مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

می‌فرمایند «حالا با این شعر گفتن ها مشکلات مردم حل میشه؟» | آپدیت از نتیجه‎‌ی گفتگوها :))

  • ۱۲:۲۰

یکی از دوستان که زحمت کشیده و پُستِ قبلی را خوانده، در کامنت‌ها نوشت که «حالا با این شعر گفتن ها مشکلات مردم حل میشه؟» البته کامنتش دوجمله‌ی دیگر هم داشت که آن را یک ادعا و استدلالِ دیگر فرض می‌گیرم، نخست اما این پرسش که «حالا با این شعر گفتن ها مشکلات مردم حل میشه»؟ از آن‌جایی که نمی‌دانم مخاطب این پرسش من هستم یا شیخ اجل، بهتر دیدم هر دو محتمل فرض کنم. چرا؟ چون متن، یا به تعبیرِ این «نویسنده» این "شعر گفتن‌ها"، نوشته یا متعلّق به من که نیست. نوشته‌ی سعدی است. من حتی راوی و ناقل و برگزیننده‌ی این "شعر گفتن‌ها" نیستم. نویسنده‌ی وبلاگ ایمایان، آن‌ها را تجمیع و سپس کنارِ برخی رویدادها و شخصیت‌های سیاسی ایران گذاشت، من هم در این‌جا آن را نقل کردم. پس یک سوی این پرسش به نویسنده‌اش، سعدی شیرازی است و دیگری به برگزیننده‌هایش، من و نویسنده آن وبلاگ دیگر.

«نگاه به ایران از پنجره‌ی گلستان» | «همنشینی با شمس»

  • ۲۱:۲۰

بازنشرِ دو نوشته از وبلاگِ «ایمایان».

سوپرنچرال، فرشتگان، آزادی، و «اضطراب»

  • ۱۹:۴۵

در فصلِ پنج و ششِ سریالِ سوپرنچرال، زمزمه‌های غریبِ آزادی به گوشِ «فرشتگان» می‌رسد. یکی [کَستیل‌نام، همچو برادرش ابلیس اما با نیّتی دیگر] شورش می‌کند؛ از آسمان و از بهشت خروج می‌کند؛ به دنبالِ انسان‌ها... این یاغیانِ دربند و محکوم به «آزادی» و این «مخیّران» مچ‌انداخته با خودِ دستِ «سرنوشت». آزادی برایش غریب است؛ عجیب است؛ شیرین است. با اشتیاق، به آزادیِ تازه‌یافته‌اش چنگ می‌زند. آن را چون تحفه‌ای از سرزمین‌های دور، برای فرشتگان، این سربازانِ سرد و فِسرده‌ی سربه‌زیر، می‌برد. نتیجه، «مسئولیّت» است؛ این فکر که اَعمالشان زین پس نه‌ مقدّر که مخیّرانه‌ است؛ «پیش‌بینی ناپذیرندگی» اَعمالشان؛ وُسعتِ لایتناهیِ قلمروِ اختیار و آزادی... هجومِ همه‌ی این افکار، همه‌ی این "آزادی"؛ حسِّ مسئولیت آن‌چنان بر آن‌ها سنگینی می‌کند که «اضطراب1» به جانشان می‌افتد؛ همچو خوره. به‌جانشان می‌افتد، بر گلویشان پنجه می‌افکند گوییِ افسانه و توهّمِ «ماهیّت2» از پیش تعیین‌شده‌شان را زیر سوال می‌برد؛ وظیفه‌ی خدادادی‌شان؛ برنامه‌ی دقیق و منظّمِ باری‌تعالی برایشان؛ همه‌ی این‌ها را که حالا نه بخشی از ماهیّت که تمامِ «علّت [و غایتِ] وجودی3» آن‌هاست، زیرِ تیغِ اِنکار، اضطراب، اختیار و آزادی می‌بینند... و یکی‌یکی به ورطه‌ی جنون، جنایت، «ره‌‌برجویی» و «خودفریبی5» کشانیده می‌شوند. اضطراب و آزادی، دو رویِ یک سکه‌اند؛ "انسان، آزاد است و انسان آزادی‌ست4.": یک وضعیّتِ همیشگی از اضطراب؛ چه که اگر انسان منحصراً یک ماهیّت داشته باشد آن آزادی‌ست؛ و این نه خبری خوش، که به درستی، "محکومیّت"ـی آزار‌دهنده، دشوار و اضطراب‌آور است.

راستی، عاقبتشان: همان شورشیِ مدهوش از زیستی آزاد، همان که در وهله‌ی نخست، ایده‌ی آزادی از بندِ «پدر[شان] که در آسمان‌هاست» را برای باقیِ ملائک ارمغان آورده بود، به گردابِ ربوییّت و «خداگونگی» افتاد؛ خدایی شد عادل، ناظم، خالق، سمیع، بصیر، و «قادر علی کلِّ شیئ» با اندک روی‌کردِ ماکیاولیستی نسبت به نیّاتِ نه‌چندان منفی‌اش. او فرشتگان را از دردِ بی‌درمانِ اضطراب [=آزادی] رهانید [و عاقبتِ خودش؟... عاقبتش بیش‌تر از چیزی که ارزشِ نوشتن داشته باشد، هالیوودی‌ست. در عاقبتِ هم‌نوعشان اما درس‌هاست...]

طبیعی است این‌ها ناشی از بیش‌اندیشی (overthink?) درباره‌ی چندخطی از پلاتِ داستان سوپرنچرال است و جز کپی‌رایتِ نثرِ فارسی، متعلق‌ست به سارتر که امروز چند صفحه‌ای و گفتگویی با دوستی، موجبِ نوشتنِ این انطباقِ جالب شد.

1. Anguish

2. Essence

3. Raison d'Etre (=Reason for being)

4. از «هستی و نیستی»؛ ژان‌پُل سارتر

5. Mouvaise Foi (=Bad Faith/Self-deception)

جدّی‌نوشت‌های جمعه‌های دل‌گیر /1

  • ۲۲:۴۰

نخستین بخشِ جدّی‌نوشت‌ها. در این بخش، نگاهی می‌اندازم به دو نوشتار . هر دو از aeon هستند. نخستین نوشتار، نتایجِ تحقیقاتی‌ست که جمعی از روانشناسانِ آمریکایی در موردِ دو مفهومِ «خوشبختی» و «معنا» در زندگی، و فهم و سنجشِ آمریکایی‌ها از این دو انجام داده‌اند. دومین نوشتار آخِر، نوبت می‌رسد به «تنهایی»؛ به نیازِ انسان برای تنهایی و تنهابودن؛ این ایده که "زندگی (و بودن) همراه با دیگران، از زندگی (و بودن) «همراه با خویشتن» می‌آغازد". البته این تمامِ ماجرا نیست. برگردانِ کامل یکی از نوشتارهای زیر، و همین‌طور مقاله‌ای در رابطه با تاریخچه‌ی آزادی‌های دینی را در طی هفته‌ی آینده می‌خوانید. همچنان دارم روی برگردانشان کار می‌کنم؛ از مصائبِ آماتور بودن و تفننی برگردانیدن. در ضمن، یکی از نوشتارهایی که خلاصه‌ش را از متن زیر حذف کردم، مربوط بود به حقوق بشر و این‌که آیا آن‌چه حقوق بشر می‌نامیم چیزِ بیشتری جز قوانین قراردادی‌ست؟ چون مطلبِ خوبی بود تصمیم گرفتم جداگانه در طی هفته‌ی آینده اینجا بگذارمش.

محـمدبن زکـریای رازی: از ردّ نبوت تا عشق به مثابه‌ی شهوت (1)

  • ۲۲:۰۸

گفته بودم که در حال سیر و سیاحت و غور در تاریخ و ادبیاتِ ایران‌ـم، نه؟ خُب، این اگر آن پستِ «آخـر شاه‌نامه‌ها» را حساب نکنیم، نخستین چیزی‌ست که از این سیر و سیاحت و غور کردن می‌خوانید. اگر تیتر را خوانده باشید و بعد کلیک کرده باشید، پُستْ درباره‌ی سرِ سوزنی از زندگی و آرا و اندیشه‌های محمدبن زکریای رازی‌ست. چرا رازی؟ خب، یک، رازی، از مهم‌ترین و شهیرترینِ عالمانِ ایرانیِ قرونِ نخستین اسلامی‌ست. دو، جلدِ اولِ مجموعه‌ی «تاریخ و ادبیات ایران» (محمد دهقانی) به او اختصاص یافته. چرا؟ خُب، من هم خیلی مطمئن نیستم؛ بدین جهت که با همه‌ی اهمیتِ زکریای رازی، او از ابوریحانِ بیرونی، فی‌المثل، مهم‌تر و آثارش ارزش‌مندتر نیست با این وجود، خبری هم از مجلّدی در رابطه با بیرونی در این مجموعه نیست. اما خب حدس‌هایی می‌زنم که خیلی اعتباری ندارند. شاید، به دلیلِ فصاحت و ظرافتِ ترجمه‌ایست که ناصرِ خسروِ قبادیانی از بخشِ کوچکی از آثار رازی انجام داده‌ست (توضیح خواهم داد.) و یا شاید، دلیلش، تنها اهمیت آرای رازی‌ست. نمی‌دانم. بگذریم... این کمی از چیزهایی‌ست که از رازی برایم جالب بوده و خواستم به‌نحوی به اشتراک بگذارمشان.

  • ۲۸۱
۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۶ ۷ ۸
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)