مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

«نگاه به ایران از پنجره‌ی گلستان» | «همنشینی با شمس»

  • ۲۱:۲۰

بازنشرِ دو نوشته از وبلاگِ «ایمایان».

International Kiss Day و شعـر فارسی! :)) [آپدیت 2]

  • ۱۷:۳۵

امروز، روزِ جهانی بوس و بوسیدن‌ـه! یکی از دوستانِ توییتری، چندتا از ابیاتِ بوس‌آمیز و بوس‌محورِ فارسی رو یک‌جا توییت کرد. خواستم بی‌نصیب نمونید.

"سایه، از زندگی راضی بودی؟"

  • ۲۰:۰۰

سه خاطره از هوشنگ ابتهاج (هـ.الف.سایه) از لطفی و شهریار و کسرایی و پاسخِ دو سوال

نخست. شهریار | این شعر از یک... شروعش از یک شعرِ شهریار وام گرفته شده. من بارها گفته‌ام من و شهریار، ؟ مُشاع بود. [می‌خندد.] واقعا. می‌دونید... بد نیست بگم. من در سالِ 26 که مادرم مرده بود -خب یک بچه‌ی نوزده ساله، معلومه چه عواطفی داره و چقدر برایش جدّیه این قضیه- من یک غزلی رو شروع کرده بودم. خبط کردم به شهریار گفتم. "شهریارجان! من همین‌طور غزلی رو دارم می‌سازم." گوش کرد. گفت این رو بده به من." من نمی‌دونستم یعنی چی. گفتم "چی رو بدم به تو؟" [باخنده] گفت "این غزل مالِ من". من اول به شوخی [گرفتم]. گفتم "آقا شوخی می‌کنی؟" گفت "نه جدّی می‌گم."بعد، فردا دیدم که اون غزلی که من شروع کرده بودم، او ساخته. من ساختم «شب‌ها مرا به کوی تو آواز می‌دهند / کین جا بهشت گمشدگان باز می‌دهند» "پرت و پلاست". شهریار... بیتِ اولش رو خوب... ساخت، «شب‌ها به کنجِ خلوتم آواز می‌دهند / کِای خفته! گنجِ خلوتیان باز می‌دهند» خیلی قشنگه واقعاً و اِی کاش باقی بیت‌ها هم به این قشنگی بود. [خنده حضّار]

"مهمانِ نخوانده می‌پذیری؟"...

  • ۰۰:۴۵

بهنود: در این زمان، شهریار چه وضعیتی داشت با شما؟

سایه: شهریار رو... یک روز با -یادش به‌خیر!- آقای محمد امینِ ریاحی... من با ریاحی از سال‌های پیش آشنا بودم؛ از سالِ 25. 25-26 اون موقع که دکترای ادبیات فارسی رو می‌خوند، من باهاش آشنا بودم. منم رفاقتم شبانه‌روزی بود با آدم‌ها. یعنی، علی‌الحسابی نبود هیچ وقت! تمام بود. من با این‌ها می‌رفتم دانشکده. گاهی می‌رفتم با این‎ها سرِ کلاس می‌نشستم. [آرام می‌خندد.] همون دوره هم... دوره‌ی عجیب و غریبی بود؛ فروزان‌فر بود؛ همایی بود؛ بهار بود؛ حکمت... مثلاً حکمت درجه دومش حساب می‌شد در مقابل این غول‌های چیز... ولی، دانش‌کده‌ی ادبیّات، پشت اون میدان بهارستان بود که باغ خیلی قشنگی داشت و بهترین جا برای رشته‌ی ادبیّات بود. اون‌جا من قدم می‌زدم. می‌نشستم. آواز می‌خوندم. شعر می‌گفتم وُ ... این‌ها هم از سرِ کلاس می‌آمدند. گاهی هم حوصله می‌کردم از سرِ کلاس می‌آمدند بیرون، می‌گفتم این مسخره‌ها چیه شما می‌خونید؟

یک روز، با ریاحی، گفتیم "بریم سراغِ شهریار." من یادمه آدرس شهریار رو پیدا کردیم: خیابون ژاله - کوچه‌ی فلاح - از ژاله وارد کوچه می‌شی یک صد متر می‌آمدی دستِ راست، یک دری بود. به یک حیاطِ بزرگی باز می‌شد. بعد توی اون حیاط، دستِ راست، یک ساختمون بود، دست چپ هم یک ساختمون بود. دستِ راست، اتاق شهریار بود؛ کُرسی بلند بود. زیرزمینی بود که یک مقدارش از کف زمین بالاتر بود. اتاقِ اون بود، اون‌جا.

در زدیم. خودِ شهریار در رو باز کرد. من گفتم: "مهمان نخوانده می‌پذیری؟" - این یک مصرعی از هذیان دل‌ـه.- بعدش شهریار به من گفت: "سایه‌جان! این مصرعی که تو امروز خوندی، حرفِ شیطان بودها!" -این یک بندی هست که شیطان، می‌آد سراغِ یک عارفی و می‌گه من ماهم و نمی‌دونم فُلان و ... و خودش رو چیز می‌کنه. ولی عارف به یک نگاه، همه‌ی آفاق رو نگاه می‌کنه و می‌بینه همه چیز سر جای خودشه جز شیطان که سر جای خودش نیست. می‌فهمه پس این شیطانه. بعد عارف می‌گه "من ماه نخواستم. ببخش."

شعرهاش رو براش خوندیم. او هم تعجب کرد که جوون‌هایی اومده‌ند و شعرهاش رو از حفظ می‌خونن -یکی دوتا هم نه!-

بخشی کوتاه از گفتگویِ مسعود بهنود با هوشنگِ ابتهاج که از BBC Persian پخش شد. از این‌جا، در یوتیوب، قابلِ پخش و دیدن‌ـه!

بعدترها

کالوَن، کاستِلیو و سِروه | از شادانه و داوطلبانه پذیرفتنِ حکومت تا سوختن در آتشِ جزم‌اندیشی و استبداد (1)

  • ۱۱:۲۵

کلیک روی تصویر: بزرگ‌تر

[وجدان بیدار:] «آدمکشی هرگزا، دفاع کردن از مکتبی نیست، آدم کشتن است و بس.» چه رساست این سخن، در راستی و روشنی نامیراست این سخن و انسانی‌ترینِ کلام‌هاست این سخن. با این جمله که گویی از پولاد سخت ساخته شده، سباستین کاستلیو تا ابدِ روزگار، حکم همه پیگردهای عقیدتی و جهان‌نگرانه را بر زبان رانده است. هر دستاویزی که پیش آورده شود، و هر بهانه‌ای که تراشیده شود، خواه منطقی و اخلاقی، خواه ملی و دینی، تا نابود کردن انسانی را پذیرفتنی بنماید نمی‌تواند اویی را تبرئه کند که به آن دست یازیده، یا آن را فرمان داده است.

۱ ۲
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)