک و گسترده- حتا به گستردگی نظام دانشگاهی علوم انسانی و مطبوعات عمومی- سخن گفت که بر مبنای همین قاعده ی ظاهرا ساده ی تفنن کار می کنند. تفنن به عنوان ساحت سرگرمی، قطعا ایرادی ندارد، بلکه ستودنی ست، اما وقتی پای تفنن به عرصه های جدی و بنیادین باز شود، دستکم بنابر تجربه و استقرای ناقص می توان گفت که خودآگاهی و انتقاد و اندیشه رخت بر می بندد. امروز از سطح نقد هوشیار دهخدا به مزه پرانی های خنک پوریا عالمی در عرصه ی عمومی و اجتماعی، نزول کردیم و مردمی را در کوی و برزن و مجازستان می بینیم، که «خوشمزه بودن» را اوج هنرمندی خود، و «هجو» را یگانه واکنش دفاعی خود در برابر تروماهای اجتماعی و سیاسی می بینند. فکر می کنم که مبارزه با این سطح بی سابقه از عوام زدگی، از وظایف حیاتی هر کسی ست که اندیشناک فضای عمومی و سرنوشت تاریخی ماست و شاید به همین دلیل هم، سال هاست که از تاریخ انقضای متن هایی نظیر آنچه ایمایان و ... نوشته اند، می گذرد.

5) درباره ی سارتر و سوپرنچرال، البته نباید با قطعیت حرف بزنم، چون نه آن سریال را دیدم و راستش، نه اصلا اهل سریال دیدن هستم. اما تصور می کنم که شاید نفس اطلاق مفاهیم فلسفه ی سارتری در مدیوم سینما، قدری مساله انگیز باشد. فلسفه ی سارتر، که به مناسبت پایان نامه ام قدری با آن درگیر هستم، فلسفه ای ست که در ابتدا ساده می نماید اما حقیقتا فلسفه ای غیرقابل توضیح است، و به ویژه استفاده از مثال ها برای توضیحش، آن را مساله انگیز می کند، گرچه هستی و نیستی، سرشار از مثال های ادبی بی نظیر است، اما نزدیک شدن به آن از طریق هر مثالی -خاصه سینمایی-، مساله انگیز است. باید در نوبتی جدا و مفصل به این پرسش اندیشید که اصلا چگونه میتوان با سینما یا هنر، اندیشید. چرا که نه سینما مدیومی سوبژکتیو -مثل ادبیات- است و نه فلسفه ای مثل سارتر، بنا به ساختار مفهومی اش می تواند با موقعیت های ابژکتیو بازنمایی شود..
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)