مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

بیهوده«قلم‌فرسایی‌»هایی در بابِ مریم میرزاخانی، صاحبانِ ژنِ برتر، آزاده نامداری و «مهره‌ای قابلِ تعویض بودن» و بیش‌تر!

  • ۲۳:۴۵

این مملکت شاید در گیرودار با «قحط‌الرّجالی» باشد، اما به لطفِ و عنایتِ خدا، سوژه کم ندارد. اوّل،میرزاخانی بود،، بعد «ژنِ برتر» آقا‌زاده‌ی آن آقای اصلاح‌طلب (که خیلی کظم غیض و خویشتن‌داری کردم از لفظِ بهنگام و به‌جای «توله‌ی عارف» استفاده نکنم.) پایش به توییتر و تلگرام و فضای رسانه‌ای رسمی کشور باز شد، بعد هم که با فاجعه‌ی «آزاده نامداری» روبرو بودیم. مهدی کروبی هم برای عارضه‌ی قلبی، برای چندمین بار، بستریِ بیمارستانی مجهول‌الهویه شد و ملّت، هشتگ‌ها از خود در نمودند. (#فرزنداحمد) وضعِ عمومی میرحسین موسوی هم مساعد نیست. خلاصه؛ از آن ننگِ چرخِ فلک، (ستاندنِ میرزخانی)، تا این -به‌زودی- ننگِ پاک‌ناشدنیِ مرگِ محصورین، اوضاع قمر در عقرب است.

الف) موردِ شگفت‌انگیز و نادرِ آن «بی‌حجابِ محترمِ محبوبِ موفّق»

یکی از -احتمالاً- بهترین واکنش‌ها و یادداشت‌ها پیرامونِ مرگِ نابهنگامِ مریم میرزخانی را در فیسبوک خواندم. یادداشت را در حقیقت می‌توان واکنشی دانست به اتفاقی که قرار بود بیفتد: «تصویر یک شدنِ میرزاخانی» در اکثر روزنامه‌های صبح ایران. از کثافت‌کاری‌هایی که درموردِ «باحجاب کردن» میرزاخانی با «فوتوشاپ و نقاشی» و «تصویر بسته» بگذریم، رسانه‌های ایران، وظیفه‌ی خطیرِ نمایشِ زنی را برعهده داشتند که برخلافِ استریوتایپِ تبلیغیِ نظام جمهوری اسلامی، و مَشیِ رسانه‌های همسو و همسوشده، «بی‌حجابی موفق و محترم و محبوب» بود. در میزانِ محبوبیت و محترمیت‌اش، بحث‌هاست که موضوعیّتی ندارد؛ میرزاخانی به هرحال، شناخته‌شده و محبوب بود. به درجاتِ مختلف. لیکن، نمایش‌دادنش چالشی رسانه‌ای برای مطبوعاتِ ایران و اگر بخواهیم «تصویرِ بزرگ‌تر» را ببینیم، برای «فرهنگِ تبلیغی و تحمیلی و گزاره‌های حکومتی» نظام، درموردِ رابطه‌ی حجاب و «باقی چیزها». توجّه کنید که تصاویرِ بی‌حجابِ دیپلمات‌های زنِ خارجی، آن‌چنان زیرِ تیغِ سانسور و خودسانسوری نمی‌رود؛ صداوسیما هم با آن مشکلی ندارد و واکنشی را بر نمی‌انگیزد. حال به موردِ میرزاخانی بیندیشید. چرا حساسیّت و فشار و سانسور؟ به‌باورِ آن نویسنده [و من] (که اصلِ پست را بعدا به پیوندها اضافه می‌کنم، زیرا آن را فعلاً نیافتم.)، یک زنِ ایرانیِ «بی‌حجاب» اما «موفق و محبوب» در مجموعه‌ی تعاریف و واژگانِ نظام جایگاهی ندارد و در حقیقت، تمامِ تلاش‌اش را می‌کند -تا با وجود این شکستِ مفتضحانه- بر علیه حجاب تبلیغ کند. رسانه‌ها و در حقیقت، جلوه‌های فرهنگِ آمرانه‌ی نظام، با چالشِ نُمایشِ زنی مواجهند که کاملاً برخلافِ آن چه آن‌ها برای سال‌ها فریاد کرده‌اند، حجاب‌اش نه در عفّتِ او، و نه در موفقیّت و محبوبیّتِ او موثر بوده است.


ب) «آبروی از دست‌رفته‌ی کاترینا بلوم»

یا اندکی در بابِ جنجالِ آزاده‌نامداری و «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری»

چندین روزِ پیش، در نوشتارِ «جدّی‌نوشت‌ها»ی شماره یک، در بخشِ دوم، از «لزومِ دیالوگ و رابطه و مراوده با خویشتن» نوشتم. محتوای آن نوشتارِ برگردانیده‌شده، براساسِ اندیشه و نوشته‌های «هانا آرِنت»، اندیشمندِ قرن بیستم، بود. درباره‌ی ارتباطِ میانِ «ارتکابِ جرم و جنایت» و به‌طورِ کلّی هر عملِ ناصواب و غیراخلاقی و غیرقانونی، با «دیالوگِ با خویشتن» یا همان «اندیشیدن» نوشتم. اما در آن پست، تنها به یک سویه‌ی این «درتنهایی اندیشیدن و گفت‌وگوی با خویشتن» پرداخته شد؛ این مقوله که [به باور و تعبیرِ «آلِن‌پو»] «چیزی شیطانی در درونِ "مرد جمعیت" نهان شده است.» این‌بار می‌خواهم از سویه‌ی دیگری راجع به این قضیه بنویسم. وجهی از استدلالِ مربوط به لزومِ اندیشیدن وجود دارد که تناسباتی با جنجال‌های آزاده نامداری دارد؛ و اگر بخواهیم «تصویر بزرگ‌تر» را ببینیم، تناسباتی با «مسئولیت و توانایی شخصی در دوران دیکتاتوری».

وقتی نخست عکس‌ها و سپس فیلمِ ویدئویی‌ای از آزاده نامداری منتشر شد که در آن بدونِ حجابِ اسلامی در جایی در کشور سوئیس نشسته است، در کنارِ موجِ نیش و کنایه‌ها و اعتراضات، عده‌ی قلیل‌تری، به این موضوع پرداختند که اگرچه «این عملِ نامداری، اشتباه و مصداقِ ریاکاری و نهان‌روشی است» اما «او صرفاً بخشی از و مهره‌ای در یک نظامِ توتالیتر است که به‌ناچار تن به «حجاب برتر» داده» و ریاکاری‌اش هم با همین منطق، برگردنِ نظام جّبار است و نه اراده‌ی شخصی خودش. استدلالِ -در نگاه نخست- جذّاب و منطقی‌ای به‌نظر می‌رسد. به آن فکر کنید. نامداری چه انتخاب دیگری داشته؟ آیا غیر از این است که او صرفاً بخشی از ماشینِ ریاکاریِ نظام است؟ آیا او واقعاً کاری از دستش برمی‌آمده تا مرتکبِ این نهان‌روشی نشود؟

در پاسخ به این پرسش‌ها، نخست باید به‌صراحت اعلام کرد، که مشکل با «ریا» و «نهان‌روشی» و «دورویی» نامداری است. همه‌ی انسان‌ها به درجاتی ریاکارند. بحث اصلاً بر ریای او استوار نیست؛ لیکن، اعتراض‌ها معطوف به «فعّالانه و مختارانه شرکت‌جویی در ماشین سرکوب و تحمیل و تبلیغ» نظام در مورد چیزی است که او اساساً بدان اعتقادی ندارد. کسی از منِ نوعی خرده نمی‌گیرد اگر با وجودِ حجاب برتر، در آنتالیا بیکینی بپوشم. (فرض کنید.) «من به چادری بودن افتخار» نمی‌کنم؛ من حجاب برتر را تبلیغ و تحمیل نمی‌کنم. چیزی که آشکارا خلافِ مورد نامداری است.

حالا بگذارید از این مقدمه‌ی ضروری، به توضیحاتی اشاره کنم که آرِنت، در ردّ استدلالِ «فرمان مافوق» و «بی‌مسئولیتی در دوران فشار و حکومت‌های توتالیتری» مطرح می‌کند. آرِنت کتاب‌چه‌ی کوچکی نوشته در پاسخ به منتقدین (درمورد کتابِ «آیشمن در اورشلیم») به نامِ «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری». این کتاب بر موضوعاتِ مختلفی انگشت می‌گذارد؛ از «مسئولیت‌پذیری و گناه‌کاریِ یک ملّت» تا «فرمان مافوق» و «اختیار در دوره دیکتاتوری».

او یکی از وجوهِ این استدلال را «نظریه‌ی مهره‌بودن» می‌نامد. او می‌نویسد: «زمانی که یک نظامِ سیاسی را وصف می‌کنیم، لاجرم از تمامی اشخاصی سخن می‌گوییم که به صورتِ پیچ و مهره در خدمت این سیستم بوده‌اند و به ادامه‌ی کار آن کمک کرده‌اند. هر مهره، یعنی هر شخص، بدون نیاز به تغییر نظام باید قابل تعویض باشد؛ دیوان‌سالاری‌ها و مقام‌ها مبتنی بر این فرض‌اند.» او در ادامه توضیح می‌دهد که در نظام‌های توتالیتر، تصمیم‌گیران به «یک» تقلیل پیدا می‌کنند. در رایشِ سوم، تنها یک نفر بود که می‌توانست تصمیم بگیرد. پس آیا این به معنی سلبِ مسئولیت شخصی است؟

آرِنت در ادامه از دیدگاهِ آیشمن می‌نویسد اما بگذارید کلی‌تراش کنیم. وقتی ما اعمالِ یک شخص را قضاوت می‌کنیم (=دادگاهی می‌کنیم)، داریم در موردِ اعمال و کنش‌های فردِ الف، با هویّتِ مشخص ب سخن می‌گوییم. او یک انسان است. صحیح؟ پس اعمالی مرتکب شده و حالا ما در حال قضاوتِ آن‌ها هستیم. اگر فردِ الف، در اعتراض به قضاوت و یا نتیجه‌ی منقی قضاوتِ ما، اذعان کند که «مهره‌ای بیش نبوده است و قابل تعویض. درنتیجه هر کسی می‌توانسته همان کار را انجام دهد»، در آن‌جا باید با یادآوریِ «شخصیت و هویتِ انسانیِ مشخصِ فرد»، به تندی اعتراض کنیم که «چرا مهره شدید یا به مهره بودن ادامه دادید؟» پس باید محکم بر فردیّت و اختیارِ فرد پافشاری کنیم و مجالِ طرحِ این مغالطه را ندهیم. اما آرِنت، یادآوری می‌کند که «نمی‌توان مولفه نظام را به طور کامل نادیده گرفت.»

در این‌جا دو پرسش مطرح می‌شود. 1) چه چیزی باعث می‌شود گروهِ کوچکی از انسان‌ها در این زمینه‌های سیاسی و اجتماعی مشارکت نکنند؟ چه چیزی آن‌ها را متمایز می‌کند؟ 2) «اگر بپذیریم که آن‌ها در خدمت نظام بودند، صرفاً هیولا نبودند [و مختار بودند]، پس چه چیزی سبب شد چنین رفتار کنند؟

در پاسخ به پرسشِ اول، او می‌نویسد و من کاملاً نقل می‌کنم:

کناره‌گرفتگان، که اکثریت آنان را غیرمسئول می‌نامید، تنها کسانی بودند که جرئت داشتند خودشان را داوری کنند، و اگر قادر به چنین کاری شدند به این دلیل نبود که نظام ارزشی بهتری داشتند، یا استانداردهای قدیمی حق و باطل هنوز در ذهن آن‌ها و وجدان‌شان ریشه‌های محکمی داشت. به عکس، تمامی تجارب‌مان به ما می‌گویند که دقیقاً اعضای جامعه‌ی محترم، که از دگرگونی‌های فکری و اخلاقی مراحل اولیه دوره نازی، متاثر نشده بودند، نخستین کسانی بودند که تن دادند. آن‌ها صرفاً یک نظام ارزشی را با ارزش‌های دیگری عوض کردند. بنابراین می‌خواهم بگویم که کسانی که مشارکت نکردند، کسانی بودند که وجدانشان به این صورت خودکار عمل نکرد. معیار آن‌هابه گمانم معیاری متفاوت بود. از خود می‌پرسیدند که پس از ارتکاب اعمالی معین تا چه حد خواهند توانست در صلح با خود زندگی کنند، و به این نتیجه رسیدند که هیچ کار نکنند، نه به این دلیل که جهان به جهان بهتری تبدیل می‌شد، بلکه فقط به این دلیل که تنها به این شرط می‌توانستند با خود همچنان زندگی کنند.

2) اگر بپذیریم آنها که در هر سطحی و به هر عنوانی در خدمت نظام بودند، صرفا هیولا نبودند، پس چه چیز سبب شد چنین رفتار کنند؟

 تمامی حکومت ها، حتی خودکامه ترین آنها، حتی حکومت های استبدادی بر رضایت مردم استوارند و مغالطه در یکسان دانستن رضایت و اطاعت نهفته است.

 فرد بالغ رضایت میدهد حال آنکه کودک اطاعت میکند. اگر گفته شود که فرد بالغی اطاعت میکند در واقع سازمان یا مراجع قدرت یا قوانینی را حمایت میکمند که طالب اطاعت اند. این مغالطه به دلیل اینکه ریشه در سنتی دیرپا دارد زیانبارتر هم میشود. استفاده ما از واژه اطاعت در تمامی این موقعیت های مطلقا سیاسی، به مفهومی کهن در علوم سیاسی برمیگردد که به ما میگوید هر هیئت سیاسی از حکومت کنندگان و حکومت شوندگان تشکیل شده که حاکمان فرمان میدهند و محکومان از فرامین اطاعت میکنند.

در بحث ما تنها چیزی که اهمیت دارد این بصیرت است که هیچ انسانی، هر قدر هم قوی باشد، نمیتواند هرگز کار خوب یا بدی را بدون کمک دیگران به پایان برد. رهبر هرگز بیش از ” اولین در میان هم طرازان خویش” نیست. آنان که به نظر می رسد از او اطاعت میکنند در واقع از او و اقدامش حمایت میکنند بدون این اطاعت او در میماند. حال آنکه در مهدکودک و شرایط بردگی ( یعنی دو حوزه ای که در آنها مفهوم اطاعت معنا داشت و سپس از آن حوزه به موضوعات سیاسی منتقل شد) کودک یا برده است که اگر حاضر به همکاری نشود در میماند.

حتی در یک سازمان بسیار بوروکراتیک با نظم سلسله مراتبی ثابت اش، درست تر این است که به کارکرد مهره ها و چرخ دنده ها به چشم حمایت کلی از اقدام مشترک نگاه کنیم نه چنانکه معمول است به چشم اطاعت از مافوق. اگر من از قوانین کشورم اطاعت میکنم در واقع از قانون اساسی آن حمایت میکنم چنانکه به وضوح میتوان این را در مورد انقلابیون و شورشیانی دید که چون این توافق ضمنی را کنار گذاشته اند نافرمانی میکنند.

از این منظر، کناره گرفتگان از مسائل اجتماعی در نظام دیکتاتوری کسانی اند که با فرار از قلمرو “مسئولیت”، از حمایت نظام، آنجا که چنین حمایتی تحت نام اطاعت مطالبه میشود، امتناع کرده اند. به راحتی میتوان تصور کرد که اگر بسیاری از مردم “غیرمسئولانه” عمل کنند و حاضر به حمایت نباشند، حتی به آنکه مقاومت فعالانه یا شورش کنند، چه بر سر این نوع حکومت ها خواهد آمد. در واقع این یکی از انواع ادقام ها ومقاومت های غیر خشونت آمیز است که در قرن ما دارد کشف میشود برای مثال قدرتی که بالقوه در نافرمانی مدنی وجود دارد.

اما دلیل اینکه میتوانیم این جنایتکاران را هرگز به ابتکار شخصی دست به جنایتی نزده اند، همچنان بابت کارهایی که کرده اند مسئول بدانیم این است که در موضوعات سیاسی و اخلاقی چیزی به نام اطاعت وجود ندارد. تنها حوزه ای که میتوان این واژه را در مورد افراد بالغ که برده هم نبوده اند صادق دانست حوزه دین است که در آن مردم میگویند از کلام یا فرمان خداوند اطاعت میکنند چون رابطه میان خداوند و انسان را میتوان به حق از منظری مشابه رابطه بزرگسال و کودک دید.

پرسش از کسانی که مشارکت کرده اند و مطیع بودند هرگز نباید این باشد که ” چرا اطاعت کردید؟” بلکه باید پرسید:” چرا حمایت کردید؟” اگر میشد این واژه مضر اطاعت را از واژگان اندیشه اخلاقی و سیاسی خود حذف کنیم، خیلی چیزها به دست می آوردیم. اگر خوب به این موضوعات بیاندیشیم شاید بخشی از اعتماد بنفس و حتی غرور خود را بازیابیم. یعنی چیزی را که در زمان های قدیم عزت نفس یا شرف انسان بودن نامیده میشد. شاید نه عزت نفس و شرف نوع بشر که مقام انسان بودن را.

در نهایت، بهتر است از پرت‌وپلاهایی که این روزها درباره‌ی «حریم خصوصی» بودنِ «باغات و پارک‌های سوئیس» گفته شده چیزی ننویسم که این قوم، خونِ آدم را به جوش می‌آورند. همین مردمانی که از «حریم خصوصی» نبودنِ داخل خودرو دفاع می‌کرده‌اند حالا، مرزِ حریم خصوصی را به پارکی در سوئیس گسترش داده‌اند. ضمناً، باید یادآوری کرد که سلبریتی‌ها و چهره‌های شناس و مشهور، (چه از «فرهنگ عام» و چه «سیاست»)، زیر ذره‌بینِ رسانه‌ها هستند. خبر رسوایی‌های آن‌ها هر روز تیترِ یک روزنامه‌های زرد و نیمه‌زرد و جنجال‌ساز است. نامداری از مجریانِ به‌نامِ صداوسیما و از چهره‌های «نو و متفاوت»اش بود؛ او مظهرِ زنِ مسلمانِ شیعه‌ی محجبه‌ی موفق و مدرن و «خوش‌لباس»ای بود که قرار بود به «الگو اُسوه‌ای» برای این معدود بینندگانِ سیمای ملی تبدیل شود. انتشارِ خبر حضورِ بی‌حجاب‌اش در سوئیس، نه تنها تجاوز به حریمِ کسی‌ست، بلکه تنها یک نام دارد: «خبرنگاری».

یک مطلبِ دیگر هم درباره‌ی این جنجالِ نامداری می‌توانم پیشنهاد کنم که خوش‌نوشت است و یکی دو فراز خواندنی هم دارد. این نوشته‌ی رادیوزمانه که امید رضایی آن نگاشته است. 

سلبریتی‌های پرتناقض، از بغض‌های علیخانی تا چرخش‌های چرخنده


ج) ظاهراً «و دنیا یبقی مع هر چی»

تا همین اواخر، اعتقادِ راسخی به این جمله داشتم؛ «الملکُ یبقی مع الکفر؛ و لایبقی مع الظلم». بگذارید رسماً اعلام کنم؛ حالاً دیگر ذره‌ای اعتقاد به «ناپایداریِ ظلم» ندارم. آن‌چه ماندنی است، ماندنی است؛ چه ظلم باشد، چه عدل. عده‌ای به طُرُقی، ظلم را ماندنی می‌کنند؛ دیگران، عدل را. هم کفر ماندنی است؛ هم اسلام. بماند که تا بدینجا، اسلامی‌ها، خیلی فنّ «ماندنی‌»بودن نمی‌دانسته‌اند. این‌ها را حالا که دوباره حصر به میان آمده می‌نویسم. امیدی که به پایانش و محکمه‌ی صالحه ندارم؛ آن روز خبرِ قلبِ کروبی آمد و امروز وضعِ نامساعدِ موسوی. می‌ترسم از این همه خبر که همچو آوار بر سرمان خراب می‌شوند.

[ شفیعی کدکنی، شعری دارد رِثای محمّد مصدّق.

    من می شنیدم از لبِ برگ

این زبان سبز

در خواب نیم‌شب که سرودش را

در آبِ جویبار

بدین گونه شسته بود

در سکوت ای‌درخت تناور

ای آیت خجسته‌ی در خویش زیستن

ما را

حتی امان گریه ندادند

در سایه ی حصار تو پوسید

دیوار

دیوار بی کرانی تنهایی تو

یا

دیوار باستانی تردیدهای من

نگذاشت شاخه های تو دیگر

در خنده ی سپیده ببالند

حتی

نگذاشت قمریان پریشان

اینان که مرگ یک گل نرگس را

یک ماه پیش تر

آن سان گریستند

در سکوت ساکت تو بنالند

گیرم

بیرون ازین حصار کسی نیست

گیرم دران کرانه نگویند

کاین موج روشنایی

مشرق

بر نخل های تشنه ی صحرا

بمن عدن

یا آبهای ساحلی نیل

از بخشش کدام سپیده ست

اما

من از نگاه آینه

هر چند تیره، تار

شرمنده ام که : آه

در سکوت ای درخت تناور

ای آیت خجسته ی در خویش زیستن

بالیدن و شکفتن

در خویش بارور شدن

از خویش

در خاک خویش ریشه دواندن

ما را

حتی امان گریه ندادند ]

قطعاً این قصیده‌ی مشهورِ «سیف‌فَرغانی» را خوانده‌اید؛ با مطلعِ «هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد». فَرغانی، سرشار از اندوه و بغض و قهر و گله، به‌زیبایی تمامِ در این قصیده خطاب به لشکریانِ مغول و خودش دل‌داری می‌دهد که گرچه شما مغولان آمدید و ظلم‌ها می‌کنید، اما همان‌طور که شما جای آن پیشینیان را گرفتید، آیندگان هم به‌لحظه‌ای جای‌نشینِ شما خواهند شد. اطمینانِ خاطر و یقینی که در بعضی ابیات است، مثال‌زدنی و بس عجیبْ آرامش‌بخش است.

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب / بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام / بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست / گرد سم خران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان بشما ناکسان رسید / نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد


د) صاحبانِ ژن برتر

اصلاحات اگر به هزار دلیل، تا به امروز نمرده باشد، با چنین «میراث‌داران»ـی قطعاً مرگِ قطعی‌ای و تلخی را تجربه خواهد کرد. البته مقصودم، جنبش دوم خرداد نیست؛ آن جنبش عملاً خودش را در همان آغاز خفه کرد. اما در حقیقت، منظورم گفتمانِ پرتناقض و غریبی است که هماره در هیبت اپوزوسیون و منتقد وضعِ حاکم، با دیدِ مدرن‌تر و غرب‌زده‌ترش، نظرِ این ملّت مهجور را جلب کرده است. گاه به سوی جلو قدمی از قدم برداشته، گاه هم حتا به عقب برگشته است. اما با همه اینها، به آینده‌ی اصلاحات نمی‌توان امید داشت. نه فریادهای «امید، امید، امید»ـشان به دادشان خواهند رسید، و نه ان «میراث‌داران» خَلَفِ عارف‌ها و موسوی‌لاری‌ها. لزومِ جبهه‌ای ملّی با نگاه عدالت‌گرایانه‌ی مترّقی که دغدغه‌های حقوق بشر و محیطِ زیست و روی‌کردی شفاف دارد، امروز بسیار واضح است. هرچند ویژگی‌هایی که برشمردم، [که تقریباً بر مانیفستِ حزبِ کارگر بریتانیا منطبق است و کوربین، برای من، نُمادِ سیاست‌ورزیِ «خوب» و سیاستِ «مفید و خیرخواه» است، و تقریباً نزدیک به ایده‌آل‌هایم از لحاظِ گفتمانی و سیاسی، لیکن] برای یک حزب در ایران، تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسند و بعید می‌دانم هیچگاه بدان برسیم و چنین تحزّب و سیاست‌ورزیِ خردمندانه و دوراندیشانه و مترقی‌ای را تجربه کنیم، اما به هر حال، موج و نیروی سومی نیاز داریم. بالاخره، یک روز، آن‌ها که نه در چهارچوبِ راستِ افراطی سنتّی گنجیده‌اند و نه راستِ مدرنِ، جولان‌گاهی برای اندک کنشِ سیاسی خواهند یافت. چه فردا... و چه آن زمان که «وز نفحه‌ی روح‌بخشِ اسحار، / رفت از سرِ خفتگان، خماری» [مسمّطی از علاّمه علی‌اکبر دهخدا - در یادکردِ «صوراسرافیل»]


شنیدنی‌ها:

1. رادیو چهرازی - قسمتِ 14 - «این قسمت، ته کفِ دریا»

2. رادیو درنگ - قسمت 2 > «در یادکردِ میرحسین موسوی» / 4 > «مصدّق، حصر، کروبی» / 7 > «حصر، هاله‌ی سحابی»

3. موسیقی امروز، از دنگ‌شو: «ای درد ای یاد یار»


#سعدیانه

نفحات صبح دانی ز چه روی، دوست دارم؟

که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

https://t.me/derangradio/24

علی شبانه
مرسی خیلی خوب بود.
متشکرم، رفیق.
علی شبانه
برا چند نفر بدون منبع فرستادم متن روُ خدا کنه راضی باشی.
 «کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)»
غمت نباشه. :)
بدمست .
در مورد اطاعت یا حمایت باید بگم، آزمایش فرمانبرداری که توسط میلگرام و اتفاقا راجع به افسران رایش سوم انجام شده بود، چیز دیگه ای رو نشون میده و اون اینه که میشه گفت اطاعت و انجام دستورات به یک صورت هایی در ذات بشر نهادینه شدست و بشر خودش رو فقط مجری میدونه و خودش رو از عواقبش کنار میکشه و مسئولیت رو متوجه صادر کننده فرامین میدونه. آزمایش های بعدی هم این امر رو قویا ثابت کردن.
فردریش نیچه
درود ؛
به قول مرحوم عشقی که:
ترقی اندرین کشور محال است / که در این مملکت قحط الرجال است.

چند صباحیست که دسترسی درست ودرمانی با تلویزیون نداشتم ،ولی خوبی این دوره و زمانه اینست که هر زمان دلتنگ حواشی و مسائل روز شدم سری به آن اینستاگرام متروکه می زنم و اخبار زرد و شایعاتو وقایع و اتفاقیه را می خوانم.

استفاده کردیم جناب بودلر ؛
سپاس.
متشکرم!
مرسی که می‌خونین...
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)