مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

تابستان 96 : آرزوهای بزرگ :))

  • ۱۶:۳۶

تابستون، زمانِ شکست‌خورن ـه! :) شکست‌خوردن در برنامه‌ریزی برای میزانِ قابل‌توجّهی زمان. در حقیقت، تا به امروز که این‌طور بوده برای من. روزهای اوّل را با کلّی ذوق و شوق و امّید صرفِ برنامه‌ریزی تابستون می‌کنم. همه رو روی کاغذ هم می‌آرم و تا تک‌تکِ ساعات، تا آخرین قسمتِ فلان سریال، برنامه ریزی می‌شه! می‌خوام بگم چقدر زحمت می‌کشم وقتی تابستون می‌آد. :-) چه کنیم که همه‌ی این زحماتِ عزیز و همه‌ی این خونِ جگرخوردن‌های چند روز اوّل، خیلی زود، به ناامیدیِ مطلق تبدیل می‌شن؛ روزها و روزها، با نشستن پشتِ پی‌سی و دیدنِ این فیلم و اون سریال می‌گذره و دریغ از یک ذرّه پای‌بندی به برنامه! فی‌الواقع، جَفا می‌کنیم بر هر آن‌چه عهد که بستیم! :/ این‌ها رو گفتم که واردِ توضیحات و توصیفات و جزئیات و برنامه‌های تابستونِ 96 بشم. تابستونی که می‌خوام خِرق عادت کنـه و برای اولین‌بار، طبق برنامه پیش بره! #علی_برکت_الله :-))

یا رَفیقَ مَنْ لا رَفیقَ لَهُ

  • ۰۰:۵۹

میم. استاد شعر معاصر بود. جوون 20-21 ساله‌ای که مدالِ المپیادش رو گرفته بود و حالا داشت حقوق می‌خوند. اگر اشتباه نکنم، جلسه‌ی دوم بود. آخر جلسه، کمی سکوت کرد. بعد، بی‌مقدمه پرسید: "این‌جا کسی هست که فکر کنه به خدا اعتقادی نداره؟" شوکه شدم. انتظار همچین چیزی رو نداشتم. تاحالا هیچ دبیری، این سوال رو به این شکل نپرسیده بود. هاج و واج به بقیه نگاه کردم و سعی کردم تصمیم‌ـم رو بگیرم؛ دست رو ببرم بالا یا نه. نمی‌دونستم. هر طور بود، دستم رو بردم بالا. یکی دذو نفر دیگه هم بودن. بحث کردیم. برخلاف همیشه و همه‌ی بحث‌هایی که هرکسی با من کرده، من ساکت وُ شنونده بودم. به رفت و برگشت‌های استدلال‌هاشون گوش کردم. گاهی هم مجبور می‌شدم از سمتِ لاادری دفاع کنم. به هر حال دستم رو بالا برده بودم. حرف‌های "سمت ما" هم، خیلی تعریفی نداشت. به حرف‌هامون گوش کرد. جاهایی خودش هم حرفی می‌زد اما عمدتاً ساکت بود. بعد بلند شد. حرف‌هامون تموم شده بود. دوباره چند ثانیه‌ای به سکوت گذشت. دست‌هاش رو، انگار که داره افکارش رو جمع و جور می‌کنه تو هوا تکون می‌داد. گفت: "می‌دونم... می‌دونم! همه‌ی صحبت‌هاتون رو می‌دونم." انگار همین بحث رو تازگی کرده بود. تو چشم‌هام نگاه کرد. مخاطبش من بودم. گفت: "می‌دونم. می‌دونم که مثلاً هرچی عدد هزاره‌ها کمتر می‌شه معجزات هم از شگفتی‌شون کم می‌شه. زمانی کشتی‌هایی حامل همه موجودات. زمانی شکافنده‌ی دریا. و چند هزار سال بعد، معجزه‌ی کلمات." یادمه با خودم فکر کردم، «چرا هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود؟». انگار که این صحبت‌ها رو قبلا شنیده باشه اما اصلاً قانع نشده بود. گفت: "دعای جوشن کبیر رو خوندین همتون، نه؟" سر تکون دادیم. خونده بودیم. "همه‌مون ادبیات‌چی هستیم؛ شاید فکر کنید برای اونه؛ برای فصاحت و برای زیبایی لفظی‌شه." نمی‌دونستم می‌خواد کدوم سطر رو بگه اما مطمئن شده بودم، می‌خواد مثال بزنه. گفت: "یا رَفیقَ مَنْ لا رَفیقَ لَهُ. ببینید. ببینید چقدر فوق‌العاده‌ست. یک طوری نیست؟ وقتی می‌گیدش؛ انگار یک خبرهایی هست. یک چیزی هست... نمی‌دونم..."

جیم. نصف شب، با هر بدبختی بود ساعت می‌گذاشتم و بیدار می‌شدم. 10-12 سالی بیشتر نداشتم. عصرش، بابا حسابی تشر زده بود که نمی‌ری‌ها. فکرش رو هم نکن. نصف شب!" پچ‌پچ‌هاشون رو از دیوار می‌شنیدم. از لحنِ آروم شده‌ی بابا معلوم بود راضی شده. به هر حال می‌دونستم فردا صبح هم چندتا تشر می‌خورم. تمام تلاشم رو می‌کردم. تَکرار می‌کنم، نیمه شب، تمام تلاشم رو می‌کردم تا در بی‌سروصداترین حالت ممکن پله‌ها رو به سمتِ در ورودی/خروجی طی کنم. همیشه هم شکست می‌خوردم. مامان، کسی نبود که در شنیدنِ صدای پای پسرش شکست بخوره. می‌اومد پایین. بعد از کلی نصیحت در رو باز می‌کرد. از در می‌زدم بیرون. نور چراغ برق بزرگِ وسط کجا هنوز تو یادمه. از کنارِ کوچه، سلانه سلانه راهِ مسجد رو می‌رفتم. نمی‌دونم چیِ جوشن کبیر بود. نمی‌دونم. شاید ذاتِ هنوز شکوفانشده‌ی ادبیات‌چی‌م بود که از این میزان فصاحت، از چنین اثر ادبی‌یی نمی‌تونست بگذره. شاید. اما به هر حال، چندین و چند سال این چرخه تکرار شد؛ تشر. پاورچین پاورچین. نور چراغ. مناره‌ها. و صدای خسته‌ی آقایی که می‌گفت «یا رَفیقَ مَنْ لا رَفیقَ لَهُ».

الف. تغییرات بسیار زیادی کردم. نغییراتی که باعث می‌شه فکر کنم منِ بچه و منِ نوجوون چطور می‌تونیم یکی باشیم؟ اما هنوز که هنوزه، مهم نیست کیه و یا چقدر به کلماتی که به زبون می‌آرم ایمان دارم، هنوز، «یا رَفیقَ مَنْ لا رَفیقَ لَهُ» باعث می‌شه فکر کنم "یه خبرهایی هست" (؟) و در عین حال "ندونم".

لام. نمی‌دونم.

گوش کنید: https://t.me/qadahha/769

چند روایت از بیست‌وچندم خرداد

  • ۲۳:۴۷

برگی از #تقویم88.

با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)