مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

چه خبر از دوره‌ی سی‌یکم؟ /1

  • ۲۱:۰۴

تا به امروز، یعنی از نیمه‌ی تیر تا امروز که حدوداً نیمه‌ی مرداد است، یک ماه را در مطالعه‌ی ادبیّات و علومِ ادبی سپری کرده‌ام. به‌جهاتی از این زمانِ از دست‌رفته خشنودم، به‌جهاتی سخت ناخشنود. این «وقایع‌التفاقیّه»، مختصِّ «به‌هم‌بافی‌»هایی در بابِ این 30 روزِ رفته و آن 45 روز باقی‌مانده است.

نخست. برنامه‌ی تابستانی‌م برای المپیاد را قبل‌تر، مفصّل، شرح داده بودم. هنوز، جز در چند مورد بر همون قرارـم؛ نخستین وجهِ تفاوتِ آن برنامه و این برنامه، «تاریخ» است. فعلاً خبری از تاریخ‌خوانی نیست. چرا؟ خُب، خیلی مطمئن نیستم. D: خیلی یک‌هویی از برنامه‌ام بیرون رفت و باید در نظر گرفت که تا سلجوقیان رفته بودم (یعنی از فتحِ اَعرابِ مسلمان تا دوّمین دوره‌ی شاهیِ تُرکان.). بد نبود اگر حالا در عهد صفوی سیر می‌کردم و حداقل تا مشروطه، عمده‌ی راه را رفته بودم و امروز با کمی fasrforward می‌توانستم در «ماهِ مشروطه»، از مشروطه (و مشروعه) بیش‌تر و مفصّل‌تر بخوانم. به هر حال... نشد.

از لحاظ، مطالعاتِ ادبی، به برنامه، بیش‎وکم، پای‌بند بوده‌ام _که خبری‌ست بس محیّرالعقول. تا نیمه‌ی نخستِ قرنِ پنجم، چندباری تاریخِ ادبیات را خوانده و سپس بازخوانی کرده‌ام. ایضاً سبک‌شناسی. پس از و در کنارِ این دو(!)، کمی از زکریا خواندم، ترجمه‌ی تفسیرِ جامع‌البیانِ محمدبن جریرِ طبری و تاریخ (منتسب) به بلعمی را هم، گزیده‌وار، خوانده و بررسی کردم. تاحدّی نگاهِ کاملی هم گزیده‌ای از دیوانِ (بدبختانه) محدودِ رودکی داشتم. حالا شاهنامه و از شاهنامه می‌خوانم. همین حالای حالا؟ درحال خواندنِ «درآمدی بر اندیشه و هنرِ فردوسی» به قلمِ «سعید حمیدیان» هستم. از خودِ متن هم، دیباچه و بخشِ اساطیری را تا سرِ داستانِ ضحّاک خوانده‌ام. خیلی سریع باید تا سرِ داستانِ رستم و سهراب برسم و بعد هم دوباره، گزیده‌وار، بخوانم تا برسم به رستم و اسفندیار. چرا؟ چون داستان‌هایی که برای «کامل‌خوانی» انتخاب کردم این دو هستند؛ غم‌نامه و رزم‌نامه‌ای بس‌تراژیک که به‌باورِ (مثلاً) حمیدیان، درخشان‌ترین و برترین بخشِ شاهنامه است. بعد هم شاهنامه را غِلاف می‌کنم و شتابان به سویِ قصیده‌سرایانِ نامیِ پُرگویِ عهدِ غزنوی یورتمه می‌روم! D: عنصری، منوچهری، فرّخی و شاید معزّی. از همه البته‌ گزیده‌هایی گزارش‌دار (معادلِ «شرح» و توضیح.) بیشتر نمی‌خوانم؛ عمدتاً گزیده‌های نشرِ قطره و مجموعه‌ی بی‌بدیلِ «گزیده‌ی ادبِ فارسی».

دوم. مثلِ همیشه، میزانِ اتلافِ وقتِ لعنتیِ روزانه‌ام، آن‌قدر هست که تا درجاتی این برنامه‌ی یک ماهه را ناموّفق بدانم و فشارِ یک ماه و نیمِ آینده را بیشتر کنم. چرا؟ چون ادبیّاتی داریم به وسعتِ 1200 سال. :) تا آخرِ تابستان اگر تا پایانِ قرنِ هفت را پوشش نداده باشم، وضعیت بس ناجوانمردانه خواهد شد. (بافرضِ این‎که الآن نیست.) چراکه باید اعتراف کنم، دو مانعِ بسیار بزرگ پیشِ راه دارم. یک. عربی؛ عربیِ المپیادِ ادبیّات، حسابی عربی است. :) از طرفی با متون و منابعِ درسی، و از طرفی با ملعّمات و قصائد سعدی، و عبارات و ابیاتِ کتبی چون کلیله و دمنه و بیهقی و غیره، روبروییم. وضعیتِ بغرنجی است. دو. ادبیّات معاصر؛ بدبختانه وقتی به ادب معاصر می‌رسد، دست و مغزم حسابی خالی است. حسابی. البته که چهارتا نام شنیده‌ام، البته که چهارتا مجموعه داستان هم شاید خوانده‌ام اما خب هنوز خیلی خیلی کار مانده، خصوصاً در شعرِ معاصر. باید از نیما تا توللی و اخوان و ابتهاج و رحمانی و غیره را مختصراً مرور کنم. با تاکیدِ مضاعف بر سه شخصیّتِ ابتهاج، اخوان و نیما که این سال‌ها همیشه منبع بوده‌اند. از داستان هم چیزی نگویم... :)

پس هدفم تا حدّی روشن است. این‌که تا انتهایِ تابستان، تا عهدِ سعدی رسیده باشم و مهر و آبان و نیمه‌ی آذر (که خبری از منابع نیست.)، را بگذارم برای «حافظ»، «هندی‌ها» (بیدل و صائب) و معاصر. عربی هم آسته‌آسته...

سوم. از خواندنی‌هایم در سرِ فرصت چیزهایی می‌نویسم. مثلا، این کتابِ سعید حمیدیان در پزوهشِ شاهنامه، یکی از درخشان‌ترین آثارِ پژوهشی‌ست که به عمرم خوانده‌ام. جدی. هم‌سطح است با شاهکارهای شفیعی‌کدکنی. دو سه بخشِ اول، که در بابِ «ساختار و عناصرِ داستان‌های سنّتی» و بعد خود شاهنامه است و همین‎طور راجع به درونمایه‌ی شاهنامه با توجّه به شخصیّتِ فردوسی، بی‌نظیر است. خط به خط می‌خواندم و از فرطِ شگفتی نمی‌دانستم کجا را هایلایت کنم و کجا را نکنم؛ عِنان از کف داده بودم حسابی... :) چند خطی ازش را بعدتر می‌آورم.

چهارم. دوره‌ی سی‌اُم، یعنی همین دوره‌ی سالِ 96، که مربوط به سوّمی‌های قدیم است و همین الانِ الان، دارد جلوی چشممان اتفاق می‌افتد یک چهل-پنجاه روزی هست. یک استراحتِ ده روزه هم در میان‌اش، نصیبِ پذیرفتگان می‌شود که خب بعضی تصمیم می‌گیرند به شهر و دیارِ خودشان برگردند. نتیجه اینکه، توانستم بچه‌های ادبیِ همین شیراز را که ازقضا می‌شناسم و حتّی سرِ یک کلاس با آن‌ها نشسته بودم را دوباره ببینم. بگذارید اوّلِ کار، خیال‌تان را راحت کنم که کچل‌شان کردم. :)

«جـوان»، کم‌رو، کم‌حرف، پُر و زیاد‌خوان است «نورمند»، هم به درجاتی ویژگی‌های قبل را دارد اما خب، پسرِ خوبی است و بهتر می‌شد بابِ گفت‌وگو را با او باز کرد. (ضمنِ این که بسیار متواضع است. باوجود اینکه در کلاس «بر صدر می‌نشیند» و با وجودِ کم‌خوانی‌هایش و سبکِ متفاوتِ مطالعه‌اش، نمره‌اش همیشه آن بالا بالا هاست. با این وجود، یک کلامِ مغرورانه و نیمه‌مغرورانه از این پسر درآمد، کاشی‌ها هم متکلّم بودند. این‌قدر...) پس نشستیم به گَپی مفصّل. از دوره‌ و هم‌کلاسی‌ها و اساتید و منابع و امتحانات می‌گفتند و توصیه می‌کردند و پیش‌نهاد می‌دادند و الخ. خوب صحبتی بود. از این‌که می‌دیدم وسطِ معرکه، این‌قدر آرامند، کلّی آرامش گرفتم. از طرفی، نصایح‌شان درباره‌ی «ادبیات‌خوانی»هایم و مرحله‌ی دوّم هم بر این آرامش افزود. خلاصه، در هجمه‌ی بی‌رحمانه‌ی اَخبارِ سیاسی و اجتماعیِ نومیدکننده، بس به آینده‌ی این ادبیّات امیدوارم کردند. تا چه شود...

چیزِ دیگری به ذهنم نمی‌رسد که اضافه کنم... هر از گاهی حداقل برای «به یک آرامشی رسیدنِ» خودم هم که شده باید این واژه‌ها را بر کیبورد بکوبم، بلکه اندکی از این «آتشم که در توست*»، کم شود.


میمِ مجال.

چند وقت پیش یادداشتی می‌خواندم از یک پلیسِ سابقِ آگاهی کرمان دربابِ ممنوعیتِ الکل. می‌شود بحث‌‍ها و بحث‌ها بر سرش کرد. احتمالاً یک زمان کمی راجع به این مسئله می‌نویسم: «انسانِ قدسی؛ انسانِ زمینی». کی خواهیم فهمید قوانین را نه برای اندک انسان‌های قدسیِ روزگارانِ گذشته که برای انسانِ «زمینی» امروز می‌نویسیم؟ 

*. «جماعتی به همان آبِ چشمِ بیرونی، / نگه کنند و نبینند کآتشم در توست» شیخِ اجل؛ سعدی.

 این سری: #حافظانه:

در همه دیرِ مُغان نیست، چو من، شیدایی

خرقه جایی گروِ باده وُ، دفتر جایی...

:)

فردریش نیچه
درود ،
خوشحالم که باری یکی از بچه های ادبی رو می بینم. حوالی سه ،چهار سال پیش بود که واسه المپیاد میخوندم...  اون روزها یادآور بهترین دوران دبیرستانمه. 
به نظر آشنایی کامل و جامعی داری از بحث المپیاد و ادبیات ، ولی هر موقع که منابع اومد کامل غیر درسی ها رو بررسی کنید ،خصوصا متون کهن. سال ما منابع کم بود ولی حجم بالا ، مجلد هفتم بیهقی ، قسمت بلندی از شاهنامه وزمستان اخوان ثالث. 
امیدوارم بتونی به حد غایت التذاذ ادبی در اینطریق برسی ، که بس جذاب است... :)
هم‌دوره‌ای شما یکی از اساتیدِ خیلی خوبیِ ماست :)) سالِ 94 یا 95 درسته؟ زمستان اخوان، 130-40 صفحه بیهقی، و 3000 بیت شاهنامه. در خاطرم مونده منابعتون.

متشکرم! :)
التذاذِ ادبی، برام از طلا هم مهم‌تره امروز... باید تهش حتا اگر پذیرفته نشدم، بتونم بگم، عجب لذّتی بردم این یک سال. عجب یاد گرفتم...

یوزف کا
المپیاد و ادبیات کنار هم، از آن ترکیب هایی ست که هیچ وقت نفهمیدمش. ینی اگر راستش را بخواهی اصلا المپیاد هیچ رشته ی دیگری جز ریاضیات چندان با معنی نیست، حتا فیزیک که خودم روزگاری در آن شرکت کردم و قبول شدم...
بعدتر که وارد فضای علوم انسانی شدم، با بچه های المپیاد ادبی آشنا شدم، عمدتا مغرور بودند و به محفوظاتشان از تاریخ ادب کلاسیک می نازیدند. اما دوستانی هم مثل تو در میان شان بود که نسبتی دیگر با ادبیات برقرار می کردند. این گونه وقت گذاشتن و این حجم از کتب کلاسیک و تاریخ ادبیات را با هم خواندن، اگر مایه ی فریب آدم نشود و توهم فرهیختگی القا نکند، کار جالبی ست، البته برای کسانی که برخلاف من و امثال من، روحیه ی منظم و دیسیپلینه دارند. امیدوارم از کاری که می کنید لذت ببرید که به واقع هیچ چیز اندازه ی این مهم نیست.
شاید در نگاهِ اول، باهاتون همدل باشم اما خب، شاید فقط بی‌ذوقی در انتخابِ لفظ باشه و نه بیشتر... به «المپیاد ادبی» به مثابه‌ی یک امتحانِ ادبیاتِ بسیار طولانی و سخت و نفس‌گیر نگاه کنین، نه لزوماً یک «المپیادِ علمی» که به‌درستی گفتین، بیشتر در حوزه‌های محضی مثلِ ریاضیات مفهوم دقیق پیدا می‌کنه. واقعا چیزی جز یک امتحان ادبیات نیست؛ کمی تاریخ ادبیات، کمی دستور زبان و سبک‌شناسی و ...، درکنار نگاهِ موشکافانه به ادبِ کلاسیک و نو.
اما درباره‌ی المپیادادبی‌ها... راستش رو بخواین، این تعداد از فارغ‌التحصیل‌ها، دانشجوها یا دانش‌آموزهای «المپیادی» که تا به امروز دیده‌م و شناخته‌م، تاحدّی خلافِ دیدگاه شما رو بهم نشون داده؛ یکسری از خاکی‌ترین و متواضع‌ترین آدم‌های عمرم رو از بچه‌های ادبیات دیده‌م؛ بواقع، گمان می‌کردم خاصیّتِ ادبیّات بوده که چنین کیفیت و ویژگی‌یی رو چنین یک‌دست به بچه‌ها داده. اما خب واضحاً نمونه‌های نقض هم وجود دارن. و البته، اگر بخوام دید کاملاً بی‌طرفانه و از «خارج» قضایا به حرفتون داشته باشم، بی‌راه نیست به هیچ عنوان؛ محفوظاتِ نسبتاً قابلِ توجّهِ بسیاری از این بچه‌ها از ادبِ کلاسیک و معاصر، (و حتی غیرفارسی)، می‌تونه موجبِ تفاخر و تکبر و یک فرهیختگیِ گاه کاذب و گاه صادق، بشه. مساله این‌جاست که من این رو مختصّ ادبیات اما نمی‌بینم. بنا به تجربه‌ی خودتون، آیا همچو کیفیت و رفتاری در المپیادی‌های باقی علوم هست؟ نمی‌دونم... به نظرم آنچنان انحصار و «رابطه‌ی علّی» با ادبیات نداره هرچند منکرِ ارتباطشون نمی‌شم.
نمی‌دونم به نظرِ شما، نسبتی که من با ادبیّات برقرار می‌کنم چیه... موندم که چه به نظرتون اومده. اما می‌دونم که روی‌کردم، بنابه این تجربه‌ی یک سال و خورده‌ای، کاملاً متفاوت از بقیه است. شوق و ذوقی که برای ادبیات دارم و یا درخودم کشف کرده‌م در این مدت، جزو یک سری از صادقانه‌ترین احساساتم شاید باشه. من از موضعِ علاقه‌ی مفرط به ادبیات نگاه می‌کنم و اون رو مطالعه می‌کنم؛ برام ادبیات، تکّه‌ای از پازلِ عظیمی هست از بطنِ علومِ انسانی. همونطور که در جوابِ پری نوشتم، ادبیّات رو ابداً منفکّ از تاریخ و باقیِ علومِ انسانی نمی‌بینم؛ ادبیات، جلوه‌گاه همه‌ی اون‌هاست فی‌الواقع... و برای همچو منی که سالهاست این چنین غرق و شیفته و مفتونِ علومِ انسانی، علی‌الخصوص اجتماعی و تاریخی هست، ادبیّات، فرصتِ مغتنم و گران‌بهاییه برای نگاه به یک «تصویرِ بزرگ»تر و کامل‌تر از مقاطعِ مختلفِ تاریخِ ایران؛ تصویری که نه‌تنها ویژگی‌های سبکی و ادبیِ زبانِ دریِ خراسانی یا هندی رو می‌شه درون دید، که جهان‌بینی ایرانی‌ها، جامعه‌شون، خودآگاهی‌شون و تمامِ این وجوهِ مختلف رو می‌شه در ظریف‌ترین و دقیق‌ترین اَشکال دید.

خیلی پرگویی کردم... صحبتتون رو به مثابه‌ی بشیراً نذیراً، هشدار و زنگِ اخطاری برای خودم می‌بینم (فارغ از اینکه چنین قصدی داشتین یا نه)، که در گردابِ توهّمِ فرهیختگی گرفتار نشم...
پـــــر ی
ای بابا چرا تاریخو کنار گذاشتی 
خیلی خوشحال بودم که گفتی مطالعات تاریخی داری، حیفه، باید تاریخت رو بدونی، همه باید بدونن.
ادامه بده بهش 
کنار که نذاشتم که... «تاریخ» کنار گذاشتنی نیست برام. خیر سرم یه عمری به هیچ صراطی جز تاریخ مستقیم نبودم. همچنان هست این گوشه موشه‌ها... به‌زودی هم می‌آد رو. ادبیات رو بدون تاریخ نمی‌شه فهمید که ادبیّات آینه‌ی زمانه‌ی خودشه و بدونِ فهم تاریخ، تصویرِ این آینه، گنگ و نامفهوم و ناقصه. تاریخ ضروریه اما خب، باید مدتی محدودش میکردم. بزودی...
:)
پـــــر ی
دقیقا، تاریخ و ادبیات طوری هستن که فهمشون مرتبط بر همه، حتما ادامه بده:) موفق باشی بلاگر جوان:)
مرسی :)))
کامنت‌های موفق باشی، باعث می‌شن فکر کنم دارید می‌رید :)) دم درید و لحظه‌ی آخره :)) نکنین :))
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)