مجال

کِلاَوس بُودلِر، از زیستن و زیستیده‌هایش می‌نویسد.

سوپرنچرال، فرشتگان، آزادی، و «اضطراب»

  • ۱۹:۴۵

در فصلِ پنج و ششِ سریالِ سوپرنچرال، زمزمه‌های غریبِ آزادی به گوشِ «فرشتگان» می‌رسد. یکی [کَستیل‌نام، همچو برادرش ابلیس اما با نیّتی دیگر] شورش می‌کند؛ از آسمان و از بهشت خروج می‌کند؛ به دنبالِ انسان‌ها... این یاغیانِ دربند و محکوم به «آزادی» و این «مخیّران» مچ‌انداخته با خودِ دستِ «سرنوشت». آزادی برایش غریب است؛ عجیب است؛ شیرین است. با اشتیاق، به آزادیِ تازه‌یافته‌اش چنگ می‌زند. آن را چون تحفه‌ای از سرزمین‌های دور، برای فرشتگان، این سربازانِ سرد و فِسرده‌ی سربه‌زیر، می‌برد. نتیجه، «مسئولیّت» است؛ این فکر که اَعمالشان زین پس نه‌ مقدّر که مخیّرانه‌ است؛ «پیش‌بینی ناپذیرندگی» اَعمالشان؛ وُسعتِ لایتناهیِ قلمروِ اختیار و آزادی... هجومِ همه‌ی این افکار، همه‌ی این "آزادی"؛ حسِّ مسئولیت آن‌چنان بر آن‌ها سنگینی می‌کند که «اضطراب1» به جانشان می‌افتد؛ همچو خوره. به‌جانشان می‌افتد، بر گلویشان پنجه می‌افکند گوییِ افسانه و توهّمِ «ماهیّت2» از پیش تعیین‌شده‌شان را زیر سوال می‌برد؛ وظیفه‌ی خدادادی‌شان؛ برنامه‌ی دقیق و منظّمِ باری‌تعالی برایشان؛ همه‌ی این‌ها را که حالا نه بخشی از ماهیّت که تمامِ «علّت [و غایتِ] وجودی3» آن‌هاست، زیرِ تیغِ اِنکار، اضطراب، اختیار و آزادی می‌بینند... و یکی‌یکی به ورطه‌ی جنون، جنایت، «ره‌‌برجویی» و «خودفریبی5» کشانیده می‌شوند. اضطراب و آزادی، دو رویِ یک سکه‌اند؛ "انسان، آزاد است و انسان آزادی‌ست4.": یک وضعیّتِ همیشگی از اضطراب؛ چه که اگر انسان منحصراً یک ماهیّت داشته باشد آن آزادی‌ست؛ و این نه خبری خوش، که به درستی، "محکومیّت"ـی آزار‌دهنده، دشوار و اضطراب‌آور است.

راستی، عاقبتشان: همان شورشیِ مدهوش از زیستی آزاد، همان که در وهله‌ی نخست، ایده‌ی آزادی از بندِ «پدر[شان] که در آسمان‌هاست» را برای باقیِ ملائک ارمغان آورده بود، به گردابِ ربوییّت و «خداگونگی» افتاد؛ خدایی شد عادل، ناظم، خالق، سمیع، بصیر، و «قادر علی کلِّ شیئ» با اندک روی‌کردِ ماکیاولیستی نسبت به نیّاتِ نه‌چندان منفی‌اش. او فرشتگان را از دردِ بی‌درمانِ اضطراب [=آزادی] رهانید [و عاقبتِ خودش؟... عاقبتش بیش‌تر از چیزی که ارزشِ نوشتن داشته باشد، هالیوودی‌ست. در عاقبتِ هم‌نوعشان اما درس‌هاست...]

طبیعی است این‌ها ناشی از بیش‌اندیشی (overthink?) درباره‌ی چندخطی از پلاتِ داستان سوپرنچرال است و جز کپی‌رایتِ نثرِ فارسی، متعلق‌ست به سارتر که امروز چند صفحه‌ای و گفتگویی با دوستی، موجبِ نوشتنِ این انطباقِ جالب شد.

1. Anguish

2. Essence

3. Raison d'Etre (=Reason for being)

4. از «هستی و نیستی»؛ ژان‌پُل سارتر

5. Mouvaise Foi (=Bad Faith/Self-deception)

The Leftovers : عزیمت ناگهانی و دوزخی به نام "بازماندن" | در آستانه‌ی شروع فصل سه

  • ۲۲:۵۰

"One In the Bed" - نخستین اثر از سه‌گانه رَپچر - اثر Jan Luyken شاعر و نقاش هلندی قرن هفدهم

خداوند خود با فرمانی بلندآواز و آوای رئیس فرشتگان و نفیر شیپور خدا، از آسمان فرو خواهد آمد. آنگاه نخست، مردگانِ در مسیح، برخواهند خاست. پس از آن، ما که هنوز زنده و باقی مانده‌ایم، با آن‌ها در ابرها ربوده خواهیم شد تا خداوند را در هوا ملاقات کنیم. بدین گونه، همیشه با خداوند خواهیم بود. | 1 تسالونیکیان آیاتِ 16 و 17  (ترجمه‌ی هزاره‌ی نو)

این، توصیفی است که انجیل از «رپچر» ارائه می‌دهد؛ رویدادی در آیین مسیحیت که طی آن، زندگان و مردگان به آسمان خواهند رفت و با خداوندگار خویش ملاقات خواهند کرد و تا ابد، با وی خواهند بود. البته، نه هر "زنده و مرده‌ای" چنین سرنوشتی خواهد داشت. تنها مسیحیان، چه زندگان و چه "مردگانِ در مسیح"، خواهند توانست به آسمان و به ملاقاتِ خدای خویش بروند و باقی، تا آن‌زمان که خداوند مقدر کند، در زمین می‌مانند و سپس به دوزخ فرستاده خواهند شد. (اگر حقیقتاً دوزخی نیاز باشد. آن‌ها "بازماندگان"ند و چه دوزخی، از این، دهشتناک‌تر؟)

معرفی سریال: The Newsroom َ| سوژه، سناریو، اجرا و درامی خوب و سورکینی!

  • ۲۳:۵۵

خیلی ساده، گیج‌کننده و اتفاقی شروع می‌شود؛ سه شخص بر روی صندلی‌هایشان، در یک مراسم، روی سِن، روبروی جمعیتی نشسته‌اند و با شور و هیجان راجع به چیزهایی حرف می‌زنند؛ چیزهایی که اصلاً نمی‌شود متوجه شد دقیقاً چه هستند. از همان لحظات نخست، وقتیِ دوربین با چهره‌ی جِف دنیلز/Jeff Daniels شروع می‌کند، با سکوت و لبخندِ کجش ادامه می‌دهد و سپس به ما تصویری می‌دهد از آن‌چه او در آن شرکت دارد، می‌دانیم “او”ست که متفاوت است. "او"ست که در مرکزّیت همه‌ی این‌ها قرار دارد. چند ثانیه‌ای می‌گذرد و حالا تمامِ شوخی‎‌ها و خوش‌مزه بازی‌های او تمام شده است؛ حالا ناچار است واقعاً "جواب" دهد.

سوال؟ "در چند کلمه [بگویید] چرا آمریکا بهترین کشور دنیاست؟"

پاسخ؟ "آمریکا بهترین کشور دنیا نیست."

13Reasons Why : دِرامی تسخیرکننده و کُندنما از یک تراژدی نوجوانانه

  • ۰۰:۵۱

نوارها، درون جعبه‌ی کفشی از راه می‌رسند؛ هفت نوارکاستِ قدیمی که اعداد 1 تا 13 بر روی، 13 سمتِ‌ـشان، با لاکی آبی‌رنگ، نوشته شده است. دستورالعملی که همراهِ این نوارهاست، صریح و ساده است؛ به تمامی کاست‌ها گوش کنید. سپس، جعبه‌ی کفش را به نفرِ بعدی در لیست، تحویل دهید. کاسِت‌ها را، دختری 17ساله به نامِ هَنا بِیکِر ضبط کرده است. دختری برای تمامی افرادی که قرار است این کاسِت‌ها را بشنوند، بیگانه نیست؛ او مدتی قبل، جانِ خود را گرفته بود. صوتِ صدای هَنا، از دو چیز خبر می‌دهد؛

قرار است، داستانِ زندگی‌م را برایت بگویم -یا دقیق‌تر، این‌که چرا زندگی‌م پایان یافت. اگر به این [کاسِت‌ها] گوش می‌کنی، تو نیز، یکی از دلایل آن پایان هستی.

با سرِ زلفِ تو، مجموعِ پریشانی خود
کو «مجال»ـی که سراسر همه تقریر کنم

می‌تونید این مجالِ کلاوس رو با کمکِ آدمک زیر دنبال کنید

followme
Designed By Erfan بلاگِ بیان، باافتخار، نیروبخش به مجالِ مجازی این‌جانب است. کپی، بامنبع یا بدون آن، کار پسندیده‌ایست؛ چیزهای مفید را بی‌پروا کپی و پخش کنید :)