مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

«چه چیز است این آدمی؟*»

  • ۲۲:۰۶

انگلیسی زبان‌ها یک چیزی دارند و وقتی مست‌اند و می‌خواهند چیزی کمی غیرعادّی‌تر بگویند، اوّل تاکید می‌کنند که This is the wine/beer talking. البته که این یک درامِ آمریکایی نیست و این کلمات که الان که از غلیانِ احساساتِ نامفهوم دارند اینجا تایپ می‌شوند، متاثر از «الکل» نیستند. اما خب؛ متاثّر از یک چیزِ دیگر هستند. فیلم‌های «من». با تاکید بر روی «من»؛ نه به دلیلِ اینکه در تملّکِ من هستند، بلکه صرفاً این اسمی‌ست که به چیزهای موردعلاقه‌ام داده‌ام. (از کلمه‌ی «موردعلاقه‌» خوشم نمی‌آید. حتّی بیشتر؛ متنفرم.) کمی خودخواهانه‌‍ست، این‌طور خواندنِ این فیلم‌ها ولی خب... «کی اهمیّت می‌ده؟» منحرف شدم. خلاصه‌ی مطلب این است که این فیلم‌ها را، همین دو سه روزِ پیش، از روی یک -به قولی- impulse الکی و ناخودآگاه، شروع کردم به دیدن. The Perks of being a Wallflower، Adventureland، Jane Wants a Boyfriend، Me Earl and the Dying Girl، If I stay، Stuk in Love، The Spectacular Now و The Fault In Our Stars: عمدتاً فیلم‌های Teen و Coming of Ageگونه هستند. و عمدتاً «آبگوشتی» امّا در سطحی بالاتر؛ بعضی‌ها را آن‌قدر هم «من» نمی‌دانم؛ فقط، دیدن یکی، وادارم می‌کند بعدی را ببینم و سیکلْ می‌آغازد.

چرا دو خط، اسمِ فیلم نوشتم؟ خب... به‌سانِ همان انگلیسی‌زبان‌ها و جمله‌ی عجیب‌شان، این کلمات، تاحدّی متاثّر از همین فیلم‌ها هستند. همین حالا، حالایِ حالا، که نشسته‌ی روبروی مانیتور، در اتاقِ کم‌نورم (که نه! فکرِ خاصّی نکنید؛ یک شیروانیِ مرموزِ فیلمانه نیست؛ حوصله‌ی روشن کردنِ چراغها را ندارم؛ و حوصله‌ی اتاقم را در روشنایی...) و این‌ها را تایپ می‌کنم (و به‌هیچ عنوان نمی‌دانم چرا)، فیلمِ «Me Earl and the Dying Girl» را بازدیده‌ام؛ البته که به میزانِ خوبی متاثّر از این فیلمِ خوب و تلخ و شیرین و لذّت‌بخش هستم، و البتّه که سپری کردنِ دو سه روز در کنارِ سه برادری که در روزهای نخستِ مادرمردگی هستند، هم به شروع شدنِ این سیکل و در نهایت، نوشتنِ این‌ها کمک کرده‌ست. آهان! این! «سوگ»! خلاصه‌اش -به تعبیرِ وانه‌گت- این است که: «رسمِ روزگار چنین است.» اما مفصّل‌ترش می‌شود این‌که، کسی مُرد؛ من هم آن‌قدر نزدیک بودم که احساس کنم حسِّ وظیفه‌ای و خرده‌اندوهی را برای حضور داشتن و یکی دو شب را سپری کردن و کمک کردن و حزنِ تلخ و سردِ سه برادر را در احوال‌پرسی با مدعوین به نظاره‌نشستن. راستی، گریه کردم. کمی در گورستان؛ مرگ، غم‌واشک‌برانگیزست و چه و چه‌ها، اما در این مورد و بسیار موردهای مشابه، اشک ریختم چون طاقتِ دیدنِ اشک‌ریختن‌های بقیّه را نداشتم. بگذریم. فقط یک چیز؛ به نظرم باید خیلی جدّی به تغییرِ فرهنگِ «سوگ و خاک‌سپاری»مان فکر کنیم؛ بیچاره‌های بازمانده را راحت نمی‌گذاریم... خوب یا بد. کوچک‌ترینْ برادر، از ازدحامِ جمعیّت که دور می‌شد، تکیه می‌داد به دیواری؛ خیره به نقطه‌ای نامعلوم، می‌گریست... ازدحامِ جمعیّت، و مردمانی که در بسیاری در آن لحظه، آن‌قدرها هم «صمیمانه» نیستند، خیلی موقعیّتِ مناسبی نیست، پس از مرگِ مادر.

خواستم که بگذریم... نمی‌دانم چرا نگذشتیم.

بگذریم...

نمی‌دانم چرا فیلم‌ها را دیدم؛ یک حسِّ غریب و غیرقابلِ وصف و عجیب، یا هر چه، وادارم کرد که به بازبینی موردعلاقه‌ترین فیلمم (گفتم! متنفرم از این کلمه!)؛ The Perks of Being a Wallflower. و بعد نیرویی مرا و دستم را و ماوس را می‌راند به سوی فیلم بعدی و بعدی و بعدی... و الخ. تا امروز!

حالِ غریبی دارم این روزها... که واقعاً نمی‌دانم چرا و چطور. و طبیعتاً قرار نیست اینجا چیزی درباره‌اش بنویسم؛ فقط یک چیز؛ بخشی از غریبانگی قضیه اینست که نمی‌دانم به کدام یک اعتماد کنم؛ به کدامین حسّ. کدام حقیقی‌ست و کدام «من»ست؟ کدام دنیای -حالا در ذهنم- تودرتوی فیلم‌های آنچنینی. دوباره؛ طبیعتاً قرار نیست اینجا چیزی درباره‌اش بنویسم؛ چیزی که حتّی نمی‎دانم چیست، در این‌روزهای سخت آسیب‌پذیر... نه! امّا؛ این مقدّمه‌ی نامفهوم و بی‌نتیجه را نوشتم متاثّر از آن سوگ و آن فیلم(ها) و این حسّ و به تشویقِ یک رفیق، و می‌خواستم برسم به چیزهای دیگر. شاید از Me Earl and the Dying Girl بنویسم؛ یا از آن فیلمِ خیلی پیش، The Girl from the Song، یا از قصائدِ ناصرِ خسرو که این‌روزها می‌خوانم یا آیت‌الله طالقانی در سال‌مرگش، یا ...  اما خب، الان و پشتِ مانیتور، بی‌هدف‌ترین کارِ ممکن می‌بینمش.

اوضاع و احوالِ عجیب و جالب (!) و سخت «نابهنگام»یی است؛ احتمالاً عقب‌ماندگی‌های درسی‌ام را با غرق‌کردنم در ادبیّات و فقط «فکر نکردن» جبران کنم...

همین!

یک وقتی، از مزایای Wallflower بودن، و از او و اِرل و دخترِ درحال مرگ هم می‌نویسم.. شاید. شاید پستم برای مهدیِ اخوان ثالث را از پیش‌نویس خارج کردم و کلّی شایدِ این‌شکلی.

همین!


* عنوان، چیز خاصّی نیست که بخواهم مالک‌اش را بنویسم و زیادی عمومی‌ست شاید، اما خُب... به هر حال، از «تاریخ بلعمی»ست. و دقیقاً یادم می‌آید از کجا؛ در گفتگویِ کوتاهِ گَیومرت و پسرش سیامک، گیومرت، نالان از غمِ پسر، و سیامک نالان و بیمار شده از غمِ پسر؛ گیومرت می‌گوید: «پنداری همه دل‌ها بر یک حال آفریده‌ست، از سوی (=نسبت به) فرزندان. مرا غمِ او گرفته‌ست و او را غمِ فرزندِ خویش بر این حال و چونین و بیچاره و ضعیف و بی‌حیلت(=درمانده). چه چیز است این آدمی؟»


همچنان، بی‌خیالِ آن پستِ اخوان هستم؛ اما حدودِ یک هفته قبل از سالمرگش که شعرِ شفیعی‌کدکنی در ثنای او را خواندم، نمی‌توانستم جلوی اشک‌ها را بگیرم. در یک جا می‌گوید، «تویی تنها که می‌فهمی/ زبانِ رمز و آواز «چگور» ناامیدان را» ... «چنین بیدار و دریاوار/ تویی تنها که می‌خوانی»، و چه ثنا و -چه بسا رثائی- بالاتر و والاتر و بهتر؟! چه!؟

چه خبر از دوره‌ی سی‌یکم؟ /1

  • ۲۱:۰۴

تا به امروز، یعنی از نیمه‌ی تیر تا امروز که حدوداً نیمه‌ی مرداد است، یک ماه را در مطالعه‌ی ادبیّات و علومِ ادبی سپری کرده‌ام. به‌جهاتی از این زمانِ از دست‌رفته خشنودم، به‌جهاتی سخت ناخشنود. این «وقایع‌التفاقیّه»، مختصِّ «به‌هم‌بافی‌»هایی در بابِ این 30 روزِ رفته و آن 45 روز باقی‌مانده است.

"مـا محکومانِ به آرزو هستیم"

  • ۰۹:۴۸

- میگرید .
- نه، او آن‌قدر مقاومت کرد که حتّی دلِ چشمانش به حالش سوخت‌.

کانالِ تلگرامی دیوارنوشته‌ها رو «شیخِنا -علیه‌الرحمه-» توییتری می‌نویسه. هر روز چندتا از این دیوارهای شهرهای عربی رو پیدا می‌کنه و ترجمه‌ی جمله‌ی روی دیوار رو می‌نویسه.

تابستان 96 : آرزوهای بزرگ :))

  • ۱۶:۳۶

تابستون، زمانِ شکست‌خورن ـه! :) شکست‌خوردن در برنامه‌ریزی برای میزانِ قابل‌توجّهی زمان. در حقیقت، تا به امروز که این‌طور بوده برای من. روزهای اوّل را با کلّی ذوق و شوق و امّید صرفِ برنامه‌ریزی تابستون می‌کنم. همه رو روی کاغذ هم می‌آرم و تا تک‌تکِ ساعات، تا آخرین قسمتِ فلان سریال، برنامه ریزی می‌شه! می‌خوام بگم چقدر زحمت می‌کشم وقتی تابستون می‌آد. :-) چه کنیم که همه‌ی این زحماتِ عزیز و همه‌ی این خونِ جگرخوردن‌های چند روز اوّل، خیلی زود، به ناامیدیِ مطلق تبدیل می‌شن؛ روزها و روزها، با نشستن پشتِ پی‌سی و دیدنِ این فیلم و اون سریال می‌گذره و دریغ از یک ذرّه پای‌بندی به برنامه! فی‌الواقع، جَفا می‌کنیم بر هر آن‌چه عهد که بستیم! :/ این‌ها رو گفتم که واردِ توضیحات و توصیفات و جزئیات و برنامه‌های تابستونِ 96 بشم. تابستونی که می‌خوام خِرق عادت کنـه و برای اولین‌بار، طبق برنامه پیش بره! #علی_برکت_الله :-))

یا رَفیقَ مَنْ لا رَفیقَ لَهُ

  • ۰۰:۵۹

میم. استاد شعر معاصر بود. جوون 20-21 ساله‌ای که مدالِ المپیادش رو گرفته بود و حالا داشت حقوق می‌خوند. اگر اشتباه نکنم، جلسه‌ی دوم بود. آخر جلسه، کمی سکوت کرد. بعد، بی‌مقدمه پرسید: "این‌جا کسی هست که فکر کنه به خدا اعتقادی نداره؟" شوکه شدم. انتظار همچین چیزی رو نداشتم. تاحالا هیچ دبیری، این سوال رو به این شکل نپرسیده بود. هاج و واج به بقیه نگاه کردم و سعی کردم تصمیم‌ـم رو بگیرم؛ دست رو ببرم بالا یا نه. نمی‌دونستم. هر طور بود، دستم رو بردم بالا. یکی دذو نفر دیگه هم بودن. بحث کردیم. برخلاف همیشه و همه‌ی بحث‌هایی که هرکسی با من کرده، من ساکت وُ شنونده بودم. به رفت و برگشت‌های استدلال‌هاشون گوش کردم. گاهی هم مجبور می‌شدم از سمتِ لاادری دفاع کنم. به هر حال دستم رو بالا برده بودم. حرف‌های "سمت ما" هم، خیلی تعریفی نداشت. به حرف‌هامون گوش کرد. جاهایی خودش هم حرفی می‌زد اما عمدتاً ساکت بود. بعد بلند شد. حرف‌هامون تموم شده بود. دوباره چند ثانیه‌ای به سکوت گذشت. دست‌هاش رو، انگار که داره افکارش رو جمع و جور می‌کنه تو هوا تکون می‌داد. گفت: "می‌دونم... می‌دونم! همه‌ی صحبت‌هاتون رو می‌دونم." انگار همین بحث رو تازگی کرده بود. تو چشم‌هام نگاه کرد. مخاطبش من بودم. گفت: "می‌دونم. می‌دونم که مثلاً هرچی عدد هزاره‌ها کمتر می‌شه معجزات هم از شگفتی‌شون کم می‌شه. زمانی کشتی‌هایی حامل همه موجودات. زمانی شکافنده‌ی دریا. و چند هزار سال بعد، معجزه‌ی کلمات." یادمه با خودم فکر کردم، «چرا هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود؟». انگار که این صحبت‌ها رو قبلا شنیده باشه اما اصلاً قانع نشده بود. گفت: "دعای جوشن کبیر رو خوندین همتون، نه؟" سر تکون دادیم. خونده بودیم. "همه‌مون ادبیات‌چی هستیم؛ شاید فکر کنید برای اونه؛ برای فصاحت و برای زیبایی لفظی‌شه." نمی‌دونستم می‌خواد کدوم سطر رو بگه اما مطمئن شده بودم، می‌خواد مثال بزنه. گفت: "یا رَفیقَ مَنْ لا رَفیقَ لَهُ. ببینید. ببینید چقدر فوق‌العاده‌ست. یک طوری نیست؟ وقتی می‌گیدش؛ انگار یک خبرهایی هست. یک چیزی هست... نمی‌دونم..."

جیم. نصف شب، با هر بدبختی بود ساعت می‌گذاشتم و بیدار می‌شدم. 10-12 سالی بیشتر نداشتم. عصرش، بابا حسابی تشر زده بود که نمی‌ری‌ها. فکرش رو هم نکن. نصف شب!" پچ‌پچ‌هاشون رو از دیوار می‌شنیدم. از لحنِ آروم شده‌ی بابا معلوم بود راضی شده. به هر حال می‌دونستم فردا صبح هم چندتا تشر می‌خورم. تمام تلاشم رو می‌کردم. تَکرار می‌کنم، نیمه شب، تمام تلاشم رو می‌کردم تا در بی‌سروصداترین حالت ممکن پله‌ها رو به سمتِ در ورودی/خروجی طی کنم. همیشه هم شکست می‌خوردم. مامان، کسی نبود که در شنیدنِ صدای پای پسرش شکست بخوره. می‌اومد پایین. بعد از کلی نصیحت در رو باز می‌کرد. از در می‌زدم بیرون. نور چراغ برق بزرگِ وسط کجا هنوز تو یادمه. از کنارِ کوچه، سلانه سلانه راهِ مسجد رو می‌رفتم. نمی‌دونم چیِ جوشن کبیر بود. نمی‌دونم. شاید ذاتِ هنوز شکوفانشده‌ی ادبیات‌چی‌م بود که از این میزان فصاحت، از چنین اثر ادبی‌یی نمی‌تونست بگذره. شاید. اما به هر حال، چندین و چند سال این چرخه تکرار شد؛ تشر. پاورچین پاورچین. نور چراغ. مناره‌ها. و صدای خسته‌ی آقایی که می‌گفت «یا رَفیقَ مَنْ لا رَفیقَ لَهُ».

الف. تغییرات بسیار زیادی کردم. نغییراتی که باعث می‌شه فکر کنم منِ بچه و منِ نوجوون چطور می‌تونیم یکی باشیم؟ اما هنوز که هنوزه، مهم نیست کیه و یا چقدر به کلماتی که به زبون می‌آرم ایمان دارم، هنوز، «یا رَفیقَ مَنْ لا رَفیقَ لَهُ» باعث می‌شه فکر کنم "یه خبرهایی هست" (؟) و در عین حال "ندونم".

لام. نمی‌دونم.

گوش کنید: https://t.me/qadahha/769

۱ ۲
با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)