مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

«ایران در گسست»: مَامِن ایرانی از لنز دوربینِ یک آلمانی

  • ۱۳:۳۰

بئاتریس میندا، نویسنده و عکاسِ اهل آلمان است؛ متولدِ ۱۹۶۸ در مونیخ و فارغ‌التحصیل از دانشکده‌ی هنرِ برلین. تخصص و علاقه‌ی او، عکاسی از حریمِ امنِ آدم‌هاست. تجربه‌های مختلفی در این زمینه دارد؛ نخستین عکس‌هایش با چنین موضوعی را از خانه‌ی پدریِ خود در رومانی گرفت.او یک پروژه‌ی گسترده‌ی عکاسی را در رومانی به اجرا گذاشت که شاملِ عکاسی از فضای داخلی و خصوصیِ خانه‌های رومانی بود. نتیجه‌ی این پروژه به تصویر کشیدنِ فرهنگِ یک کشور از طریقِ فضاهای ساده‌ اما پرحرفِ درونی‌اش بود. عکس‌های زیر اما، از تجربه‌ی خانه‌های ایرانی‌ست...

سه نکته‌ی کوتاه: «اِجبار برای تظاهر به روزه‌داری»، «انسانیّت» و «استبداد اکثریت»

  • ۱۴:۳۵

یکی از معترضین تونسی

پیش از هر چیز، توجه‌تان را جلب می‌کنم به این گفتگ‌وگوی جولیک و جناب سناتور تِد. ذیلِ این پست.

هدفِ این پست، خیلی نامنظم و شلخته، صحبت کردن راجع به سه تا چیزی هست که در تیتر می‌بینید؛ روزه‌داری و روزه‌خواری (!)، استبداد اکثریت و انسانیّت. تِد در این پست چیزهای جالبی می‌گه که از اون‌جایی که به نظرم عمدتاً اشتباهه :) تصمیم گرفتم، چند خطی در موردش بنویسم. پیش از هر چیز: !هشدار! نظراتِ شخصیِ انتقادی و این‌ها! :)

«علی‌نامه»: چند فراز از یک منظومه‌ی حماسیِ شیعی کهن و ناب

  • ۱۶:۱۵

همین اواخر با این کتاب، علی‌نامه، آشنا شدم. در همین مدتِ کوتاه، داستان‌های زیادی‌ـش رو خوندم. چیزی که من رو شخصاً جذب می‌کرد زبانِ کهن اما ایده‌ی نوـش بود. البته که ایده نو نیست؛ چون قرن‌هاست علی‌نامه‌ها، تحت عناوین مختلف و با تمرکز بر روی‌دادهای متفاوت، نوشته شدن. اما تا پیش از این، من جز منظومه‌ی باذل مشهدی (حمله‌ی حیدری) چیزی نخونده بودم و همین، یک حماسه‌ی قرنِ پنجمیِ کامل (با 12هزار بیت) که نه تنها جنگ‌هاکه بسیاری از وقایعِ زندگی امام علی، پس از خلافت رو شامل می‌شه، برام به داستانِ جذابی تبدیل کرده بود که خریدش واجب بود. اهمیت و برتری‌ـش بر باقیِ حماسه‌های شیعی فارسی که بگذریم، نظم‌ـش بیش از هر چیز، برای من یادآور شاه‌نامه‌ست و ظاهرا قصد هم سرایش پاسخی شیعی به شاه‌نامه بوده. (درجایی می‌گه «که شه نامه آن است ومغ نامه این»)توضیحاتی از این دست رو، پیشنهاد می‌کنم در صفحه‌ی ویکی‌پدیا و یا خبرگزاری‌ها بخونید. اَمّا اصلِ مطلب...

چند نکته پیرامونِ #دولت_منتخب و "کاروانی که بُوَد بدرقه‌اش لطفِ" «ملّت»

  • ۱۰:۰۵

مقام محترم رهبری، در ضیافت افطار گفت: " آقای روحانی مواردی ذکر کردند که «باید این کار بشود، بایدآن کار بشود»؛ مخاطب این بایدها کیست؟ خود ایشان! نه هیچ‌کس دیگر."

یا رَفیقَ مَنْ لا رَفیقَ لَهُ

  • ۰۰:۵۹

میم. استاد شعر معاصر بود. جوون 20-21 ساله‌ای که مدالِ المپیادش رو گرفته بود و حالا داشت حقوق می‌خوند. اگر اشتباه نکنم، جلسه‌ی دوم بود. آخر جلسه، کمی سکوت کرد. بعد، بی‌مقدمه پرسید: "این‌جا کسی هست که فکر کنه به خدا اعتقادی نداره؟" شوکه شدم. انتظار همچین چیزی رو نداشتم. تاحالا هیچ دبیری، این سوال رو به این شکل نپرسیده بود. هاج و واج به بقیه نگاه کردم و سعی کردم تصمیم‌ـم رو بگیرم؛ دست رو ببرم بالا یا نه. نمی‌دونستم. هر طور بود، دستم رو بردم بالا. یکی دذو نفر دیگه هم بودن. بحث کردیم. برخلاف همیشه و همه‌ی بحث‌هایی که هرکسی با من کرده، من ساکت وُ شنونده بودم. به رفت و برگشت‌های استدلال‌هاشون گوش کردم. گاهی هم مجبور می‌شدم از سمتِ لاادری دفاع کنم. به هر حال دستم رو بالا برده بودم. حرف‌های "سمت ما" هم، خیلی تعریفی نداشت. به حرف‌هامون گوش کرد. جاهایی خودش هم حرفی می‌زد اما عمدتاً ساکت بود. بعد بلند شد. حرف‌هامون تموم شده بود. دوباره چند ثانیه‌ای به سکوت گذشت. دست‌هاش رو، انگار که داره افکارش رو جمع و جور می‌کنه تو هوا تکون می‌داد. گفت: "می‌دونم... می‌دونم! همه‌ی صحبت‌هاتون رو می‌دونم." انگار همین بحث رو تازگی کرده بود. تو چشم‌هام نگاه کرد. مخاطبش من بودم. گفت: "می‌دونم. می‌دونم که مثلاً هرچی عدد هزاره‌ها کمتر می‌شه معجزات هم از شگفتی‌شون کم می‌شه. زمانی کشتی‌هایی حامل همه موجودات. زمانی شکافنده‌ی دریا. و چند هزار سال بعد، معجزه‌ی کلمات." یادمه با خودم فکر کردم، «چرا هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود؟». انگار که این صحبت‌ها رو قبلا شنیده باشه اما اصلاً قانع نشده بود. گفت: "دعای جوشن کبیر رو خوندین همتون، نه؟" سر تکون دادیم. خونده بودیم. "همه‌مون ادبیات‌چی هستیم؛ شاید فکر کنید برای اونه؛ برای فصاحت و برای زیبایی لفظی‌شه." نمی‌دونستم می‌خواد کدوم سطر رو بگه اما مطمئن شده بودم، می‌خواد مثال بزنه. گفت: "یا رَفیقَ مَنْ لا رَفیقَ لَهُ. ببینید. ببینید چقدر فوق‌العاده‌ست. یک طوری نیست؟ وقتی می‌گیدش؛ انگار یک خبرهایی هست. یک چیزی هست... نمی‌دونم..."

جیم. نصف شب، با هر بدبختی بود ساعت می‌گذاشتم و بیدار می‌شدم. 10-12 سالی بیشتر نداشتم. عصرش، بابا حسابی تشر زده بود که نمی‌ری‌ها. فکرش رو هم نکن. نصف شب!" پچ‌پچ‌هاشون رو از دیوار می‌شنیدم. از لحنِ آروم شده‌ی بابا معلوم بود راضی شده. به هر حال می‌دونستم فردا صبح هم چندتا تشر می‌خورم. تمام تلاشم رو می‌کردم. تَکرار می‌کنم، نیمه شب، تمام تلاشم رو می‌کردم تا در بی‌سروصداترین حالت ممکن پله‌ها رو به سمتِ در ورودی/خروجی طی کنم. همیشه هم شکست می‌خوردم. مامان، کسی نبود که در شنیدنِ صدای پای پسرش شکست بخوره. می‌اومد پایین. بعد از کلی نصیحت در رو باز می‌کرد. از در می‌زدم بیرون. نور چراغ برق بزرگِ وسط کجا هنوز تو یادمه. از کنارِ کوچه، سلانه سلانه راهِ مسجد رو می‌رفتم. نمی‌دونم چیِ جوشن کبیر بود. نمی‌دونم. شاید ذاتِ هنوز شکوفانشده‌ی ادبیات‌چی‌م بود که از این میزان فصاحت، از چنین اثر ادبی‌یی نمی‌تونست بگذره. شاید. اما به هر حال، چندین و چند سال این چرخه تکرار شد؛ تشر. پاورچین پاورچین. نور چراغ. مناره‌ها. و صدای خسته‌ی آقایی که می‌گفت «یا رَفیقَ مَنْ لا رَفیقَ لَهُ».

الف. تغییرات بسیار زیادی کردم. نغییراتی که باعث می‌شه فکر کنم منِ بچه و منِ نوجوون چطور می‌تونیم یکی باشیم؟ اما هنوز که هنوزه، مهم نیست کیه و یا چقدر به کلماتی که به زبون می‌آرم ایمان دارم، هنوز، «یا رَفیقَ مَنْ لا رَفیقَ لَهُ» باعث می‌شه فکر کنم "یه خبرهایی هست" (؟) و در عین حال "ندونم".

لام. نمی‌دونم.

گوش کنید: https://t.me/qadahha/769

۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷ ۸
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)